تبلیغات
SCENT OF loVe - یک اغوش ارامش قسمت اول

مینویسم برای عشـق

یک اغوش ارامش قسمت اول

نویسنده :Mrs.Lee
تاریخ:سه شنبه 4 تیر 1392-05:14 ب.ظ

اقا من وقت ندارم برین ادامه مبینا وقت داشتی ب من اس بده کارت دارم

به نام خدا

یک آغوش آرامش....

همه چی از اون شب شروع شد...همون شب تاریک مثل باقی شبا...یه شب عادی ک ن بارون داشت ن طوفان و تگرگ...بدون اینكه چراغو روشن كنم،درو بستم و روتختم دراز كشیدم...آسمون تاریک شب با ستاره های پرنوری ک هر ادمی تو رویاهاش یكیشو واس خودش انتخاب كرده بود روشن شده بود....ستاره ی من كدوم بود؟اصلا ستاره ای داشتم؟...یا اونم مثل گذشته ام گم كرده بودم...شاید اونی ک پر نورتر از بقیه بود مال من بود..اما نه شایدم اونی ک كوچولو و كم نور بود..ستاره م هم مثل هویتم قابل اطمینان نیس....سوال همیشگی ای ک واسش جوابی نداشتم تو ذهنم بدجور طنین انداخته بود...اینکه من كیم؟...جواب مشخصی براش نداشتم...ی دختربچه ی شونزده ساله ک  هیچی ازقبل چهارده سالگیش نمیدونه...حتی نمیدونه دستاش ب خون والدینش آغشته هس یا ن...والدین..چ كلمه ی نا آشنایی..دفترخاطرات ذهنم فقط چندتا میله ی سلول تنگ و تاریک زندان و تو خودش جاداده بود..زندونی ک دختربچه هایی مثل خودم اونجا ب سادگی خرید و فروش میشدن...انقدرگیج و منگ بودم ک حتی نفهمیدم چطور سر از این بار و گروه مافیا درآوردم...جالب بود ب جای حل ریاضی و حفظ جدول مندلیف با چاقو و اسلحه كار میكردم...مثل یه قاتل حرفه ای...چ جالب..یه قاتل که فقط والدینشو كشته و حالا ک بادیگارد شده نمیتونه كسیو بكشه...واقعا قاتل بودم...حتی نفهمیدم كی اشكام رو صورتم راه باز كرده بودن..با نوری ک از باز شدن در رو صورتم تابید چشمامو جمع كردم...حتی با چشمای بسته هم میتونستم عطر خنكشو تشیص بدم...لوهان بود...درو بست.چراغو روشن كرد..رو تختم نشستم...باچهره ی مهربون و نگران همیشگی كنارم نشست..

-باز ک گریه كردی....

تنها كسی بود ک باهاش حرف میزدم...كسی ک از اولش هوامو داشت..ی بادیگارد بود.مثل خودم..بامسئولیتای بیشتر..سعی كردم عادی باشم:فقط دلم گرفته بود..

لبخند مهربونشو ب صورتم پاشید:میدونم...

رو تختم دراز كشید و دستشو زیرسرش قفل كرد...ب اسمون خیره شد...شاید اونم دنبال ستاره ش بود...خیلی وقت بود ک ب هم ریخته بود ولی حرف نمیزد..بالشمو كوبیدم توسرش:خودت اتاق نداری؟

بالشو تو هوا گرفت:سوبین خیر سرت ازت بزرگترما...

زبونمو براش دراوردم:برو تو اتاق خودت بخواب بابا بزرگ...

خندید:كی میخوای بزرگ شی تو...

شونه ای بالا انداختم...سكوت كرد...دوسش داشتم...مثل یه برادربزرگتر...اونم

دوسم داشت مثل یه خواهر كوچیكتر...بینمون عشق بود ولی ن عشق لیلی و مجنون..عشق خواهربرادری...ب دیوار تكه دادم و ب قیافه ی مهربونش خیره شدم..صورت استخونی خوش حالت..پیشونی خوش فرم...دماغی ک ب صورتش واقعا میومد..لبای خوش حالت..موهای پرپشتی ک مرتب رو به بالا حالت داده شده بود..چشمای نافذ و گیرا.ابروهای خوش حالت...صورت هشت تیغ..آرزوی هردختری بود....دخترای بار همه جوره براش میمردن...ولی دریغ از یک نگاه...اینکه مغموم و گرفته بود رو دوس نداشتم...لوهان و بالبخند و نگاه برنشاطش میشناختم..با شوخیاش..

-لوهان..

نگاهشو از آسمون گرفت:بله؟

-چیزی شده؟

لبخند تلخی زد:ن كوچولو..،

-ولی ی چیزی شده...

حس كردم بغض تو گلوش گیركرده...اروم گفت:دارم خورد میشم...داغونم...

-چرا داداشی؟

چشماشو بست:دوسش دارم...خیلی زیاد...

متعجب نگاهش كردم:كیو؟

اروم گفت:نمیشناسیش...

-میشه بشناسمش؟

گوشیشو از تو جیبش بیرون اورد از پوشه ی عكسا ی عكسو انتخاب كرد و داد دستم:اسمش یئونه...

یئون...ذهنم جرقه زد..چند باری ازشیطنتاش برام گفته بود...ب عكسش نگاه كردم..صورت مهربون و خندون...معلوم بود لوهان قایمكی عكسشو گرفته چون نگاهش ب سمت آسمون بود...ی نگاه مهربون و دوس داشتنی...قلبم فشرده شد...رئیس لوهانو فرستاده بود تا جاسوسی بابای یئون ولی حالا لوهان عاشق یئون شده بود...تاجایی ك میدونستم بابای یئون لرد بزرگ كشور بود..ی طاق اب رومو بالا انداختم:خوش اشتهاییا لوهان...

خندید:میبینی چقد دوس داشتنیه..

-ببند اون نیشتو بچه پررو...خجالتم نمیكشه..منو كی میبری ببینمش؟

چرخید سمتم:هروقت بخوای...سوبین چیكار كنم؟

نمیدونستم چی باید جوابشو بدم...تا وقتی ک تو این مرداب بودیم عشق ی خطر محسوب میشد..هم واس عاشق هم واس معشوق....نخواستم نا امیدش كنم:فعلا صبور باش...ی روزی همه چی حل میشه...

خودمم حرفی ك زدمو چندان باور نداشتم...در دوباره باز شد...سورا بود...بازاین پیداش شد..باحالت مسخره ای ادامسو جویید وطبق معمول با نیم من عشوه خركی گفت:مهمون رئیس داره میاد گفت برین پیشش....

لوهان بدون اینکه نگاهش كنه جدی گفت:مهمونش كیه؟

سورا:پسر مرد آهنی...

 

با شنیدن این حرف لوهان سریع پا شد...خیلی وقت بود ک میگفتن قراره بیاد..مرد آهنی رییس تموم مافیای كشور بود و كسی تاحالا پسرشو ندیده بود...فقط میدونسیم تو امریكا زندگی میكنه..همه ی جورایی از مرد اهنی وحشت داشتن و خب همه جوره ازش حساب میبردن...سورا رفت بیرون...لوهان همونطور ک كتشو بر میداشت گفت:پاشو بریم...

چاقومو تو جیب شلوارم گذاشتم وهمراه لوهان ازاتاق بیرون اومدم...صدای بلند موزیک تو تموم بار پیچیده بود...اخرین اتاق اتاق رئیس بود..قبل اینك در بزنیم دسوم با رژلب پخش شده تو صورتش و لبخند كریهش از اتاق رئیس بیرون اومد و چشمكی ب لوهان زد و رفت...لوهان از میون دندونای  قفل شده ش گفت:چقد از این دخترای ه......رج....ایی بدم میاد..

منم همین حسو داشتم...رئیس طبق معمول پشت میزكارش ك روش ی بطری نوشیدنی بود نشسته بود..طبق معمول بدون

كوچكترین كلمه ای كنارش وایستادیم

یك ربع ب سرعت گذشت..پسره ی احمق احمق احمق...علاف كرده مارو اینجا..مث بچه ادم پاشو بیا دیگه...زیر پامون چمنزار ک چ عرض كنم باغ شد درختم داد میوه هاشم پلاسیده شدن پاییزم شد..در بالاخره باز شد...پسره ی بی ادب در زدن بلد نیستی...با اخم نگاهمو ب زمین دوختم...لیاقت نگاه كردن نداشت...رئیس جلو رفت و تعظیم كرد و با چابلوسی باهاش حال و احوال كرد....حالا انگار پسرداییشه...تازه متوجه دختر و پسری ك ب عنوان بادیگارد همراهش بودن شدم...پسره شلوار كتان سفید و تی شرت خاكستری و كت سفید تنش بود...دختره هم لی مشكی و تی شرت سفید...لیوانای نوشیدنی رئیس و چانیول پسر مرد آهنی فورا پرشدن...كمی از كسب و كارشون یابهتر بگم خرید و فروش ادم و مواد حرف زدن..قدبلند..شلوارجین سورمه ای پیرهن مردونه سفید...اوركت مشكی...موهای مشكی ك رو ب بالا حالت داده شد بود...كوتاه تر از مو های لوهان..پوست صاف و روشن ابروهای خوش فرم...بینی خوش تراش چشمای جدی و نافذ لبای خوش حالت....انگار نگاه خیره مو حس كرد با شیطنت نگاهشو بهم انداخت...زهرمار درویش كن چشاتو بچه پررو...با اخم نگاهمو ب زمین دوختم...روانیه طرف....قرصاشو شسته خورده فك كنم....رفتار اون دوتا بادیگارد ش  جورایی واسم غیرعادی بود انگارمیخواستن هم دیگرو نابود كنن...چانیول ب صندلیش تكیه داد و با خونسردی گفت:واس مهمونی فردا شب یكی نفر رو میخوام..

رئیس با لودگی تلفنو برداشت و ب سورا گفت چندتا از دخترارو بیاره...دستامو مشت كردم...لوهان هم اخم وحشتناكی كرده بود.....فروختن دخترایی ك كس و کاری نداشتن تو این بار عادی بود...در باز شد و سورا با چندتا دختر اومد تو...دخترا ب صف جلوی چانیول وایستادن...چانیول بلند شد و نگاهی ب چهره ی تك تكشون انداخت..سرمو انداختم پایین....چقد بیرحمه...

-اونو میخوام....

سرمو بالا اوردم تا انتخابشو ببینم...این چرا انگشتش سمت منه؟؟؟....خاك تو سرت انگشتاتم مث خودت جبولن....وا..چرا داره جلو میاد...روبه روم وایستاد...زرافه س یارو... قدم حتی تا شونه ش هم نبود...اخم كردم انكار اوضاع واقعا جدی بود....ن...رئیس همچین كاری نمیكنه..

رئیس:اون محافظمه قربان..راسیتش فروشی نیس....

چانیول ازجیب كتش ی بسته تراول انداخت جلوش...لعنتی.....رئیس لبخند كریهی زد و دم گوش چانیول چیزی گفت...اشكم داشت درمیومد...لوهان خواست اعتراض كنه...رئیس مانع شد....باصدای قدقدقدایی ک تو فضا پیچید نگاهمون سمت اون پسره ك بادیگارد بود چرخید...صدا از اون سمت میومد..طفلی پسره خودشم ی لحظه شك كرد نكنه مرغه...

چانیول بالحن منگی گفت:سه هون اون صدای گوشی توإ؟

نگاهم ب دختره افتاد..ب زور جلوی خنده شو گرفته بود...پسره طفلی سرخ شد...گمونم چانیول باغ وحشم داره...سه هون سریع تماسشو قطع كرد و بانگاه مادرفولادزره ای ب دختره نگاه كرد...چانیول خیلی عادی ب رئیس نگاه كرد:فردا میبرمش...

و ازاتاق بیرون رفت این دوتاهم پشت سرش رفتن...



نوع مطلب : یک آغوش آرامش 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What do you do when your Achilles tendon hurts?
دوشنبه 13 شهریور 1396 05:19 ق.ظ
Good write-up. I definitely appreciate this site. Stick with
it!
Parmida
چهارشنبه 5 تیر 1392 11:59 ب.ظ
Vaiy torob pokidam az khande =)))))))) Un ghsmate entekhab krdanet ali bud =)))))))
Manam mese RT az shaksiyataiy mese chani khosham miyad =D
un ghsmate harf zadanat ba luhanam kheeeyli ghashang bud <3333333
Dastet tala torobche :-********
Elina
سه شنبه 4 تیر 1392 10:41 ب.ظ
سلام سویین جون من تازه با وبت اشنا شدم به وسیله مبینا و بقیه بروبچ
این داستان فوق العاده بود مرسیییی
negar
سه شنبه 4 تیر 1392 10:35 ب.ظ
میگم سعی کن رابطت با لوهان از خواهر و برادری فراتر نره
اوووووا بیچاره چانی چه مسر خوفیه
لوهانم که عاشقه
میگم تو این داستان تو چانی ای؟؟
ایوللل مرسییی قسمت اولش که خیلی خیلی خوب بود
نلی
سه شنبه 4 تیر 1392 09:42 ب.ظ
هییییی لوهان عاشخ شده
چانیول چه آدم...[قهر[
کوثر جان آماده شو باید بری
هیییی زنگ گوشی سه هون تو حلقممممم
RTmiss**lumis
سه شنبه 4 تیر 1392 07:58 ب.ظ
اخی لووووهان
من از ادمایی مث چانیول خوشم میاد
هرچی کثیف ترن با جذبه ترن
هی سوبین از الان تسلیت میگم
بیچاره سهون....
خخخ
مرررررررررررررررررسی سوبین
مبینا
سه شنبه 4 تیر 1392 07:19 ب.ظ
اِه آرتی جونم اومدی؟؟؟؟
آرتی این داستانه همونیه که براش ثبت نام گذاشته بود دیگه
مبینا
سه شنبه 4 تیر 1392 07:19 ب.ظ
نــــــــــــــــــــــــــــــــونـــا تو که کلاس زبانی و گوشیتم خاموشه پ چرا میگی من بهت اس بدم؟؟؟؟؟
مبینا
سه شنبه 4 تیر 1392 07:18 ب.ظ

چانیول؟؟؟؟؟؟؟مــــرد آهنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چانی چپ نگاش میکنی پس می افتهحالا چه برسه به مافیا و این چیزا!!!!!



پـــــــــــــــــــــــــــــسره ی پررو چه اشتهایی داری.....انگشتشو سمت نونای من میگیره!!!!!
بعد میگم مگه مرض داشت دیگه اون همه آدمو کشوند تو اتاق خب از اول میگفت که نونامو میخواد!!!!



نکنه بادیگارد دختــــــــره منم؟؟؟؟؟
وااااااااااااااااااااااااااای فکر کن بادیگارد پسر مرد اهنی باشی بعد زنگ گوشیت قدقدا باشه





من همین الان تو وب اکسو استوریز داشتم زار میزدم اومدم اینو خوندم گلم از گلم شکفت......
دوبـــــــــــــاره انرژی مبینایی گرفتم!!!!

میگم نونا......داستان کیمیا واقعا خیلی قشنگ بود....اصلا منو برد تو کف....نمیدونستم نونا هم اینقدر توپ و باحال و بی عیب مینویسه!!!!

وای نونا پاشو برو اکسو استوریز داستان الینا و آرتی هم بخون!!!!خیلی داستاناشون باحال بود....من کلی کیف کردم
RTmiss**lumis
سه شنبه 4 تیر 1392 06:56 ب.ظ
سلام سوبیننننننننننننننننن

این داستانه کی با کیه؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه