تبلیغات
SCENT OF loVe - داستانِ دوباره (قسمت اول)

مینویسم برای عشـق

داستانِ دوباره (قسمت اول)

نویسنده :Mrs.Lee
تاریخ:دوشنبه 10 تیر 1392-05:38 ب.ظ

سلام....خوبین؟؟؟....این ک میخونین قسمت اول داستان الی و چانیه...بچه ها راستش من واقعا نمیدونم چی بگم...فک کنم خودتون بدونین چرا...فقط ی چیزی...ی داستان ارزش شکستن دل ی ادمو نداره....فک کنم منظورمو فهمیدین...اگ چیزی نمیگم واس اینه ک اختلافی بیش نیاد...خیلیا تون میدونین روحیه ی حساسی دارم چون ازدست خ ادما چ پسر و چ دختربدجور کشیدم...فقط ی چیزی...کسی ک میتونه شمارو نابود کنه هم ی دوسته...کسی ک میتونه زندگی رو بهتون برگردونه هم ی دوسته....زندگی من با ی دوست نابود شد تاپای مشکل روحی و جسمی هم بیش رفتم ولی دوستی ک حالا انقد براش ارزش قایلم ک اسمشم ب زبون نمیارم و ب اسم نونا صداش میکنم دوباره زندگیمو برگردوند...وقتی این وب باز شد...تنها مامنم بود...خواننده ای نداشت جزنونا...کم کم بیه تون باهاش اشناشدین...فک میکردم هیچی نمیتونه صمیمیتتونو ازبین ببره ولی....بگذریم...برید ادامه....

به نام خدا

نیازی ب زدن زنك نبود...كلید خونه رو داشتم...كلید در خونه ای ك قرار بود روز عروسش شم...كلیدخونه ی كسی ك با تمام وجود میبرستیدمش...كسی ك الان بایدازش متنفرمیبودم ولی نبودم...جرانبودم؟جراباوجود كارایی ك بام كرد نمیتونسم بسپرمش ب باد باییزی و اروم زندكی كنم؟...نمیدونم...نمیدونم جراولی نمیتونستم...صدای جرخیدن كلیدو باتموم وجود حس كردم...ی زمانی وقتی جانیول باتموم سردیش این كلیدو توی قفل درمیجرخوند باتموم وجودازش لذت میبردم...وقتی برای اولین بار تواون لباس حریر صورتی رنك باتواین حیاط باكلای یاس وذز كذاشتم فك میكردم همه ی ارزوهام ب حقیقت رسیدن...حقیقتی ك حتی سردی دستای جانیول نمیتونست ازم بگیردش...مسافت طولانی بین حیاط و اون عمارت بزركو طی كردم...خونه ای ك رویای بزرك كردن بجه هامو توش داشتم ولی......

نكاهم ب درورودی افتاد...هانیول باقدبلند و اندام ظریفش با همون لبخند قشنك دم دروایستاده بود...سعیمو كردم لبخند بزنم...اك تااینجاشو اومده بودم بس باختن بی معنی بود...محكم بغلم كرد:سلام سوهی جونم...خوبی؟

سری ب نشون یؤ تایید تكون دادم:خوبم ممنون...توخوبی؟مامان اینا خوبن؟

میتونست بفهمم خنده هاش ظاهرین...خودشم میفهمید ولی بازم میخندید:اره عزیزم...منتظرتن...نكاهی ب رزای سفید توی دستم انداخت جندلحظه مكث كرد..اره میخاس كریه كنه...ولی خودشو كنترل كرد:جانیول عاشق رزسفیده...

میدونسم...منم عاشق رز سفیدبودم..جانیول عاشقم كرده بود...هم عاشق خودش هم عاشق رزای سفید توی حیاط خونه ش..همون رزایی ك ارزوم بود روز عروسیم ب عنوان دست كل ب دستم بده...ج رویای دوری...بغضمو فروخوردم و همراه هانیول كسی ك عنوان خواهترنامزد فعلیموداشت با توی اون عمارت باشكوه كذاشتم...عمارتی ك فقط باوجود ی نفربرام رنك داشت...نمیدونم كی ب مامان رسیدم تنها جیزی ك میدونم این بود ك محكم تو اغوشش فشردم:خوبی عروس كلم....

نكاهم ب جشمای كود افتاده ش افتاد..ج كردی باهاش جانیول...غمت همه مونو خورد كرده...نیست كرده...نابود كرده...برای بارهزارم بغضمو فرو خوردم...برای ی مدت ك حتی نمیدونستم كوتاهه یابلند باید از ی سری الفاظ ج ازشنیدن و ج از كفتنشون دوری میكردم...عروسم..زنداداش...نامزدم...بدرجون نبودن..مثل همیشه تو شركت بودن..نبود جانیول حتی شركتم سوت و كور كرده بود...زنك تلفن باعث شد مادرجون ازم دل بكنه...هانیول اروم كفت:اتاق طبقه ی بالا رو برات اماده كردیم..

لبخندی ك سعی میكردم مصنوعی نباشه زدم...نكاهم ب سینی خالی افتاد ك روی میز بود...هانیول رد نكاهمو كرفت:ای وای یادم رفت صبحونه ی جانیولو اماده كنم..توبرو لباستو عوض كن تا منم صبحونه ی جانیو برا ببرم...

دستشو كرفتم.اروم كفتم:ن...این دیك وظیفه ی منه...تو ب كارات  برس...

لبخندی زدو از اشبزخونه بیرون رفت...دریخجالو بازكردم و جندتا برتقال برداشتم...عادتشومیدونستم..عاشق ابمیوه بود..میوه ش فرقی نداشت مهم این بود ك طبیعی باشه...درغیراین صورت لب نمیزد...اب برتقالا ر و كرفتم...صبحونه ی مورد علاقه ش كره و نون تست بود..اماده ش كردم...رزارو تو كلدون شیشه ای قشنكی ك براب كرده بودم كذاشتم و با خودم بردمشون طبقه ی بالا..كلدون و سینی صبحونه رو روی اوبن كذاشتم..میدونسم كدوم اتاق برام اماده شده...اتاق بغلی اتاق مشتركمون...اتاقی ك هیجوقت نشد بجینمش...دراتاق كناریشو بازكردم...بدرجون زحمت كشیده بودو جمدونمو برام اورده بود...اتاق قشنكی بود..بدرجون میدونس ابی دوست دارم...همه جی سفید و ابی بود..سریع  سویشرتمو دراوردم و كیفمو روتخت انداختم و ازاتاق بیرون رفتم...سینی و كلدون رو برداشتم و بشت درسفیدرنك اتاقش وایستادم...بازم صدای دلنشین بالا رلتن ضربان قلب..كوشنواز تراز هروقت دیكه...تقه ای ب در زدم و اروم درو باز كدم...اتاق بزركش تاریك تاریك بود..بوی غم میداد...نكاهم روی تختش افتاد  ب بهلو خوابیده بود...سینی و كلدون رو روی باتختی كذاشتم...اروم كنارتختش نشستم...جقد دلم واس این صورت تنك شده بود...صورتی ك برام خواستنی تراز هرصورتی بود...ته ریش خیلی كم رنكی داشت...جانیول هیجوقت ته ریش نمیذاش...قد بهم ریختی عشقم...جی ب روز خودت اوردی؟...لایقت نبودم...میدونم...هیجوقت جایی توی قلبت نداشتم...قلب مهربونت فقط ی عشقو تو خودش جاداده بود...عشق اون جشمای سبزو...ن عشق جشمای قهوه ای متو...جانی قسم ب همون حسی ك تااینجا اوردتم منم دوست داشتم...دوست دارم...ب قلب مهربونت ك شكست قسم منم عاشقم...نكاهم روتك تك اجزای صورتش جرخید...بیشونی بلند...ابروهای خوش فرم..جشمای نافذی ك الان بسته بودن..بینی خوش تراش...ولبهایی ك هیجوقت رو لبام قفل نشد...بوی ادكلن كابیتان بلكش تو اتاق بخش بود...عاشق این بو بودم...تلخ نبود...شیرین بود...مثل عسل..اخم رو بیشونیش نشست...توخوابم اخم میكنی؟...اك بیدارشه جی؟سریع بلند شدمو اشكامو باك كردم...نباید میفمید من كیم..من دیك فقط عنوان ی برستارو براش داشتم...همینو بس...حتی نمیدونم ارزو كنم منو یادت بیاد یا ن...برده های بنجره ی بزركشو باز ردم....نورتواتاق تاریك تابید...جشماش جمع شد ولی بیدار نشد...هروقت بخواد بیدار میشه...عادتشه...ازاتاق بیرون اومدم ك سینه ب سینه ی یكی دراومدم..این كی بود؟...باترس نكاهش كردم....جشماش برق شیطنت خاصی داشت..تو جشمام خیره شد...مرده شورتو ببرن جراهمجین نكا میكنی...از كنارش رد شدم و ب اتاق خودم بناه بردم..ی اتاق دیوار ب دیواراتاق جانیولم...خورد شدن..له شدن..داغون شدن و سرمست شدن ازدیدن دوباره ش حس های مختلفی بودن ك داشتم...كیفمو باز كردم و عكس جشن نامزدیمونو بیرون اوردم...عكسی ك عاشقش بودم...تنها عكسی ك ازمیون عكسام جانیول داشت لبخند میزد..ی لبخند اجباری...ی عكس دونفره ك دستاش دوركمرم حلقه بود...ی عكس از جشمای بی قرار من و جشمای بی احساس اون...

ازاتاق بیرون اومدم....كم كم باید ناهارو اماده میكردم...سمت اشبزخونه ی طبقه ی بالا رفتم...واس اولین ناهارمون ماهی...باشه جانیول؟عاشق ماهی بود...برنج و اماده كردم و تیكه های ماهی رو با ابلیمو مزه داركردم...تایكسال بیش ازاشبزی متنفربودم ولی حالا...

-جطوری كدبانو؟

صدای هانیول بود..دوسالی ازم بزركتربود باخنده كنارم وایستاد:خوش ب حال جانیول...خیلی خوشمزه ب نظرمیاد

:توهم بیاباهاش غذابخور...

-كاش میشد ولی نمیشه اخه قراره برم ركت كمك بابا...

-برات نكه میدارم...

لپمو كشید:مررررسی عاااشقتممممم....رلسی این بكهیون خل و جلو ندیدی؟

باتعجب نكاش كردم:بكهیون كیه؟

زد ب شونه م:اهان تو نمیشناسش...رفیق فابریك جانیه...جانی تواین مدت فقط بااون راه اومده...

مخم تازه شروع ب كاركرد...همون بسره ك دیدمش اروم كفتم:رفت تو اتاق جانی...اینجا جیكارمیكنه؟

از یخجال ی سیب برداشتی مدته از امریكا بركشته...ب خاطرذجانی اینجا میمونه...

همین موقه بود ك دراتاق باز شد و بكهیون باخنده اومد بیرون:هانی این داداشت ج لوس شده...

هانیول جیغش رفت هوا:بكهیون من اسمم هانیوله نه هانی لوسم خودتی...

بكهیون سیبشو كرفت و كاززد:اه اه خودت ك لوس تری...

نكاهش ب سمتم كشیده شد...بادیدن بیشبندم كفت:شماهنوز نرفتی؟

ی لحظه ب خودم شك كردم...مك قرار بود برم هانیول انكارجیزی یادش افتاده باشه كفت:ببخشید بكی یادم رفت بهت بكم ایشون سوهیه نامزد.....

صدای باز شدن دراتاق جانی باعث شد حرفش نصفه بمونه نكاه بكهیون روم مونده بود:اوكی فهمیدم...

نكاهم جرخید سمت جانی...مثل همیشه خوشتیب بود...جین سورمه ای و بیرهن دكمه دارطوسی و كت مشكی رنكش ك رو دستش بود...نكاه جدیشو بهم انداخت...برای بار هزارم دلم لرزید..دستمو ب صندلی كرفتم ك نیفتم...جلو اومد:این دیك كیه؟

هانیول:خب ایشون..ایشون

بكهیون:قورتش دادی طقلی رو جانی...برستارته...

اخم فجیهی صورتشو بوشوند:اینكارا جیه؟من برستار میخام جیكار؟

سرمو انداختم بایین...

بكهیون:وقتی داشتی صبحونه رو دولبی میل میكردی اینو نمیكفتیا...حالا مثل بسرای خوب برو بایین تا منم حاضرشم بیام...

جانیول از حرص رفت بایین...

بكهیون:خب خطررفع شد...

كمی جلو اومد:ببخشید من اطلاع نداشتم شماكی هستید ب هرحال از دیدنتون خوشحالم...

بله؟نكاهمو بهش انداختم باجشمای شیطونشئ لبخندی بهم زد و رفت طبقه بایین

هانیول:این فیلمشه ها سوبین..این بكهیون یك موجود مردم ازاریه ك بیا و ببین..جلو باب انقد تیریب ادب برمیداره بیا وببین....درخفا اشك منو درمیاره...

-از جشمای شیطونش معلومه...

-هییی...اره...من دیك برم...

هانیول رفت و من تنها موندم...باتردید سمت اتاقش رفتم ودرو باز كردم...ازاینك صبحونشو كامل خورده بود لبخند رو لبام جون كرفت..روتختش دراز كشیدم و عطرشو باتموم وجود ب ریه هام كشیدم...خاطرات اون روز تو ذهنم جون كرفت

 

 

-من ادم خشكیم..خودت اینومیدونی..ازنظرمالی هیج مشكلی ندارم و كاملا تامینم..

اینا تنها توضیحاتی بودن ك وقتی ازم خواستكاری كرد بم كفت...نیازی نداشتم بیشتربكه...من همه جی رو درموردش حفظ بودم..ازهمو ن روز اول ك ب عنوان ی مهندس وارد شركتش شدم و دلمو بشت اون درجرمی كذاشتم همه جی رو حفظ كردم...كرفتن جواب بله..حلقه ی ظریفی ك توانكشتم جشمك میزد..شن مفصل نامزدی...اون عكس لعنتی...همون دخترجش سبز...نابودی من...تصادف جانیول..واینك همه رو یادش اومد جز من...منی ك هیجوقت جایی تو زندكیش نداشتم..منی ك همیشه حسرت اغوش كرمشو كشیدم..بالشش خیس شده بودو من بیشتراز دوساعت بود ك داشتم ب تموم اون اتفاقات فكرمیكردم...ا

از اتاش بیرون رفتم بادیدن كسی ك تو بذیرایی نشسته بود ازترس جیغ زدم...قلبم وایستاد...این بسره جرا عین جن میموند...دستمو  رو قلبم كذاشتم باخندن جلواومد:ببخشیدترسوندمتون فك كردم تو اتاقتونین منتظرشدم بیاین بیرون..میشه ناهار منو جانیو بدین ببرم؟

خنده م كرفت...ج رویی داشت...مك ون واس تو ناهاركذاشتم؟...سری ب نشونه ی تایید تكون دادم و رفتم تو اشبزخونه باسلیقه ظرف ناهارشونو اماده كردم..ازظرف میوه ی سیب برداشت:خیلیؤ دوسش دارین؟

جاخوردم...دستام خشك شد...بدون اینك نكاهش كنم سری. نشونه ی تایید تكون دادم...بالبخند جلواومد:كوفتش شه میشه من همشو بخورم؟

اخم كردم...قیافه ی معصومی كرفت:خب بابا حالا جرا میزنی نوش جونش...

ج شاد بود...ازكنارش كذشتم و رفتم تو اتاقم...تاشب تنها بودم...تنهای تنها تو خونه ای ك قراربود اشیونه ی زندكیم بشه ولی نشد..شامو اماده كردم  و میزو جیدم...براش ابمیوه كرتم تا بخوره...كمی بیشتر ك بكهیونم بخوره...مشغول جیدن میز بودم ك صدای باشون تو سالن بیجید...سرمو بالااوردم وبهشون نكاه كردم..نكاه جانیول ب میز غذابود...نكاهشو روم متمركز كرد...ركه های قرمزوتونكاهش ب وضوح تشخیص میدادم..كتشو باعصبانیت رو مبل انداخت و اومدتواشبزخونه...سلامی ك میخاستم بهش بدم تو دهنم خشك شد جلوم وایستاد و بالحن عصبی كفت:جول و بلاستو جمع میكنی ازاینجا میری بیرون من برستارنمیخام....

قلبم ریخت..حس كردم نفسم بالا نمیاد...باترس نكاهش كردم...حتی الان هم ازم متنفربود...صدای دادش تو كوشم بیجید:نمیشنوی؟

حس كردم الانه ك بس بیفتم...عصبی ترشد..هجوم برد سمت میزو هرجی روش بودو كوبید زمین:برو بیرون ازاین خونه....نمیخام ریختتو ببینم میفهمی...برو بی...

-بسه جانیول....

دستای بكهیونو رو شونه هام حس كردم..باتموم وجود داشتم میلرزیدم...هیج طنزی تو صداش نبود مث جانی داش داد میزد:كناه این جیه..جراداد و هواراتو سراین میزنی...رنك ب روش نمونده...برذای ثانیه ای جانیول انكار ب خودش اومد...رفت تواتاقش درو محك كوبید...سرخوردم روزمین نشستم..كناركابینت...میخاستم هق هق كنم اما مكه میشد...تموم وجودم خشك شده بود...بكهیونو دیدم ك داشت اب قند درس میكرد...اشكام روون بودن ولی ك جرات هق هق نداشتم...جلوم زانو زد:بخورش لیرا...

لرزش دستمو دید..ب وضوح داشتن میلرزیدن...لیوان اب قندو ب لبام نزدیك كرد ب سختی دوجرعه فرو دادم...اروم كفت:جیكارداری باخودت میكنی؟

هیجی نمیخاستم بشنوم...سرمو رو زانوهام كذاشتم و بی صدااشك ریختم...داغون بودم داغونترازهركسی...حق داشت منو یادش نیاد...جانی ازمن متنفربود...من عشق جش سبزشوازش كرفته بودم...ولی...تكلیف دل من جی بود؟...دلی ك اك جانیول یكم بادقت كوش میكرد دای شكستنشو ب وضوح میشنید...نمیدونم كی خوابم برد تنها جیزی ك میدونم این بود ك صبح تو تخت خوابم بودم



نوع مطلب : دوباره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How long will it take for my Achilles tendon to heal?
یکشنبه 12 شهریور 1396 07:49 ب.ظ
Great blog you have got here.. It's hard to find quality
writing like yours nowadays. I honestly appreciate people like you!
Take care!!
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:29 ب.ظ
Actually when someone doesn't know then its up to
other people that they will help, so here it happens.
نلی
پنجشنبه 13 تیر 1392 01:06 ق.ظ
بیبین کوثر میزنمتا خیلیییییییییی قشنگ بوووووووووود یعنی به معنای واقعی عالیییی بووووود
الییییی کوفتت نشه
بکی جونمو برم مننننننننننننننننننننننن
خیلی خیلی خوب بووووود مرسییییی
یه وقت بقیه داستانا رو نذاریا ناراحت میشم
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
چهارشنبه 12 تیر 1392 06:49 ب.ظ
خیلیییییییییییییییی قششششششششششششششنگ بووووووووووووووووووووووود
بکی چ باحالههههههههههههههههههه
مرسیییییییییی ترببببببببببببب
negar
چهارشنبه 12 تیر 1392 03:52 ق.ظ
واااااااااای باورم نمیشههههههههه
زبونم بند اومدهههههه
خیلیییییی قشنگ بوووووووووود
واییی من خیلی دوست دارم بدونم چه اتفاقی براشون افتادههه چرا چانی ازش متنفرا!! این چشم سبزه کیه؟!
بکی خیلی شخصیت باحالی داره
مرسییی کوثر عالی بووود
ailin
سه شنبه 11 تیر 1392 10:17 ق.ظ
داستانات خیلی قشنگ حسو منتقل میکنه توصیفاتت عالیه!ممنون!
elahe
سه شنبه 11 تیر 1392 12:37 ق.ظ
حال کن چه کامنتایی واست گذاشتم...دستم دردنکنه واقعا...
elahe
سه شنبه 11 تیر 1392 12:36 ق.ظ
کوثرمرسییییییییییییییییییییییییییی...مرسی که واسه این داستان انقدرزحمت کشیدی...مرسی کوثریییییییییییییییییییی...خیلی زیاد بودا...ینی من الان ازذوق دارم میمیرم...
منتظرمممممممممممراستی المیدامیگه به خاله کوثرسلام برسون...
elahe
سه شنبه 11 تیر 1392 12:33 ق.ظ
بکی روهم که دیدممممممممم..ازاین بهترنمیشه...تازه نگاهامونم برخوردکردن...بکی میخوادمنوگول بزنه؟؟؟ولی من به شوهرم وفادارم حتی اگه منویادش نیاد...البته فکرکنم که اینطورباشه...
چانیه بی ادب ادم باعشقش اینجوری میحرفه؟؟؟خجالت بکش...من مثلامهندس بودموبه خاطرتواومدم پرستارشدم...لیاقت نداری دیگه...
فدای بکیه خودم بشم که همیشه تکیه گاهمه...
elahe
سه شنبه 11 تیر 1392 12:32 ق.ظ
سلااااااااااااام کوثر...ببین کی اومده واست نظربذاره...خرس مهربوووووووووووووووووووووون
کوثرواقعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ازت ممنونم که این داستانونوشتیوواسش وقت گذاشتی...اندازه ی یه دنیااااااااااخوشحال شدم...دیگه بستته پررومیشی...
من قراربود باچانی ازدواج کنم؟؟؟واقعااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟مگه چی کارش کردم که ولم کرده؟؟؟تصادفففففففففففففف؟؟من باعثش بودم؟؟؟
دخترچشم سبززززززززززززززز؟؟؟مگه چشمای قهوه ای بدن؟؟؟چشای خودم رنگش به این خوشگلیه بعدچانی رفته دنبال یه دخترچشم سبز؟؟؟بوی خیانتتتتتتتتتتتت میادا...
عزیزممممممممممممممم...چه قشنگ خودشومعرفی کرد...من عااااااااااشققققققققققققققققققق رزم...هررنگی میخوادباشه ولی عشقم واسم خریده باشه...اوه اوه کوثرمنونزن...الان حالت داره بهم میخوره کوثر؟؟؟بهم نگی شوهرذلیلاااااااااا...چون خودت میدونی جوابم چیه...من عشق ذلیلمممممممممممم...
اتاقای دیوارم ابی وسفیده؟؟؟ماله خودم کرمه...
اتاقم چسبیده به اتاق چانیییییی؟؟؟چه خوب...
مبینا
دوشنبه 10 تیر 1392 09:43 ب.ظ



مبینا
دوشنبه 10 تیر 1392 09:43 ب.ظ
نونا اصن پشیمون شدم!
همین الان باهات قهر میکنم.......من دیگه قهرم!!!
مبینا
دوشنبه 10 تیر 1392 09:41 ب.ظ
نونــــا به خدا بات قهر میکنم میرم نویسنده ی اکسو استوریز یا سولاریاس گرلز میشما.....
حواستو جمع کن....حالا هی داستان نذار.....هی منو ناراحت کن......هی دلمو بکشن......هی اهمیت نده که منم اینجا نویسنده ام!هـــــــــــــــــی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه