تبلیغات
SCENT OF loVe - آزمایشگاه عشق پارت 9 قسمت اول

مینویسم برای عشـق

آزمایشگاه عشق پارت 9 قسمت اول

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:شنبه 25 خرداد 1392-08:09 ب.ظ




پارت 9 در ادامه!این پارت چون بیشتر از 60 کیلوبایته تویه یه پست جـا نمیشه تویه دو تا پست میذارمش!

این قسمت:لباس

ساعت تقریبا سازده ربع کم بود که به بازار رسیدند.هانا،نانا،انا و سوآ با تعجب به ویترین مغازه ها نگاه میکردند و رنگ لباس ها و وسایل ها چشمانشان را خیره کرده بود.سه هون مسیر ورودی پاساژ را نشان داد و گفت:از این طرف...

کریس:خب....بچه ها بیاین جدا شیم!نمیشه که 24 نفری بریم تو مغازه ها!

چانیول:اِه؟؟پس مخ تو هم کار میکنه!

کریس محکم زد تو کمر چانیول و چانیول شروع کرد به خندیدن.هرکس با مدل خودش به یه سمت رفت.بدبخت سوهو،هیـورین کـم بود یومین و سوبین هم اضاف شد.

سه هون و هه می:

هه می:خب برای چه لباس می پوشند؟

سه هون:چون بدن هرکس مثل خاطرات شخصیشه،باید سکرت  بمونـه!!

هه می:بعد چرا بعضی از لباس ها مخصوص به درون خانه و بعضی دگـر مخصوص به خارج از خانه است؟؟؟

سه هون کمی فکـر کرد و گفت:ما توی ادبیات چیزی به اسم "گونه" داریم.گونه یعنی تفاوت نوع گفتار با افراد مختلف.

همینطور که در طول پاساژ قدم میزدند به توضیحش ادامه داد:یعنی مثلا طوری که من با دوستام صحبت میکنم،فرق داره با طوری که با رئیسم صحبت میکنم،صد در صد با رئیسم رسمی تر صحبت میکنم....دسته بندی لباس ها هم همین شکلیه،مثلا لباس هایی که وقتی می پوشیشون احساس راحتی میکنی ماله توی خونه است.ولی مثلا شلوار های خشک و تنگس مثل شلوار جین یا کتون ماله بیرونه!

هه می:که اینطور!میشود برای من لباسِ مخصوص به درون خانه بخرید؟

سه هون:حتـما،اصلا واسه همین اومدیم!

هه می جلوی ویترین یک مغازه ایستـاد،چشماش داشت برق میزد،با ذوق و شوقی،مثله بچه ها وقتی یه اسباب بازی بزرگ میبینن،به یک لباس زل زده بود.یه تی شرت  مشکی بود با نوشته های انگلیسی و دور یقه و دور آستین هاش زرد لیمویی بود.

سه هون کنارش ایستاد و گفت:از این خوشت اومده؟؟؟

هه می:خیلی ناز است...این بیرانی است یا درون خانه ای؟

این تی شرت بیرونیه.معمولا تی شرت های گشاد تر رو توی خونه میپوشن!البته فرقی نمیکنه،تی شرت رو هر مدلی که باشه هم میشه تو خونه پوشید هم واسه بیرون...ولی به هیچ وجه نباید برای مجالس تی شرت پوشید،شان آدمو میاره پایین!

هه می اخـم کرد و گفت:پس این را نمیخواهم!...

سه هون:چـــرا آخـه؟اینکه تی شرت خوشگلیه؟؟؟

هه می:شان من را پایین می آورد...!

سه هون با دهن باز به هه می نگاه کرد و گفت:4ساعت فک زدم چیشو فهمیدی؟؟؟

هه می:فک؟

سه هون:اگه در جای مناسبی بپوشیش مشکلی ایجاد نمیکنه!

و رفت توی مغازه....هه می هم پشت سر او وارد شد.

هه می وقتی وارد مغازه شد،تعجب کرد.با چشمای گشاد شده و دهن باز به لباس ها نگاه کرد.با خودش فکر میکرد:"واووو....چقدر لبـاس در ایـنجا وجود دارد!اگـر در همه ی مغـازه ها همین قدر لباس وجود داشته باشد...پس....چقـدر لباس در تمام جهـان وجود دارد!!"

سه هون گفت:میخوای تی شرتتو امتحان کنی!؟

هه می گفت:چـه گفتـی؟حواسم در مکانی دیگر بود!

سه هون تی شرتی رو که هه می تو ویترین دیده بود رو داد دستش و گفت:برو داخل اتاق پرو و بپوشش!

هه می:حالا چرا به حتم باید برو درون آن اتاقک؟آنجا که بسیار کـوچک است!

سه هون:بابا هه می همین دو ثـانیه پیش گفتم بدن هر آدم سکرته!!!

سه هون آه بلند کشید و هه می رو فرستاد توی اتاق پرو!

بکهیون  و سـانی:

بکهیون:وااای سانی....همه چی بهت میاد،من نمیدونم واقعا چی برات انتخاب کنم!

سـانی:اینطور که من میدانم به لباسی برای خانه و لباسی برای بیرون نیاز دارم و همچنین لباسِ زیـر.

بکهیون به سمت رگـال شلوار ها رفت.از شصت مدل شلوار سایز سانی رو درآورد و داد دست سانی و راه اتاق پرو رو به سانی نشون داد.هربار که سانی با یکی از آن شلوار ها از اتاق پرو بیرون می اومد،بکهیون دو سه تا پیرهن و تی شرت هم میداد دستش.

بعد از سه ساعت پرو تمام لباس هایی که سانی امتحان کرده بود تمام شد.بکهیون گفت:خب...همه چیزایی که پوشیدی بهت می اومد.نه فرم بدنت خیلی قشنگه کلا استیل خوبی داری!همه چی بهت میاد.

سانی:همه ی آن هارا که لازم ندارم،فقط چند عدد که بهتر بودند را می خریم!

بکهیون با تپه  ای لباس به سمت فروشنده رفت و گفت:نه نه نه....یه پسر همیشه باید خوش تیپ در همه جا ظاهر بشه...تو به همه ی اینا نیاز داری.(بعد رو به فروشنده گفت:)آقا لطفا اینارو حساب کنید.

مرد فروشنده نگاهی به مغازش انداخت.به جز چندتا پیراهن که بیشتر به درد پیرمرد ها میخورد دیگه چیزی توی رگال ها باقی نمونده بود.

با تعجب گفت:همه ی اینارو میخرین؟

بکهیون:البـته!

سانی با لجاجت گفت:خیــر...آقای بک...بک....بک...اسمتان چه بود؟

بکهیون خندید و گفت:بکهیون....شما منو بکی صدا کنید.

سانی:مگر سگ دست آموزی هستی که نامت بکی باشد؟

زد تو پر بکهیون.سانی ادامه داد:این همه  لباس برای خریدن،فقط هدر دادن پـول است.من به این همه لباس نیـاز ندارم...

بکهیون:من میخوام بخرم تو چیکار داری؟

سانی:ولی این هارا برای من میخواهی بخری.من نمیپذیرم.

بکهیون،سانی رو از مغازه بیرون کرد،پول لباس هارو با کارت اعتباری پرداخت و با 50...نه 60 تا.....نه نه نزدیک به 70 تا کیفِ پر از لباس از مغازه بیرون اومد و رو به سانی گفت:حالا بریم برات کفش بخرم!

سانی به پیشونی خودش زد و گفت:اگـر قرار است مغازه را خالی کنیم،من هیچ جا نمی آیم!

بکهیون:به جای غر زدن بیام چندتا از اینارو از من بگیر.

سانی به نشانه ی تاسف خوردن  سر تکان داد و نچ نچ کرد و زمزمه وار گفت:ولخرج بد سلیقه...متاسفم برای خانوادش!

بکهیون با شیطنت گفت:شنیدم چـی گفتی!



نوع مطلب : آزمایشگاه عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What is distraction osteogenesis?
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:46 ق.ظ
Definitely imagine that that you said. Your favourite reason seemed
to be at the web the simplest factor to take into account of.
I say to you, I certainly get annoyed while other people think about worries that
they just do not know about. You controlled to hit the nail
upon the top and also outlined out the entire thing without having side effect , other people could take a signal.

Will likely be back to get more. Thanks
Can Pilates make you look taller?
دوشنبه 13 شهریور 1396 01:51 ق.ظ
I've read a few excellent stuff here. Definitely worth bookmarking
for revisiting. I wonder how much attempt you
set to create this sort of great informative site.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 09:12 ب.ظ
I have been browsing on-line greater than three hours as of late, but I by no means found
any attention-grabbing article like yours.
It's pretty worth enough for me. In my view, if
all site owners and bloggers made good content material as you
probably did, the net will be a lot more useful than ever
before.
نلی
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:00 ق.ظ
بیچارهههه بکهییییییوووووووون
بکی نگران نباش حودم میام نجاتت میدم
ممنونم خیلی زیاد
پاسخ M O B I N A# : بیچاره؟؟؟؟؟چرا بیچاره حالا!!!
خواهش خیلی بیشــــــتر!
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 26 خرداد 1392 12:28 ب.ظ
ینی تشبیهاته سه هون تو حلقمممم

هیییی وسطه داستانی یاده زبون فارسی انداختیمونا!!
ههههههههه خوشم میاد هه میم خجستستا
بکهیون کلا زن ذلیله

هههههه اییییول سانییی!
ای خاک تو سره زن زلیلت کنن بکی
پاسخ M O B I N A# : سه هون این همه حرف زد انگار داشت خودشو توجیه میکرد چون همه که چیزی نفهمید...
من نه دارم واسه آزمون ورودی درس میخونم یهو تو داستان یاد "گونه" افتادم
برو بابا کاش منم یه بی اف مثه بکی داشتم کله مغازه رو برام میخرید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه