تبلیغات
SCENT OF loVe - میکده اکـسو قسمت اول

مینویسم برای عشـق

میکده اکـسو قسمت اول

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:یکشنبه 16 تیر 1392-01:23 ب.ظ




اینم از چیزی که همه منتظرش بودین!!

خودم از همه بیشتر منتظرش بودم



لطفا نظرات کمتر از 20 تا نباشه
قسمت اول



حواسش بود که کسی متوجهش نشود.سیب های سرخ به او لبخند میزدند.لبخند شیطنت باری بر لب داشت.اولین باری نبود که از مغازه ها دزدی میکرد.به "شبح دزد" معروف شده بود.چون هیچکس متوجه نمیشد که در حالی دزدی کردن است.در یک چشم به هم زدن سه سیب توی کیف پارچه ای که داشت انداخت و از مغازه ی کنار میز میوه فروشی،چند تکه نان.

و از آنجا دور شد.ناگهان صدای مرد را شنید که میگفت:دزد~~~ دزد....

شروع کرد به دویدن.محیط را ناامن دید.همینطور که میدوید به کسی برخورد کرد و گونی پارچه ایش از دستش افتاد.دخترک جوان به زمین افتاد و "آخ" بلندی گفت.برای چند ثانیه به صورت اخموی دختر نگاه کرد و بعد سریع غذاهایی که دزدیده بود در گونی ریخت و بعد از نگاه کردن به پشت سرش به راهش ادامه داد.

دختر جوان غر غر کنان گفت:چقدر بی ادب....حتی عذر خواهی هم نکرد....اُه...لباس ابریشمم خاکی شد.بلند شد و به دور شدن پسر نگاه کرد.اولین باری بود که پسری با موهای شرابی رنگ میدید.همانقدر که برایش عجیب بود،برایش جالب هم بود.گوشه ی دامن لباسش را گرفت و به راهش ادامه داد.به درب اصلی قصر رسید.با نشان دادن نشونش اجازه ی ورود رو بهش دادن.

وارد قصر ملکه اعظم که شد، ندیمه وارد اتاق ملکه شد تا اجازه ی ورودش رو بهش بده.بعد از چند لحظه بیرون اومد و گفت:بانوگفتن میتونید برید داخل.درب کشویی را برایش باز کردند و وارد اتاق ملکه اعظم شد.تعظیم کرد و روی متکای جلوی میز ملکه،روی زانو نشست.

ملکه ی اعظم گفت:خب،چی شد؟؟؟تونستی پیداش کنی؟

با تاسف سر به زیر انداخت و گفت:متاسفم بانو هیچ نشانی ازشون پیدا نکردم.حتی از چندین نفر سوال کردم و فردی به این چهره و شکل و شمایل ندیدن.

ملکه مشتش رو روی میز کوبید و گفت:بویونگ....یا دخترمو برمیگردونی یا خودتو مرده فرض کن.

بویونگ:چشم بانو،تمام تلاشم رو میکنم!

 

 

محافظ شخصیش وارد اتاقش شد و بعد از تعظیم گفت:قربان....بالاخره متوجه شدم!

کتابی که دستش بود رو پایین آورد و گفت:خب چی شد؟؟

محافظ:قربـان،بانوی جوان،از قصر فرار کرده.

پسر جوان متعجب به گفته ی محافظش اندیشید و پاسخ داد:مطمئنی؟؟؟؟

محافظ:بله قربان،محافظ شخصی ملکه اعظم با یک عده با لباس های عادی دارن شهر رو زیر و رو میکنن تا پیداش کنن.

پسر جوان خوشحال گفت:اینطوری به نفع من هم هست.

و بعد در دل گفت:ممنونم بانو سونگ هو،اینطوری به هردمون کمک کردی.

سپس رو به محافظش ادامه داد:سه هون اسب رو آماده کن باید برم جایی!

محافظ او که سه هون نام داشت تعظیم محکمی کرد و گفت:چشم ارباب کیم!

 

 

شراب میریخت و از طعم مست کننده اش لذت میبرد.مشغول خوشگذرانی بود،آن هم در روز روشن و هیچ مسئله ای از مسائل سیاسی و حکومتی برایش ذره ارزش نداشت.

چند دختر با لبخند های فریبنده و آرایش های غلیظ اطرافش بودند.دوباره جام سفالی را پر از شراب کرد و سر کشید.

همه ی دخترها برایش سر و دست میشکنند.زیبایی محصور کننده و خیره کننده اش زبانزد عالم و آدم بود.هر دختری وقتی برای خوشگذرانی در کنارش بود هر ثانیه را غنیمت می دانست و از نشستن در کنار همچین پسر زیبایی لذت میبرد.

همسری نداشت و جوان بود.اما در حین جوانی غول سیاست بود و تمام مسائل کشور را سر و سامان میداد اما از خوشی هایش دست نمیکشید.

ناگهان در اتاقک باز شد.دخترهای خندان به چهره ی هراسان مردی که لباسی مشابه لباس نگهبانان دربار را پوشیده بود،نگاه کردند.

اخم هایش در هم کشیده شد و گفت:همتون برید بیرون.

دخترها بعد از این حرف مرد جوان،فورا اتاق را ترک نمودند و آن مرد نظامی وارد اتاق شد.

با همان اخم غلیظ که او را صد بار جذاب تر میکرد گفت:چرا مزاحم میشی!

مرد به وزیر اعظم تعظیم کرد و گفت:بانو سونگ هو از قصر فرار کرده.دیشب نگهبانا تا توی جنگل دنبالش رفته بودن اما نتونستن پیداش کنن!

وزیر اعظم پارک با تعجب گفت:بانو سونگ هو؟؟؟مطمئنا بخاطر این وصلت اجباریه.

مرد:ملکه افرادش رو فرستاده توی شهر تا پیداش کنن اما هنوز نشونی پیدا نکردن،وزیر اعظم شما الان چه تصمیمی میگیرید؟؟

دوباره برای خودش شراب ریخت و بطری را روی میز گذاشت.جامش را بالا برد و گفت:من به شاه گفتم این عروسی عمرا سر نمیگیره،خودش گوش نداد.دیگه به منم ربطی نداره.فوق فوقش میخواد بین چوسون و شیلان جنگ بشه،یعنی بیشتر از این قراره عواقب داشته باشه.

مرد متعجب بود از همه آرامشی که وزیر اعظم داشت.اطمینان داشت که هنوز هوشیار است.نباید حال اندکی نگران اوضاع سیاست باشد؟برای همین گفت:وزیر اعظم،شرایط هر لحظه داره توی قصر وخیم تر میشه!

پارک چانیول،وزیر اعظم جوان،شرابش را سر کشید و گفت:به من چه!مگه قصر ماله منه...من هرچی گفتم تو مخ اون جون میون کله شق فرو نرفت.

مرد:ببخشید منظورتون از جون میون،احتمالا شاهه؟

وزیر اعظم:آره پس کی؟ما چند تا جون میونِ کله شق داریم؟؟؟؟

مرد:بهرحال ارباب پارک من مامور هستم شمارو تا قصر همراهی کنم.شاه نشستی فوری در ساعت 5 امروز گذاشته.

 

 

 

از مادرش خدافظی کرد و از خونه دراومد.تا کی باید به والدینش دروغ میگفت و شغلش را پنهان میکرد؟خانواده ی او،بسیار فقیر بودند و پدرش از مریضی رنج میبرد.پولی برای درمان او نداشتند،مادرش یک مغازه در بازار داشت و فروششان بسیار کم بود.مادرش حصیر بافی میکرد.یه بردار کوچیکتر هم داشت به اسم مینهو.

به هزاران مصیبت و بدبختی،کار پیدا کرده بود.آن هم در یک میکده.هر روز کاری درآنجا همراه با هزار خطر و مشکل بود.اگر خانواده اش متوجه میشدند که در یک میکده مشغول به کار شده،حتما سکته میکردند.اگرچه فقیر بودند،اما به قدری شخصیت و آبرو داشتند که کار در یک میکده برایشان ننگ باشد.به محل کارش رسید.میکده نزدیک به جنگل بود و از مرکز شهر کمی دور.

خواست وارد شود که صدای زن جوانی اورا از این عمل بازداشت و برگشت به سمت او.

دختر جوانی بود با هانبوکی معمولی و همچون لباس مردم عادی.اما چهره ی زیبایی داشت.دستان ظریفش او را به شک انداخت که آیا این دختر یک آدم عادی باشد یا نه.

رو به زن جوان گفت:بفرمائید؟

زن گفت:شما اینجا کار میکنید؟

دخترک مایه ی شرمش بود که بگوید بله ولی با این وجود دروغ نگفت:بله چطور مگه؟

زن:شما تنها دختری هستید که اینجا کار میکنه؟

دخترک ناگهان به یاد موضوعی افتاد.اتفاقی که شب قبل افتاده بود.آن دختر جوان را به یادآورد.اما صحبت های رئیسش را برای خودش مرور کرد و گفت:نه،به جز من همسر رئیس هم توی میکده هست.کار نمیکنه و فقط شراب درست میکنه و یه جورایی کمک دست رئیسه.

زن سری به نشانه ی تایید تکان داد و دخترک پرسید:ببخشید،برای چی  این سوال رو پرسیدین؟

زن جوان با لبخند زیرکی گفت:شوهرم اخیرا به اینجا زیاد رفت و آمد میکنه خواستم مطمئنم باشم که...

دخترک خندید و گفت:آه نه نگران نباشید اینجا یه محیط مردونه است و منم فقط توی آشپزخونه ظریف هارو میشورم.

زن جوان لبخندی زد،تشکر کرد و دور شد.



نوع مطلب : میکده اکــسو 

داغ کن - کلوب دات کام
گیگیلی هاتون!() 
https://hurtradio6939.wordpress.com/2015/06/23/hammer-toes-causes/?share=twitter
دوشنبه 5 تیر 1396 05:49 ق.ظ
For the reason that the admin of this site is working, no hesitation very soon it will be renowned, due to its feature contents.
http://jeanetteschouweiler.weebly.com/
سه شنبه 2 خرداد 1396 01:17 ق.ظ
Spot on with this write-up, I seriously believe this site needs a great deal more attention. I'll probably be
back again to read more, thanks for the info!
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:31 ب.ظ
I all the time emailed this website post page to all my associates, for the
reason that if like to read it after that my links will
too.
Lee Joon Ki
دوشنبه 24 تیر 1392 01:36 ق.ظ
خیییییییییییییییییییییییییییلی قشنگ بوددددددددددددددددددددددددددددایووووووووووووووووووووووووول
اون یارو مو قرمزه كی بود؟چانینگار(سونگ هو)
با بابای جوجو و خوشملت درست صحبت كن ماهی خوشملم
اون دخی خانه كی بود؟
پاسخ M O B I N A# : ماشاا... چقدر شکلک سرم جیگ رفت!
نلی
چهارشنبه 19 تیر 1392 12:45 ق.ظ
الهههههههیییییی دزده چه جیگریه با موهای قرمزش بکی بیا یه بار دیگه به هم برخورد کنیم
ایششششش ملکه هم نشسته میون گل میگه لنگش کن دخترش فرار میکنه من باید بمیرم؟ دخترتو جمع کن خوب
جناب خواستگار بنده خدا چقدر ناراحت شد نگار فرار کرد
هیییی چه میکنه چانیول چانی جان شما انقد حرص میخوری پیر میشیا
هییییییی خواهر مینهو بیا اینجا مختو بزنم
مرسیییییییییییییی
پاسخ M O B I N A# : والا به قرعان با این نوناش اصن به تو چه!!!!برو نگارو بزن که فرار کرد
واقعا اصن بردنش بیمارستان از غم دوریه نگار
پیر که هیچی فسیل میشه اینقدر به خودش فشار میاره
برو مخ خواهره مینهو رو بزن
fo-s مهرسا
دوشنبه 17 تیر 1392 01:36 ب.ظ
خیلی خیلییییی قشنگ بووووود چانی خیلی باحاله بچه خونسرد وزیر اعظم ایووووول
میگم میونگ سویی که با نلیه میونگ سو اینفینیته؟؟
خیلی عالیه خوشم اومد ممنون
دزده بکیه کیه؟؟هییییی
سه هون ایول محافظه ولی محافظ کیه
پاسخ M O B I N A# : اره همون الِ.....
واقعا خوشحالم که خوشت اومده!!!!من هوووووووووووووورا شدم
یکیم هس دیگه!
پارت دو میفهمین
محافظه عشقت
پارت دو وارد داستان میشیا!
negar
دوشنبه 17 تیر 1392 04:35 ق.ظ
بابا وزیر اعظمه درست ولی من و چانی با هم شوخی داریم خخخ
چیششش من عاشق دزدای خوشگلم
مبین من باید بکپمفردا دانشگاه کلاس دارم دقت کردی چقد من بدبختم؟؟
فردا کلاس دارم،.سه شنبه کلاس زبان داریم چهارشنبه باید بریم آژانس پنجشنبه دوباره کلاس
واسه عمین باید کپمو بذارم ببخشید تو رو خدا شبت بخیر داستانای کوثرم خوندم هنوز نظر ندادم
پاسخ M O B I N A# : بازی بازی با دمه شیرم بازی؟؟؟؟
دزدای خوشگلم عاشقه توان
نگار!!!خیلی بدبختی دادا،برو بکپ
negar
دوشنبه 17 تیر 1392 03:47 ق.ظ
آهان چانیییی هه هه هه
دزده میزنه نیره ها
پاسخ M O B I N A# : چانیییی هه هه هه یعنی چی آخه؟؟؟؟؟؟آدم به وزیر اعظم یه کشوری میگه "آهان چانیییی هه هه هه" ؟؟؟؟؟؟
دزده خیلی هم خوشگله!
negar
دوشنبه 17 تیر 1392 03:47 ق.ظ
این کی بود انقدر از فرار من خوشحال بود؟؟؟
اوا نلی که باید من پیدا کنه
آخی دختره که تو م...یکده کار میکنه جقدر دلم براش سوخت بیچاره
خانومه کی بود؟؟
شب قبلش چه اتفاقی افتاده بود اون تو؟؟
مرسییی مبیییین خیلی قشنگ بوووود
مبین ببخش انقدر دیر اومدم هم باید تو وب لوهان آپ میکردم هم داستانمو گذاشتم شرمندههه
پاسخ M O B I N A# : یه آدم که دلش گیره
خب داره میگیرده دنبالت دیگه
آره اون دختره الهه ی بنده خداست
نلی بود دیگه
تورو پیدا کرده بودن نخبه
نه بابا تو بیا،اصن بعد صد سال بیا،فقط بیا!
elahe
دوشنبه 17 تیر 1392 12:16 ق.ظ
سلاااااااااااااااام الننننننننننننن
پاسخ M O B I N A# : الن رفت
Elina
دوشنبه 17 تیر 1392 12:07 ق.ظ
با گوشیم نمیتونم اخه چت رومو نمیاره
به بچه ها سلام برسون بای بای
پاسخ M O B I N A# : بای بای گلی
Elina
دوشنبه 17 تیر 1392 12:04 ق.ظ
سلام الی سانی و مبین.. اجی سانی داستان نمیذاری؟
پاسخ M O B I N A# : الینا بیا چت روم اکسو استوریز
sonny
دوشنبه 17 تیر 1392 12:01 ق.ظ
نه...منظورم این بود یه کوچولو از سورپرایزمو بگو که شب راحت بخوابم
پاسخ M O B I N A# : آها......خب یه شخصیت خیلی توپ داری
elahe
دوشنبه 17 تیر 1392 12:01 ق.ظ
ینی چی نمیدونی کیه؟؟؟اگه تو اونونمیشناسی اون چه جوری این نظروراجبت داره؟؟؟
ببین بعضی وقتالازمه که توبعضی جاها بابعضی افراد خشک ورسمی وبی احساس باشی...واقعالازمه...
پاسخ M O B I N A# : خب آخه اسمشو نوشته بود ... ئه
elahe
یکشنبه 16 تیر 1392 11:58 ب.ظ
البته به طرز رفتار کردن تو بااون هم بستگی داره ها...شایدبااون اینجوری بودی تو...
پاسخ M O B I N A# : آخه من حتی نمیدونم کیه!
یادم نمیاد همچین شخصیت آشغالی از خودمو نشون کسی داده باشم!؟
sonny
یکشنبه 16 تیر 1392 11:54 ب.ظ
مبین..خوب یه کوچولو...
پاسخ M O B I N A# : یه کوچولوشو قبول دارم!اما بیشتر از اون نه
elahe
یکشنبه 16 تیر 1392 11:54 ب.ظ
به اون سه نقطه بگو اصلابلدنیس ادمارو بشناسه...اصلاااااااااااا...
نه بابانیستییییییییییییییییی...
پاسخ M O B I N A# : خب هرکس یه نظری داری!!!!اون منو اینطوری دیده
elahe
یکشنبه 16 تیر 1392 11:51 ب.ظ
کی ایناروگفته؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : یه سه نقطه!
هستم یا نیستم؟
elahe
یکشنبه 16 تیر 1392 11:46 ب.ظ
نه بابا اصلاضایع نگفته بودی که منم ولی خوب به من میگن الیییییییییی باکتری پور دیگه...باید زود میفهمیدم...خدایی حال کردی چه قشنگ حدس زدم؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : الهه؟؟؟؟؟من خشک و رسمی و بی احساسم؟؟؟؟؟
parmida
یکشنبه 16 تیر 1392 11:30 ب.ظ
khhhhhhhhhhhhhhhhh chaniiii vazireeee
bah bah jazzzzabam k hasssss
rasti un 2khtare kye???
aghaaaa kheylii bhal buuud
mrccccccccc
mn alan kheyre saram yavashaki umadam
پاسخ M O B I N A# : پ چی؟؟؟؟؟؟؟؟چانیه ها!!!!
الان لواشکی اومدی؟؟؟؟؟من لواشکی اومدنم خیلی ضایعه اس از بس لپ تاپم بزرگه!
اون دختره بووووووووووووووووووق ئه
sonny
یکشنبه 16 تیر 1392 10:59 ب.ظ
سورپرایز من چیه؟؟؟؟؟؟؟
من دارم سکته میکنم...نمیشه یه راهنمایی کنی
پاسخ M O B I N A# : نه نمیشه!!!!!!!!!!
معلومه که نمیشه....سوپرایزه ها
sonny
یکشنبه 16 تیر 1392 10:43 ب.ظ
به به..چانی چه عظمتی داره!!!!
چقدر شحصیت ها گنگه...من موندم کی کیه!!!!!
ولی خیلی جالب بود...خیلیییییییییی
مرسیییییییی مبینا جونم
پاسخ M O B I N A# : فک کردی کم الکیه؟؟؟؟؟
حالا کم کم واضح میشه از قسمت های بعدی همدیگه رو که صدا میکنن مشخص میشه

خواهش سانی جان
elahe
یکشنبه 16 تیر 1392 10:31 ب.ظ
احیانااین دخترفقیره که تومیکده کارمیکنه من نیسم؟؟؟
اااااااااااااااا من عاشق شخصیت چانی شدم توداستان...خیلی باحالهههههههههههههههههه
خوش به حال نگار...گم که میشه میان دنبالش...حالافکرکن ماازخونه فرارکنیم کسی میاددنبالمون؟؟؟
مرسییییییییییییییییییی خیلیییییییییی قشنگگگگگگگگگگ بووووووووووووود
پاسخ M O B I N A# : اِه از کجا فهمیدی؟؟؟؟؟اینقدر ضایع بود؟؟؟؟
نه بابا تازه خدا رو هم شکر میکنن که خودمون با پای خودمون رفتیم
RTmiss**lumiss
یکشنبه 16 تیر 1392 06:57 ب.ظ
هیییییی بابا اون دزده لوهان بود دیگه؟
چانییییییییی
مرسسسسسسسسی
پاسخ M O B I N A# : نه کی گفته؟؟؟؟؟لوهی نبود بوووووووووووووق بود
**KimiBa€kh¥uN**
یکشنبه 16 تیر 1392 05:46 ب.ظ
خیلی جالب بود برا قسمت اول منو که کلی کنجکاو کرد بدونم اوضاع از چه قراره..
مرسی..مبین جون..قشنگ بود خیلی..
پاسخ M O B I N A# : خوشحالم که به چیزی که میخواستم رسیدم!
قشنگیشم که عشقه به شما ها داستان رو قشنگ کرده!
و البته چشماتون قشنگ میبینه!
**KimiBa€kh¥uN**
یکشنبه 16 تیر 1392 05:36 ب.ظ
444444444
برم بخونم
پاسخ M O B I N A# : نه بابا نفر چهارمی نه نفر 444444444 به جانه خودم
برو بخون عزیزم
SANG IN
یکشنبه 16 تیر 1392 04:09 ب.ظ
فوق العاده بود!مثل همیشه!من كه از خوندن داستانات یه عالمه لذت میبرم!اگر هم ك بخوام راستشو بگم بعد این وبلاگ به نوشته هام معنی بخشید !كوماپسمنیدا اونی
پاسخ M O B I N A# : مرسی عزیزم
نظر لطفته
خوشحالیم که تونستیم کمک بزرگی باشیم واسه ی داستان هات باشم!
بازم داستان های مارو بخون
ما به حمایت شما نیاز داریم
saina
یکشنبه 16 تیر 1392 03:43 ب.ظ
عاااااالللییی بود خیلی باحاله بسی زیاد حال کردم
نقش چانی تو حلفم
قسمت بعدیو کی میذاری؟؟؟؟من صبر ندارم
پاسخ M O B I N A# : چشات عالی میبینه گلی
عاقا میگم چقدر زود همتون گرفتین طرف چانیه....من گفتم حالا تا قسمته 6 همه تو کفن وزیر اعظم کیه!
ما طبق برنامه پیش میرویم
Elina
یکشنبه 16 تیر 1392 03:03 ب.ظ
عالی بود مبین مرسییی
شخصیت چانی باحاله.. شوهر من از این گنده منده هاست یا پادو خدمتکاره؟
پاسخ M O B I N A# : نه....کریس قضیه داره!
تو هم که خواهره بکی شدی دیگه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه