تبلیغات
SCENT OF loVe - یک اغوش ارامش قسمت دوم

مینویسم برای عشـق

یک اغوش ارامش قسمت دوم

نویسنده :Mrs.Lee
تاریخ:یکشنبه 16 تیر 1392-03:28 ب.ظ





مبینا اینم سه پارت...البته ی نمه کم تره ها ولی سه تا صحنه توش داریا...خخخخخ

شاید ساعت ٦صبح بودو من تموم شبو داشتم تو خیابونای اطراف پرسه میزدم و واس خودم جشن گرفته بودم ولی اصلا احساس خستگی نمیكردم...اتفاقا احساس سبكی میكردم...من بااون عوضی،پارك چانیول..مهمونی نرفتم...طوری از بار جیم شدم ك هیچکدومشون نفهمیدن و نهایتا هم گوشیمو خاموش كردم...دیشب..یكی از بهترین شبای زندگیم بود...یكی ازشبایی ك باتموم وجود احساس كردم بد نیستم...ی عوضی هرجایی یا ی بدبختی ك ب هردستوری تن بده نیستم...اگ لازم باشه تاوانشم باتموم وجودم میدم ولی اجازه نمیدم كسی ب نهادم توهین كنه...یا ی عوضی مثل پارك چانیول حیثیتمو خدشه دار كنه...

با سرخوشی گله های سنگی بار و پایین رفتم...خلوت بود...بچه ها مشغول تمیزكاری بودن..خوب اینم جز و برنامه های ی باره...

-دختره ی عوضی كدوم گوری بودی؟

برای اولین بار از عصبانیتش خوشحال شدم...چرخیدم سمتش...قیافه ی عصبانیش با اون رگ كردن متورم شده خبر از

حال خرابش میداد...با قدمای بلنداومد سمتم...بیا...اماده ام..اماده ی كتك خوردن...جلوم وایستاد...بافاصله ی كم بدون ترس تو چشماش نگاه كردم...

اخم كرد:روت زیاد شده سوبین..خیلی وقته درست و حسابی كتك نخوردی..

پوزخند زدم...پوزخندی ك مثل ی مشعل تو تموم وجودش شعله كشید.دستشو بالا برد تا روی صورتم فرود بیاره..

-چ غلطی داری میكنی؟

این صدای بمو خیلی خوب میشناختم..صدای چانیول بود...نگاهش نكردم...صدی قدماش نزدیكتر شد...بادستش دست رییسو پایین اورد:فك نكنم اجازه داده باشم برده مو كتك بزنی...

زهرمار..زهر اجنبوت...زهرحلاحل..،بچه پررو...

رییس با اخم بهم نگاه كرد و رفت تو اتاقش...بدون اینكه نگاهی به چانیول بندازم از كنارش رد شدم تابرم تو اتاقم...من چرا ب ی جا گیركردم؟..

-كجا؟

لعنتی...چرخیدم سمتش...دستم تو دستش بود...با اخم نگاهش كردم...انكگار بدش نمیومد كتك بخوره...دستمو رو دستش گذاشتم تا با پیچوندنش دست دیگه مو ازاد كنم...بادست دیگه ش دستمو گرفت و متقابلا دستمو پیچوند طوری ك تو اغوشش قفل شدم...باهمون چشمای شیطون ولی اخم روی پیشونیش نگاهم كرد:جنابعالی ی توضیح ب من بدهكار نیستی؟

نگاه برزخیمو بهش انداختم...من فقط ب خودم توضیح بدهكار بودم...ن ب اون و ن ب هیچكس دیگه ای...پوزخندی زدم و با زانوم ب ساق پاش كوبیدم...اخش رفت هوا...مجبور شد دستمو ول كنه...سریع ازش فاصله گرفتم...چشماشو ریز كرد...میخاس چیزی بگه ك صدای بلندی باعث شد هردومون ب سمت عقب برگردیم...نگاهم ب پسر بادیگارده ك پخش زمین بود افتاد...این چرا همچین شد؟

چانیول:چی شد سه هون؟

قبل اینك سه هون جوابی بده دختره گفت:میخاس بیاد جلو ك خورد زمین...

نگاهم ب كتونیاش افتاد...این یارو خله؟چرا بند كتونیاشو ب هم گره زده ك بیفته؟...دختره چرا میخنده؟

چانیول:یومین كمك كن بلندشه...

كارد میزدی خون سه هون درنمیومد..دست یومینو پس زد و مشغول درست كردن بند كتونیاش شد

 

...ازشون فاصله گرفتم و ب اتاقم پناه بردم و مثل همیشه رو تختم دراز كشیدم..چرا لوهان هنوز برنگشته بود؟...چشمامو روهم گذاشتم...چانیول هم تو هنرای رزمی وارده انگار...حركتش خوب بود...لرزش عجیبی تو تنم حس كردم...ب درك ب من چه اخه...

 

فضای تاریك خونه ك بانور كمرنگ ی چراغ خواب روشن شده بود...دوتا جسد بی جون ك رو زمین افتاده بودن...چاقوی دسته مشكی ك تو دستم بود...خون قرمز رنگی ك رو زمین ریخته بود..كتاب داستانی ك تو دست اون زنه بود و دست دیگه م ك تو دستش بود..لبخندی ك رو لبش بود....خیسی اشكی ك رو گونه ش بود...نور چراغای پلیس...صداهای بی مفهوم...با جیغی ك زدم از خ واب پریدم...عرق كرده بودم...نفسم بالا نمیومد...گوشه ی تخت مچاله شدم...بازم این كابوس لعنتی ك مثل تیكه های بریده شده ی  ی فیلم بود...هروقت سراغم میومد تموم انرژیم ته میكشید...ب سختی خودموتو حموم انداختم و دوش ابو باز كردم...چرا یادم نمیاد؟...چرا همیشه فقط این تیكه های كوتاهو یادم میاد؟...چرا حافظه مو از دست دادم....بازم این چرا ها سراغم اومده بودن...نمیدونم چند ساعت تو حموم داشتم برای سوالای بی جوابم جواب پیدا میكردم ولی وقتی از حموم بیرون اومدم ساعت  ٨شب بودو هوا ب وضوح تاریك شده بود همچنان خبری از لوهان نبود...لباسامو تنم كردم و موهامو طبق معمول بالای سرم جمع كردم...روبه راه نبودم...گرسنم بود...تموم انرژیم ته كشیده بود...از تو كیفم بسته ی نصفه كاره ی بیسكوییتو برداشتم و چندتارو خوردم...بی اشتهایی اومد سراغم...صدای بلند موسیقی خبر از باز شدن بارو میداد...ازمیون جمعیت رد شدم و رو یكی از صندلیای پیشخون نشستم و ی ابمیوه سفارش دادم...نبود لوهان حسابی حوصله مو سر برده بود...برای بارهزارم شماره شو گرفتم ولی همه ش ی جمله تكرار میشد...درشبكه موجود نمیباشد....

-چطوری كوچولو؟

نگاهمو سمت صندلی كناریم چرخوندم...یكی ی اجر بده من بكوبم تو سرم این دیگ اینجا چیكار میكنه...چانیول بود. نوشیدنی سفارش داد...لیوان ابمیوه رو پس زدم و از جام بلند شدم...اخرش یامن اینو میكشم یا این منو...

-سوبین؟

صدای لیرا بود...چرخیدم سمتش همونطور ك ی بسته رو بم میداد كف:اینو ی پسربچه اورد...

بسته رو ازش گرفتم...پسربچه؟من ك پسر بچه ای نمیشناختم...یعنی كی بود...بازش كردم..ی دفتر با جلد چرم و ی نامه..

نگاهی ب دور و برم انداختم...یعنی كار كی بود...همونطور ك سمت اتاقم میرفتم نامه رو باز كردم...اینك دست خط لوهانه...

*سوبین متاسفم ك انقد كوتاه دارم مینویسم...جون یئون درخطره..ادمای رییس فهمیدن ی چیزی بین منو اون هس...منو یئون داریم میریم...خودت ك میدونی كجا...مراقب خودت باش..بازم متاسفم ك نتونستم ببینمت...

خداحافظ...*

نفسم حبس شد...ب سختی خودمو تو اتاقم انداختم...چ اتفاقی داشت میفتاد...درو قفل كردم و برگشتم سر دفتر چرم..خوب میشناختمش..دفترخاطرات لوهان بود...همون دفتری ك ازوقتی ب این ماموریت تن داد نوشتنشو شروع كرد...هیچوقت نفهمیدم لوهان چرا با وجود اینك وضعیت مالیش خوب بود بازم اینجا موند...

-ولم كن لعنتی...خواهش میكنم ولم كن...

صدای التماس گونه ای از بیرون درمیومد دفترچه و نامه رو تو جای امنی گذاشتم و اروم درو باز كردم..تو فضای تاریك سالن دوتا اندام ب چشم میخورد....حدس زدن اینك چ اتفاقی داره میفته چندان سخت نبود...ی دختر بی پناه دیگ ك داشت قربونی ی مرد عوضی میشد...چراغ سالنو روشن كردم..نور امیدی تو چشمای اشكی دختره تابید..دست از تقلا برداشت...مرده ك حدودا سی سیو پنج ساله میزد بالحن كشداری گفت:چیكاااارر. میكنییی عووضیی...

دلم میخاس دندوناشو تو دهنش خورد كنم...دستمو جلو بردم تا دستشو ازگردن دختره جدا كنم ولی ی دست دیگ دست خودمو گرفت...چراغا خاموش شد...

-شما ب كارتون برسید...

تشخیص صدای بم چانیول چندان كارسختی نبود...این چرا عین اجل معلق هرجایی هس؟...دركسری از ثانیه منو دنبال خودش كشید و همونطور هولم میداد تو اتاقم اومد تو و درو بست..دلم میخاست دندوناشو خورد كنم...ی طاق ابروشو بالا انداخت:بهت یاد ندادن تو كار بزرگترا فضولی نكنی؟

چقد تونمكی اخه بشررر..چند ساعت تو اب نمك خوابیدی؟...لحن پر از اعتماد ب نفسش رو اعصابم اسكیت سواری میكرد...تازه نگاهم ب در بسته افتاد..فكری عین خوره ب جونم افتاد...یعنی اون...چاقومو توی جیبم جابه جا كردم...اگ میخاس غلط اضافی كنه مرگش حتمی بود...نگاهی ب دور و بر انداخت...انگاردنبال چیزی میگشت..اروم سمت در رفتم تا برم بیرون..دستمو ب دست گیره ی درگرفتم ...حضورشو پشت سرم احساس كردم...دستمو از رودستگیره برداشت:كجا میخای بری؟

لحنش اروم بود از اینك نمیتونستم پیش بینیش كنم حرصم گرفته بود...خواستم با ارنجم ب شكمش بزنم ولی حالت تدافعی گرفت و با كشیدن دستم ب سمت دیگه ی اتاق پرتم كرد...پسره ی احمق احمق احمق...استینای كاپشنمو بالا زدم و چاقومو باز كردم...ی طاق ابروشو بالا انداخت و باشیطنت گفت:میبره دستتو كوچولو...

یكیییییی ی اجر بده من بكوبم تو سرم...این چرا همه چیو ب شوخی میگیرررررهههه...

جلوتراومد طوری نگام میكرد انگار داره ب ی بچه ی دوساله نگاه میكنه...من اخرش میكشم اینوووووو...خواستم با ی حركت هجومی  چاقو رو رو گلوش بذارم ولی تو هوا مچمو پیچوند طوریكه چاقو تو دست دیگه ش افتاد...بس من واقعا همون بجه  دوساله بودم...چاقو رو توهوا تكون داد و گفت:صبح قدرت ضرباتت بیشتر بودا.فك كنم غذا نخوردی...

خنگ نگاهش كردم...راس میگه ها...من چقد گشنمه...سری ب نشونه ی تاسف تكون داد و همونطور ك دستمو ول میكرد گفت واس اینك حساب یكی مث منو برسی باید جون داشته باشی..

این یارو چرا اینجوریه؟جلو اومد...همونطور ك چاقومو تو جیب كاپشنم میذاشت بدون اینك نگام كنه گفت:من بادختر كوچولوهایی ك ازم خوششون نمیاد كاری ندارم...

باتعجب نکاهش كردم...اون كی بود؟...اگ یكی از این ادما بود پس چرا فرق داشت رفتارش؟

باضربه ای ك ب پیشونیم زد ب خودم اومدم:بیابریم شام بخوریم...مهمون من...

لحن خاصش مجبورم میكرد قبول كنم....نمیدونم چرا نمیشد ن بگم...انگار ناخوداگاه ی حس اطمینان ب تموم وجودم چنگ مینداخت..با حس اینك دارم ب جلو هدایت میشم ب خودم اومدم....درو باز كرد سه هون جلوی در ب دیوار تكیه داده بود و ی اخم روپیشونیش بود...بادیدن چانیول تكیه شو ازدیوار كند...نگاهمو ب دیوار كناری درانداختم...یومین همونطور ك ی ابنبات تو دهنش بود چشماشو بسته بود...صدای اروم چانیو كنار گوشم شنیدم:این دوتا ب هرچیزی شباهت دارن جز محافظ...

راس میگف...

چانیول:پاشین بریم شام...

چ جالب...انگار دوستاشن...یومین فورا بلند شد:بریم...

سه هون سری ب نشونه ی تاسف تكون داد یومینم ك اصلا ادم حسابش نكرد...چهار نفری از بار خارج شدیم...ی پورشه ی ابی متالیك جلوی در بود ..سه هون همونطور ك سمت ماشین میرفت دست تو جیبش کرد تا ریموت ماشینو پیدا كنه...هی این جیب اون جیب...ن خیر..خبری ازریموت نیس..

چانیول:پی شد سه هون؟

سه هون:توجیبم بود...

یومین همونطور ك سمت درماشین میرفت ریموتشو زد..سه هون بادیدن كلیدا دست یومین خودشو بهش رسوند و مچ دستشو پیچوند..كلید تو دست سه هون افتاد..یومین زانو شو بالا اورد و ب دست سه هون ضربه زد كلید افتاد رو زمین...اینا دیگ كین بابا...چانیول كلید و برداشت:بسه دیگ ابرو واسم نذاشتین..عین بچه كوچولو ها این ب اون میپره اون ب این میپره...

یكی ی اجر بده من بكوبم توسرم اخه معیوب..مرگ مغزی..فرار مغزها..حاصل ازدواج فامیلی...میخاستم ببینم اخرش چی میشه واس چی پریدی وسط...

طفلی سه هون سرشو انداخت پایین سوییچو ازدست چانیول گرفت درماشینو باز كرد...یومینم دید اوضاع داغونه سریع درعقبو واس چانی باز كرد.چانی منتظر نگاهم كرد...اخم كردم...من عمرا پیش تو بشینم...انگار از نگاهم خوند چون رو ب یومین گفت عقب بشین...ن انگار ی جو عقل تو كله ی معیوبش داره...مسافت بین رستوران و بار تو سكوت طی شد...ذهنم مشغول لوهان بود...فردا باید بهش سربزنم.....

 



نوع مطلب : یک آغوش آرامش 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
janethdegro.wordpress.com
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 02:03 ب.ظ
Very good article. I certainly love this site. Keep it up!
Florence
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:00 ب.ظ
Appreciating the commitment you put into your site and detailed information you
offer. It's great to come across a blog every once in a while that isn't the same out of date rehashed material.
Wonderful read! I've bookmarked your site and I'm adding your RSS feeds to my Google
account.
مامی پیری
چهارشنبه 19 تیر 1392 04:04 ب.ظ
وااااااااااااااای دل تو دلم نیست واسه داستانایی که میخوای بذاری.......بدو بذارشون!!!!
بدووووووووووووووووووووووووووووووو
مامی پیری
چهارشنبه 19 تیر 1392 04:03 ب.ظ
سلام کوثر
دیدم هی نظراتت داره یکی یکی تاییید میشه فهمیدم که اومدی!!!!!
پاسخ Mrs.Lee : بیا پست خودت اونجام
نلی
چهارشنبه 19 تیر 1392 01:02 ق.ظ
خوش میگذره بچه مردمو میپیچونی؟
اوه اوه ای رئیسه اعصاب نداره ها
ایول چانی جونم خوشم اومددددد
حالا تو هی چانی رو بزن هی اون بزنه خوب روی هیچکدومتونم کم نمیشه
این سه هون و مبین خود درگیری دارنا باید یه وقت دکتر براشون بگیرم
خخخخ چانی چه ریلکسه محافظا رو ببین تو رو خدا
میسییییییییییییییییییییییییی
پاسخ Mrs.Lee : خخخخ
negar
سه شنبه 18 تیر 1392 01:35 ق.ظ
لوهان نرووووو لوووهان
میگم تو واقعا توقع داشتی از پس او قد و هیکل چانی بر بیای؟؟ خخخخ چانی چقد گلههه
این دختره رو داشتن ادیت میکردن بدبختو
سه هون و مبینا خیر سرشون محافظن خخخ
مرسییی کوثر خیلییی قشنگ بووود
پاسخ Mrs.Lee : خواهش خاله
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
دوشنبه 17 تیر 1392 07:06 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخخ ترب جان یکم خودتو کنترل کن..اعصابت ضعیفه ها
بابا چانی به این جذابی خیلییم دلت بخاااااااااااد
خخخخخخخخخخخ وایییییییی من عاشقهههه سه هونمممممممممممم
مبینم ک زوجه سه هون ..عین خودش خلههههه
مرسیییییییی تربیییییییییییییییییییی ..واقعنننن باحالووووو قششششششششنگ بوووووووووووووووووووووووود
پاسخ Mrs.Lee : باتشکر
SANG IN
دوشنبه 17 تیر 1392 12:33 ق.ظ
آخخخخی!!!
سه هون چه قدر بانمكه!!!من از چانیئولم خیلی خوشم میاد!خیلی به سوبین میاد!!!الهی!شیومین من پس كجاس؟دلم براش ی ذره شده!!!!!!!!!!!
ailin
یکشنبه 16 تیر 1392 06:47 ب.ظ
خیلی باحال بود مخصوصا اون قسمت حاصل ازدواج فامیلی!مرسی
پاسخ Mrs.Lee : ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه