تبلیغات
SCENT OF loVe - کیمیاep9&10

مینویسم برای عشـق

کیمیاep9&10

نویسنده :Mrs.Lee
تاریخ:دوشنبه 3 تیر 1392-05:55 ب.ظ

این قسمت قضیه معلوم میشه بخونیدش

به نام خدا

 

زندگی چقد قشنگ میشه وقتی میفهمی عشق توش جریان داره...وقتی برای باراول دستت ب دستش میخوره و تمام وجود یخ بسته ت ازاون نقطه داغ میشه....وقتی اونم برای ثانیه ای مكث میكنه و دوباره دركمتراز چندثانیه ازت دورمیشه...وقتی میدونی اونم چىزیو ك احساس میكنی احساس میكنه....راجب جمله ی اخرم مطمئن نیستم ولی میدونم ك اونم جاخورد...جاخورد وقتی كریستال هولش داد و خورد زمین..هول شد وقتی قبل ازهمه دوییدم سمتش وهول شدم وقتی قبل ازهمه دوییدم سمتش وهول شدیم وقتی برای كمك دستای ظریفشو میون دستام گرفتم....حس ?خیلی خوبی دارم...حسی ك میدونم سرچشمه ش ازخونه ی كناریمونه....لبخند ناخواسته ای تموم صورتمو پركرده....یعنی اون الان داره ب چی فك میكنه.....

 

نفسمو بیرون دادم..مثل همیشه قشنگح و پرازاحساس نوشته بودش...سرمو سمت نونا چرخوندم..ی لبخند با ی قطره اشك روی گونه ش.....من دستم ب این تمین برسه فقط.ا تو ك استعدادشو داری چرا ازاینا ك آدم گریه ش میگیره مینویسی یكی بنویس آدم بخونه شاد شه...راستش میخواستم ب نونا بگم گریه نكنه ولی گریه ش خاص بود...طوری ك نمیتونستی مانع بشی.....انگارداشت خیلی چیزاروتو ی دنیای دیگ مرور میكرد......اروم بلند شدم و. فتم تو آشپزخونه...چرانونا وقتی داستان تمینو میخونه حالش انقد دگرگون میشه? وایسا ببینم چرا اصلا تمین واس شخصیتای داستانش اسمای یئون و هائه رو انتخاب كرده بود.? .......خوب حتماتركیب این اسمارودوس داشته دیگ..چرانمیتونم خودمو بااین جواب راضی كنم.???? لیوانای ابمیوه روازروی كابینت برداشتم و خواستم برگردم سمت اوپن ك بادیدن یهویی نونا صدای جیغم رفت بالا.........لیوانارورواوپن گذاشتمو همونطورك دستمو رو قلبم میذاشتم ب نونا ك داشت میخندید نگاه كردم: نوناااا....مردم ازترس.........گمونم خ داغون ترسیده بودم اخه نونا داشت میخندید....ی لحظه احساس كردم رنگ پوستش چقد سفید شده و لباش چقد پررنگترب نظرمیان...ن بابا باز دارم توهم میزنم ب خودم ك اومدم دیدم صدای خنده ی نونا قطع شده....بالبخند لیوان ابمیوه شو برداشت و گفت: رنگت عین گچ دیوارشده تربچه....خنده م گرفت خواخه این چ وضعه ترسیدن بود...نونابعد خوخوردن آبمیوه ش گفت.: تربچه من دیگ دارم میرم.... نمیدونم چرا ولی هرچقد اصراركردم نموند.....بعد رفتنش لپتاپ تمینوبرداشتم تابذارمش  تو اتاقش...اوووف یونیفورم مدرسه مو تو ایوون گذاشته بودم تا خشك بشه بر م اونم بردارم......هااااان? كت یونیفورمم كو پس? نگاهی ب دوروبرم انداختم....خاااااك برسررررررم این چرا افتاده تو حیاط كناری آخه.? ....من فردا مدرسه داررررم...یكم این پا و اون پا كردم تنها چاره ش اینه ك برم بیارمش.....نفسمو بیرون دادم و بابرداشتن سویشرتم راهی حیاط شدم....خوب اینم از نردبون...تمین اگالان میدیم میگف تو ك احتیاج ب نردبون نداری دیوار راستم بالا میری....شرمنده داداشی قانون نیوتون ك خودت میدونی دارای دوبنده اول اینك زمین نیروی جاذبه داره دوم اینك یخچال نیروی جاذبه داره بند اولش تئوریتو رد میكنه...اخخخخ....واقعا راسته ك مغزم كارنمیكنه...خوب اخه بچه جون كافی بود،فقط نردبونو اینور میذاشتی دیگ چرا میپری....اخیییییش ایناهاش یونیفورمم....خوب حالا مث بچه ادم ازدرمیرم بیرون..ی دیقه وایسا..چراچراغای خونه روشنن? كسی   ك تواین خونه زندگی نمیكنه...ی حسی بدجور رو مخمه....دوس دارم توی این خونه ی بزرگوببینم.....تابخودم بیام دیدم درورودی رو باز كردم.....چ دلهره ی عجیبی دارم..شاید،چون خونه ترسناكه..پاورچین پاورچین مسیربین درورودی تاسالن بزرگو طی كردم....صدای دونفرباعث شد پشت در قایم شم..بدبخت شدم اخه ابت نبود نونت نبود كاراگاه گجت بازیت چی بود...

-چرا نمیگی واس چی برگشتی كریس.?

كریس.? خودموكشتم تاتونستم از گوشه ی در ببینمشون...ا.اینك هائه س...اونم ك كریسه...اینااینجا چیكاردارن....واس اینك تابلو نشم دوباره برگشتم سرجام

-میخوای بدونی.?

-اره....

-اومدم پدروببینم....

-كریس حالت خوبه.? پدرحتی نمیذاره ماببینیمش...

-میدونم ولی ب كمكش احتیاج دارم...اوضاع خوب نیس هائه....خواهرتمینو دیدی.? میدونی اگاز قضیه بویی ببره چی میشه.?

-میدونم...میدونم ولی چاره ای نداریم باید تابرگشتن تمین صبركنیم.

-گلدونه كارتوبود مگ ن?

-میخواستم بترسونمش بلك راضی شه برگرده..

سكوت برقرار شد..خشكم زده بود..اینجا چ خبره..من چرا نباید از چیزی باخبر شم? كریس تمینو ازكجا میشناسه: چرا كریس میخواس باگلدون بترسونتم...صدای كریس دوباره تو فضا پیچید.: یئون چطوره.?

-خوبه..چون برگشت تمین نزدیكه خیلی خوشحاله..

-كاملا تبدیل شدین.?

-تقریبا میشه گفت آره....ی ماهی میشه دیگ ب خون وسوسه نمیشیم دندونامون هم كلا حالت عادی گرفتن ...فقط قدرت و سرعتمون ك اونم داره روز ب روز كمترمیشه....یئون ازهمون اولش ذهن خونیو كنارگذاشت ولی من ازوقتی سوبین اومده مجبورم ذهنشوبخونم هرچنداین دوسه روز قدرتم خیلی پایین اومده.....

گلوم خشكید...وسوسه ب خون. ?..سرعت..قدرت.....ذهن خونی....یعنی اونا..اونا خون اشامن? ....بادستی ك روی شونه م حس كردم اروم ب سمت عقب برگشتم......ولی برگشتنم همانا و صدای جیغ و افتادنم همانا...ترسیده بودم درحدمرگ...قلبم تندترازهمیشه میزد....اینك ی لحطه برگردی عقبوببینی یكی بادندونای نیش بلند وپوست روشن و لبای سرخ سرخ بهت زل زده شایدترسناك ترین چیزی باشه ك میتونه اتفاق بیفته...صدای كریس و هائه ك مدام صدام میكردن میون جیغام گم شد...قلبم طوری میزد ك انگارالان قراره وایسه.....باكشیده شدن دستم جیغ بلندتری زدم نمیتونستم نگاهمو ازش بگیرم....نمیدونم چطور ممكنه ولی تو ی ثانیه تو اتاق بودم....تموم وجودم میلرزید و داد میزدم...یكی بغلم كرده بود مدام درگوشم میگفت اروم باشم...ولی مگه میشد... هائه...كریس...اون خون اشامه...پس الان یكیشون پیشم بود....نمیدونم چجوری ولی كم كم اروم شدم...ی سری صدا از بیرون اتاق میومد ولی جشمامو انقد محكم بسته بودم ك حتی نمیدونستم دستی ك دور كمرم حلقه شده مال كیه....

-سوبین بهتری? جون تمین دودیقه اروم باش....میشنوی صدامو.....

باشنیدن اسم تمین چشمامو باز كردم....ازش جداشدم....هائه بود...چراداره گریه میكنه? .....نفسم بالا نمیومد میون گریه رو زمین نشستم....زانوهام سست بودن....حتی توان دادزدنم نداشتم....هائه نونا كریس همشون خون اشامن.....تمین...تمین كجاس.? ...تمام نیرومو توصدام متمركز كردم همونطور ك میلرزیدم نگاهش كردم.: داداشم كجاس? چیكاركردین باهاش.

صدام اونقدری اروم و مغموم بود ك خودمم نمیشنیدمش نشست جلوم....دستاشو گذاشت روشونه هام.: اروم....

نذاشتم جمله شو تموم كنه داد زدم.: دست نزن بم....كی هستی تو.? چرانمیگی داداشم كحاس? چراداری ادای ادم خوبارو درذمیاری تو ك ازم بدت میاد? تو....خون اشامی...مگ ن....

-باشه باشه دودیقه اروم فقط...نفس بكش....رنگت پریده.....

باباز شدن درنگاهم سمت كریس رفت داشت میومد جلو...روزمین خودمو عقب كشیدم...صداشونمیشنیدم ولی لباش حركت میكرد...دستامو رو گوشام گذاشتم و باتموم وجود داد زدم....همه چی تاریك شد..صداها گم شدن..سكوت...سكوت....وسكوت....

 

 

 

با حس مزه ی شیرینی تو دهنم چشمامو باز كردم...بادیدن نونا ك كنارم نشسته بود و تودستش لیوان آب قند بود چند ثانیه ای مكث كردم...هائه و كریس اینجا چیكار میكنن? ....

-بیدارشدی تربم.?

تربم....عاشق تربم گفتنای نونام...نونا? كریس? هائه? ذهنم شروع كرد ب كاركردن.....تمام بدنم دوباره یخ بست....من بین سه تاخون اشامم....قلبم وایستاد...ب وضوح میشد ترسو توچشام حس كرد....خودمو عقب كشیدم گ ریم گرفته بود...نونا همونطور ك سعی داشت آرومم كنه گفت:سوبین یكم اروم باش...اتفاقی نیفتاده ك...باوركن همه چیوبت میگیم....

گریه امونم نمیداد باهمون صدای داغونم گفتم:شماهاكی هستین نونا? داداشم كجاس? اون....اونی ك دیدم كی بود.? چ بلایی سرتمین اومده.?

نوناهم پاب پام گریه میكرد...لیوان آب قندو روی پاتختی گذاشت و همونطور ك بغلم میكرد شروع كرد،ب حرف زدن.: اروم باش سوبین...باور كن قضیه اونینیس ك تو فك میكنی....اگ تاحالا چیزی نگفتم ب خاطر قولیه ك ب تمین دادم...چندروز دیگ صبور باش. خودش میخواد همه چیو بت بگه...فقط چند روز مونده...

تواوج ناامیدی انگار ی شعله ی امید برام روشن كردن: تمین? میاد.?  كی میاد نونا.?

-چندروز دیگ مونده تا واس همیشه برگرده..فقط صبور باش....

نگاهش كر دم: چرا تاحالا بم نگفتی.? چرا نکفتی میدونی تمین كجاس.?

مكث كرد چشای خودشم پر غم بود اروم گفت: تمین اینجوری خواست سوبین...

سرمو تواغوشش پنهون كردم....حس اطمینان داشت دوباره توقلبم ریشه مینداخت...چشمامو باز كردم....نگاهم ب كریس افتاد....مثل هائه ب دیوارتكیه داده بود...حدالامكان نمیخواستم باهیچكدومشون حرف بزنم...ن اون ن كریس....اروم گفتم,:میخوام برم خونه....

-حالت خوب نیس سوبین....

ذهنم فرمان نمیداد دوباره تكرار كردم:میخوام برم خونه..

نونا كمكم كرد بلندشم...فشارم ب شدت پایین بود...نونا همونطور ك دستمو گرفته بود گفت:هائه كاپشنتو بده....

هائه بی چون و چرا كاپشن مشكیشودراوردو گرفت سمت نونا بااخم نگاش كردم.: نمیخوامش....

حرفی نزد...نوناهم چیزی نگفت...برگشتیم خونه....نونا كنارم رو مبل نشست...كریس و هائه نیومدن تو....

-میخوام بدونم نونا....

نفسشو بیرون فرستاد و شروع كر د.: دوسال پیش مااز شهرخودمون یعنی شهرخون اشاما اومدیم اینجا...دلیل خاصی نداشت ما چندان فرقی با شما نداریم...بین خون اشاما دوتا دسته وجود داره  خون اشامایی ك خون انسانی میخورن و خون اشامایی ك خون حیوانی میخورن....مااز خون حیوونا تغذیه میكردیم...منو هائه خیلی خوشحال بودیم...تااینك تمینو دیدم...اون روز تو پارك...خودت میدونیش...همونایی ك تمین نوشته بودشون...ازهمون اولش فهمیدم ی اتفاقاتی داره میفته...تمین واقعا برام فرق داشت...جدیتش درعین بانمك بودنش....خنده هاش...حرفاش...مهربونیاش...،حمایتاش...لج كردنامون...حتی خنگ بازیاش....ین دخترا واقعا محبوب بود...ب خاطرقیافه و رفتار خوبش هردختری دوس داشت تمین انتخابش كنه....ولی واس من تمین ی هوس نبوده نیس و نخواهدبود...میدونی چرا? چون اگبود دست از خون آشام بودنم برنمیداشتم...دوسال تموم باوجود اینك ازش دور بودم ولی ب كس دیگه ای فك نكردم....میدونی چقد واس ی خون اشام سخته انسان بشه.? واس ی خون اشام اینك خون ببینه نتونه بچشتش مث این میمونه ك اكسیژنو از ی انسان بگیری....چهارماه تموم هم من هم هائه نمیتونستیم تكون بخوریم....هائه ب خاطر من تصمیم گرفت انسان شه...تموم این مدت لحظه ای تنهام نذاشته...

-چرا خواستی انسان شی نونا? چراتمین خون اشام نشد.?

لبخند قشنگی زد.: چون عاشق تمینم....تمین نمیتونس خون اشئام بشه چون نمیتونس توروتنها بذاره...هائه وقتی ازعشقمون خبردارشد قاطی كرد...واقعا عصبانی بود..یك ماه تمام از دیدن تمین محرومم كرد...حالم روز ب روز داشت بدترمیشد..میدونستم  طاقت نمیاره...اون خیلی مهربونه....

-نوناهائه مهربونه.?

-اره..اواسط تمین راضی شده بود خون اشام شه ولی هائه نذاشت...من و هائه مادرنداریم...پدرهم باهمسردومش زندگی خوبی داره..ب نظرهائه اینك انسان شیم بهتر بود...واس انسان شدنمون تمین باید دوسال ازتمین دورمیموندم..تمین بدون اینك ردی ازخودش بذاره رفت ولی قبل رفتنش ازم قول گرفت ك اگ اومدی دنبالش تاموقعی ك خودت چیزی نفهمیدی چیزی نگم..ب خاطر عشق بین منو تمین هائه چندانباتمین نمیساخت ب نظراونم تمین واقعا پسرخوبیه ولی ب خاطرسختیایی ك كشیدیم نمیتونه تمینو نادیده بگیره...

-كریس چی نونا?

-كریس برادرمه...ناتنی..اون قبل ما اومده بود اینجا...بعداومدنمون ب اینجا من بانانا دوس شدم...كریس عاشق نانا شد ولی نتونس ب نانا بگه ك ی خون آشامه..همه چی بین هردوشون خوب بود تااینك ناناتصادفی قضیه روفهمید...ازاینك كریس بش نگفته بود واقعا شكست...انتظارداشت ازخود كریس بشنوه...باهاش ب هم زد...كریس هم داره تبدیل ب انسان میشه...روزای اخرخون ا شامیشه منتظره تبدیل شه تا دوباره بانانا حرف بزنه...

سرمو انداختم پایین.: باهاش قهرم...میخواس بترسونتم تا برگردم خونه.....

نونا همونطور ك میخندید گفت.: چون نمیخواس چیزی بفهمی....

سرمو ب مبل تكیه دادم.: نونا تمین كی میاد.:

نونا نفس عمیقی كشید و گفت.: اخرهفته...

لبخندرولبم سبزشد.: پس واقعاتمین داره  برمیگرده.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به نام خدا

عشق مث ی تولد دوباره میمونه...ی حس جدید برای نوشدن...وقتی عاشقی دلت میخواد ساعتها ب ی نقطه خیره شی بدون اینك از فكركردن ب معشوقت خسته شی...درست مثل افتاب ك ازتماشای افتابگردونش خسته نمیشه و تمام روزو بادستاش صورت نرم و لطیف افتابگردونشو نوازش میكنه...آفتاب تمام طول روزو حواسش ب افتابگردونشه چون عاشق افتابگردونشه و چون افتابگردون هم عاشقشه.انقدرعاشق افتابه ك بعد رفتن افتاب سرشو پایین میندازه...بین تموم گلهایی ك ممكنه توی باغ باشن افتاب فقط همیشه دست گرمشو روسر گلای دیگه میكشه امااین وسط فقط افتابگردونه ك افتاب عاشقانه صورتشو نوازش میكنه...عشق ی سرخوشی خاص داره..ی اشتیاق لبالب...اشتیاق برای اینكه فردابرسه....فردابرسه تا دوباره بادیدنش قلبت شروع كنه ب بی محابا زدن...تالبخند قشنگشو ببینی..تادقایقی رو ك مثل ی عمرمیگذرن تو اتاق رقص منتظرباشی تابیاد و باهات تمرینكنه....نفسم حبس میشه وقتی دراتاقو باز میكنه و بااون كوله پشتی قرمز رنگ و كلاه لبه دارستش میاد تو و باانرژی سلام میده...وقتی موسیقیو میذارم و اون با دقت و هماهنگی كامل كنارم میرقصه...وقتی ناخواسته نگاهش توی نگاهم گره میخوره و گونه هاش مثل گلبرگای افتابگردون سرخی مختصری میگیره....وقتی  بطری اب خنكو سرمیكشه و همونطور ك در بطریو میبنده چشماشو بهم فشارمیده تاخنكی اب توتموم وجودش رخنه كنه و این همونلحظه ایه ك من میخوام لپ نرمشو بكشم و موهاشو بهم بریزم.....امروز وقتی سرزنگفیزیك یكی ازبچه های كلاس سوم اومد و صدام كرد حتی ب ذهنمم نمیرسید ك چی درانتظارمه..وقتی واردكلاسشون شدم اولین كسی ك نگاهم رفت سمتش خودش بود كنارمیز مربی رقصمون وایستاده بود..كنارش وایستادم...مربی ورزشیمون گفت میخواد واس فستیوال رقص مدرسه بایئون اجرای رقص داشته باشم..انقدرخوشحال شدم ك لبخندازرولبام پاك نمیشد...ی شعرجالب یادم افتاد

گاهی بساط عشق خودش جور میشود       گاهی ب صد مقدمه ناجور میشود

واقعا این شعرالان مناسب حال منه..نگاهمو ب سمتش سوق دادم...اروم كنارم وایستاده بود بالحنی ك سعی میكردم مثل همیشه باشه روب مربی رقصمون گفتم:ازهمین امروزتمرینمونو شروع میكنیم...

اینكه سرشو ب سمتم چرخوندو ب وضوح احساس كردم ولی برنگشتم نگاهش كنم.آقا كیم هم ك دید باچه علاقه و انرژی ای جواب دادم خیلی خوشحال شدوگفت ك میتونیم بعدمدرسه تواتاق رقص تمرین كنیم....راستش دیگ نمیخواستم سوتی بدم بنابراین نگاه گذرایی بهش  انداختم و ازكلاس بیرون اومدم....حس خیلی خوبی دارم...ی حس عالییییییی....بااعتماد ب نفس و لبخند برگشتم كلاس.دوزنگ باقی مونده روازدرس هیچی نفهمیدم مخصوصا زنگ اخر ك واقعابرام غیرقابل تحمل شده بود.تازه اونموقه بود ك فهمیدم صدای زنگ مدرسه چقد قشنگ ه...ب محض خوردن زنگ از كلاس بیرون پریدم و رفتم سمت اتاق رقص...ازاونجایی ك احتمال میدادم مث خودم گرسنه باشه واس هردومون كیك وشیركاكائوگرفتم..وقتی جلوی دراتاق رقص رسیدم ضربان قلبم بازبالارفت...اگ زودترازمن رسیده باشه چی؟؟؟؟؟ جدی باش لی تمین..خودت باش پ

نوع مطلب : kimiya 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What is the Ilizarov method?
یکشنبه 12 شهریور 1396 08:33 ب.ظ
Hey there! Quick question that's completely off topic.
Do you know how to make your site mobile friendly? My weblog looks weird when browsing from my iphone4.
I'm trying to find a template or plugin that might
be able to fix this problem. If you have any recommendations, please share.
Cheers!
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 12:47 ب.ظ
An impressive share! I've just forwarded this onto
a colleague who had been doing a little homework on this. And he in fact ordered me breakfast due to the fact that I discovered it for him...

lol. So allow me to reword this.... Thank YOU for the meal!!

But yeah, thanx for spending the time to discuss this issue here on your web
site.
Kimiya
سه شنبه 4 تیر 1392 03:50 ب.ظ
ااااااااااااااااااااااه...
من که تا ته داستانو لو دادم که...!!!!!!
Kimiya
سه شنبه 4 تیر 1392 03:48 ب.ظ
سوبین جان تربمم....یکم آروم تر...
من که چشت فندقم هم صدای داد و هوار و جیغتو شنیدم...ک ک ک......
ای بابا...خب بزارین بهوش بیاد بعد بهش آب قند بدین..خفه میشه تربم تو خواب بهش آب قند میدینا..الله اکبر از دست این آدم..نه ببخشید... خون آشامای ناشی!!!
d
Kimiya
سه شنبه 4 تیر 1392 03:35 ب.ظ
پس کار کریس بود گلدونه...گفتمااا...کار آشنا بود..
اهم اهم...یئون خوشحاله چون برگشت ته مین نزدیکه؟؟؟یئون غلط مرد...اصلنم خوشحال نیست.....حالا......چون خیلی اصرار میکنی..
چرا یکم دلم واسش تنگ شده ها.....اما فقط یکم نه بیشتر!!..
ببخشید ما چی بودیم به چی تبدیل شدیم نویسنده ی جووان جان؟؟
اوه اوه...گفتی خون کردی کبابم...من خون میخاااااااااااام......یوهاهاهاهااااا...
اره...من از همون اولشم زیاد علاقه ی خاصی به گوشت موشت و خون مون نشون نمیدادم...بجان خودم من اولین خون آشامه گیاهخوار تو دنیام!!البته هائه هم دومیشه..ک ک ک..
Kimiya
سه شنبه 4 تیر 1392 03:31 ب.ظ
اوه اوه...
اسمای اشنا میشنفم؟؟
کریس؟؟اونم با هائه؟؟عجب ترکیبی واقعا...اونوقت اونا که تو خونه کنارین چرا تا حالا تورو اونجا دعوت نکردن؟؟هان؟؟..ااوووو...موضوع داره حساس میشه همه سااااااااااااااکت...

بله؟؟

الان که تو شنیدی اینا رو که...اونام نفهمیدن؟؟؟که تو اونجایی؟؟
جلل الخالق
Kimiya
سه شنبه 4 تیر 1392 03:29 ب.ظ
وا....حالا ترب میگم یه یونیفرم که ارزش این حرفا رو نداره///حالا یه روز بی یونیفرم برو مدرسه چی میشه؟؟؟نه نروووووووووووووووووووووووو...
.
.
.
خب اگه نری که داستان تو هوا میمونه پس برو...

اون دومین قانون نیوتن جدیدا استخراج شده نه؟؟؟من تاحالا ندیده بودم..ک ک ک...اصلا از کی تا حالا علاقت به فیزیک زیاد شده؟؟(از موقه ای که هائه شده معلم فیزیکش...ک ک ک)
Kimiya
سه شنبه 4 تیر 1392 03:26 ب.ظ
اصلا فکر نکنی منظور از یئون و هائه من و داداشمیما...!!!
این وصله ها به ما نمیچسبهه!!!بله...تشابه اسمی بیش نمیباشد...ترب توهم جدیدا زود به زود غش میکنیو میترسیااا...والا دور و زمونه برعکس شده...ک ک ک...

من سفید شدم؟؟؟لبام پررنگ شده؟؟؟خب رژ زدم...ک ک ک...اصلا به دهنت خطور نکنه یه وقت که من خون آشامماااا...اصلاااااا


Kimiya
سه شنبه 4 تیر 1392 03:24 ب.ظ
وای...
بخدا یه لحظه فکز کزدم ته مین برگشته ها اولش...خدا نکشتت ترب...وا؟؟؟من از کی تا حالا این همه احساس داشتمو خودم نمیدونستم؟؟؟
ته مین و این نوشتنا؟؟؟عمزا!!!از رو یکی کپی کرده جان خوذم...اون کهاین روهاشو واسه ما رو نکرده بود تا حالااااا
خب میریم سراغ ادامه..
Kimiya
سه شنبه 4 تیر 1392 03:21 ب.ظ
سلاااااااااااااااام
میدونی بهترین چیز چیه؟؟؟
این که بعد کلی مدت بیای وب تربت...بعد ببینی داستان گداشته اونم کیمیا...ک ک ک
☆ P@rM!Da Ba€k¥e0l ☆
سه شنبه 4 تیر 1392 12:40 ق.ظ
ووووووواوووو ترب عالیییییی بووووووود
عندههههه خفنیییی بووووووووووووووود.....!!!
اون قسمتاییم ک ته مین توصیف میکردو وختی میخوندم تنم مور مو میششششد،،،،ینیییییی عالییییییییییی بوووووووووود
مبینا
دوشنبه 3 تیر 1392 10:11 ب.ظ
کیمیا من از پارات اولشو نخوندم!!!!!!
ولی فکر کنم باحاله!!!!!یه روز بیکار شم بخونمش کامل!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه