تبلیغات
SCENT OF loVe - آزمایشگاه عشق پارت 8

مینویسم برای عشـق

آزمایشگاه عشق پارت 8

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:شنبه 25 خرداد 1392-08:03 ب.ظ



به خــــــــــــــدا شرمندتونم خیلی زیاد!
الان یه پارت میذارم میرم دوش میگیرم!
تا صبح کل این مدت رو جبـــــران میکنم!
قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول!
من اصلا دوست ندارم روی بد قولیم رو به کسی نشون بدم،امــــا این مدت شرایط اجــــازه نداد خوش قول باشم!
آه راستی اگه چیزی از داستان یادتون نیست به پارت های قبل مراجعه کنید!

این قسمت:جرقه در سر کای

_خانه ی پروفسوران جوان- ساعت 7:30 صبح

_اتاق سه هون

سه هون:هه می.....هه می بیدار شو!هه می پاشو دیگه.....هه مـــــــــــــــــی!

سه هون سخت مشغول تلاش کردن بود که هه می را از خواب بیدار کند.هر چه او را صدا میزد بیدار نمیشد.

خسته شد.هه می حتی در خواب تکان هم نمی خورد چه برسد به بیدار شدن.بیخیال به سمت آشپزخانه رفت.هیچکدام از مدل هارا نمیدید.پروفسوران خواب آلود دور میز نشسته بودند و پ دی او میز را می چید.سه هون دردِ دل بیان کرد و گفت:هرکاری کردم هه می بیدار نشد....باید بذاریم همینطوری بخوابن؟

بکهیون:منم نتونستم سانی رو بیدار کنم.

ژیومین:منم منم.....!

سوهو نگاهی عاقل اندر سفیه به بقیه ی پروفسوران انداخت و گفت:دوستان عزیز فراموش کردید قلب مدل هامون با باتری کار میکنه؟

کای:نه یادمون نرفته!که چی؟

سوهو:خب دوست عزیز باتری هاشون چطور شارژ میشه؟

لی:آه~~~~~~~~ راست میگه....باید 6 ساعت بخوابن تا باتری هاشون فول بشه.در عوضش بیست و  با انرژی کامل میتونن فعالیت کنن.

سه هون:منو بگو چقدر هه می رو صدا زدم...کاملا فراموش کرده بودم.

لوهان:صبحونه بخورین دیگه!

دعا کردند و شروع کردند به خوردن.کریس لقمه ای که توی دهنش بود رو قورت داد و گفت:درمورد یومین میخواین چیکار کنین؟درمانی برای قطع نخاع شدن نیست؟

چن:کریس تو که پروفسوری دیگه چرا این حرفو میزنی؟؟؟؟

تائو:همه همیشه واسه هر بیماری میپرسن درمانی داره یا نه!ولی ما پرفسوریم!به جای اینکه بپرسیم درمان داره یا نه،باید براش درمان بسازیم.

یهو جرقه ای توی سر کای زده شد.لبخند موذی ای زد و قهوه اش رو خورد.

چانیول:خب....برنامه چیه؟باید بریم سر کار؟

سوهو:نمیدونم!فعلا که پروژه ای نداریم.کاریم که نداریم.

دی او:بریم واسه این بنده خدا ها یکم لباس و و سایل بخریم.ما فقط یه دست لباس بیرونی براشون خریدیم.یئون با شلوار جین اصلا راحت نتونست بخوابه.

لوهان:آره سوآ هم منو کشت تا بالاخره یکی از تی شرت ها و شلوار های راحتی خودمو بهش دادم پوشیده.سوهو:خب یعنی میگین ساعت 7:30 صبح از کجا براشون لباس بیارم.حداقل صبر کن تا 10...

چانیول:دوست عزیز!ما لباس داریم دخترا چیزی ندارن بپوشن.

یک ساعت کامل دور میز نشسته بودن و صحبت میکردن و برنامه میرختن.ساعت 8 و نیم بود که نشانه هایی از بیدار شدن دخترا به چشم خورد.

نانا اول از همه بیدار شد.چون شب قبل زودتر از بقیه خوابیده بود.نفر بعد از او هانا بود.و بعد یئون و سوبین و یومین و هه می،سانی،سوآ،آران،انا،میرا و آخر نفری که بیدار شد هیورین بود.چون شب قبل دیرتر از بقیه خوابیده بود.

ساعت 10:

دختران جوان لباس بیرونی به تن کرده در حیات ایستاده بودند،تا پروفسوران جوان نیز بیایند و به بیران(=بیرون) بروند.کای وارد اتاق پروفسور ارشد،سوهو شد و گفت:سوهو،من باید برم آزمایشگاه یه سری کار دارم....میشه مراقب سوبین و یومین باشی!

سوهو در دل میگفت:هیورین کم بود این دوتا ول وله جادو هم اضافه شدند.

ولی با لبخند به سوی کای برگشت و گفت:باشه...به قطع کارت خیلی مهمه که داری این مسئولیت رو به من میسپاری!

کای سرش را به نشانه ی تایید به بالا و پایین تکان داد و گفت:سوبین و یومین زیاد اذیت نمیکنن...من عاقل طراحیشون کردم!

پسرها وارد حیاط شدند...سانی گل هارا بو میکرد و گلبرگ هارا نوازش میکرد.یئون مدام غر میزد که حوصله ی جاهای شلوغ از جمله بازار را ندارد.هیورین ماجرای کتابی که دیشب خوانده بود برای انا و نانا تعریف میکرد.هه می به آسمان نگاه میکرد.ته یون به هر گوشه ی آن حیاط بزرگ سرک میکشید شاید چیزی بیابد.هانا و آران به ماشین ها نگاه میکردند و با هم میگفتند:اتومبیل که میگویند این است؟؟؟چه جالب....عجب زره براقی دارد...

میرا و آران هم روی پله های جلوی در ورودی خانه نشسته بودند

ته یون تا چشمش به چانیول افتاد،پشت سر سوآ قایم شد.

کای مسیرش رو جدا کرد و سوار ماشینش شد و از خانه خارج شد.سوبین پرسید:مگر قرار نبود همه با هم برویم؟پس چرا جناب کای به تنهایی رفتند.

ژیومین گفت:راست میگه!چرا تنها رفت؟

سوهو در حالی که از پله ها پایین می آمد گفت:کاری براش پیش آمده بود.

لوهان:خب پس بریم دیگه!

ساعت تقریبا سازده ربع کم بود که به بازار رسیدند.هانا،نانا،انا و سوآ با تعجب به ویترین مغازه ها نگاه میکردند و رنگ لباس ها و وسایل ها چشمانشان را خیره کرده بود.سه هون مسیر ورودی پاساژ را نشان داد و گفت:از این طرف...



نوع مطلب : آزمایشگاه عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
گفته های رفقـاء() 
foot problems
شنبه 18 شهریور 1396 10:18 ق.ظ
You've made some decent points there. I looked on the net for more information about the issue and found most individuals will go along with your views
on this site.
dagmargrzybowski.hatenablog.com
سه شنبه 2 خرداد 1396 09:03 ق.ظ
Wonderful goods from you, man. I have understand your stuff
previous to and you are just too fantastic. I really like
what you've acquired here, certainly like what you're saying and the way
in which you say it. You make it enjoyable and you still take care of to keep
it wise. I can not wait to read much more from you. This is
actually a terrific web site.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 03:10 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts about آزمایشگاه. Regards
نلی
چهارشنبه 29 خرداد 1392 03:57 ق.ظ
تو رو خدا ببخشید من انقد دیر اومدم واقعا شرمندم
چقدر باحاله که قلب آدم با باطری کار کنه
حالا این بنده خدا سه هون چه گیری داده بود سه پیچ خوب عزیزم یکم دقت کن
مرسیییییییی
پاسخ M O B I N A# : همین که الان اومدی هم هزار بار ممنونم!
واقعا!حداقل مطمئنی از کار نمی افته...
خواهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 26 خرداد 1392 12:22 ب.ظ
بهههلهههههه خیلییی خسته نباشید!می خواستید صبر کنیدتا صد ساله دیگر نیز ممارا بچزونانید!!
چ خفن قلبه با باتریم چیزه خوبیه ها
هییییی میگم من چرا تا چانیو دیدم قایمیدم؟؟؟
اخا من برم پارته بعدی ک دارم از فضلی میمیرم بوی ننه
پاسخ M O B I N A# : وای پارمیدا بیشتر از این شرمندم نکن!
آره خوبیش اینه که میگیری میخوابـــی
سر اتفاقه شبه قبل
یکشنبه 26 خرداد 1392 12:12 ق.ظ
بی خی؛خوبه كه پارت جدید گذاشتی زود بازم بذار؛منم بنده ی خدام
پاسخ M O B I N A# : آهـــا!
بله امشب تا صبح دو تا پارت دیگه هم میذارم!
و ممنونم که داستان منو دنبال میکنید!
D.happy virus
شنبه 25 خرداد 1392 11:30 ب.ظ
che zoud be harfam GOUSH DADI!DAMET HOT.MERCI KHANOOMI
پاسخ M O B I N A# : جـــان؟
شمـا؟
کدوم حرف؟
مبینا
شنبه 25 خرداد 1392 08:16 ب.ظ
خودم اول
اگـــه الان شما دوست عزیز این قشمت یعنی بخش نظرات رو باز کردید یعنی بسیار زیاد لطف نمودین،منو از انتقادات و پیشنهادات خودتون با خبر کنید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه