تبلیغات
SCENT OF loVe - میکده اکـسو قسمت دوم

مینویسم برای عشـق

میکده اکـسو قسمت دوم

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:دوشنبه 17 تیر 1392-03:27 ب.ظ




بچه ها من بی شوهر شدم رفت.مهمان اومد خونمون،پسرشون خیلی جیگر بود!
یه گندی بالا آوردم که اگه پسره شناسنامه اش پیشه من باشه حاضر نمیشه بیاد باهام حرف بزنه!

نظرات هم که دیگه زیر
20 نباشه وگرنه پارت بعد رو نمیذارم!اعصابم به هیچ وجه ندارم!!!

بفرمائید ادامه


قسمت دوم!





منتظر برادرش بود.جلوی در خانه به انتظار ایستاده بود.دیگر از گرسنگی حتی توان صحبت کردن را هم نداشت.بالاخره برادرش را در میان جمعیت دید.خوشحال به سمت او رفت.قدم هایش را آرام آرام بر میداشت چون حتی نمیتوانست بدود.برادرش با دیدن او چهره ی اخموی خود را جمع و جور کرد و لبخند بزرگی زد.از کیسه ی پارچه ایش نان هارا بیرون کشید و به دست خواهرش داد.

به همراه هم وارد آلونکی که صاحبش بودند شدند.

پسر رو به خواهرش گفت:حدس بزن چی برات آوردم!!

دخترک با چشمان براق و آبی رنگش گفت:بکی......نگو....نگو که!!!

برادرش با لبخند بزرگی به نشانه ی تایید سر تکان داد و خواهر کوچکترش الی نا با هیجان گفت:سیــــــــب!!!!!بکهیون.....تو فوق العاده ای!!

 

 

 

همه جارا تار میدید.اولین چیزی که دید سقف چوبی بالای سرش بود.درد و سوزش در تمام بدنش پخش شده بود.آرام آرام بدنش را تکان داد.بر لبه ی تخت نشست.پاهای برهنه اش سردی زمین را احساس کرد.

بلافاصله خاطرات شب قبل به سراغش آمدند،تا آنجا بیاد آورد که وارد میخانه ای شد و از مردی کمک خواست تا به او پناه دهد.اما دیگر هیچ چیز را بیاد نمی آورد.در انتهای آن اتاق که فقط یک تخت و پنجره درآن بود،یک در دید،با آنکه ضعیف و بی جان بود،بلند شد،آرام قدم برداشت و به سمت در رفت.ناگهان در باز شد.دختر جوانی داخل شد.با سینی ای از ظرف های غذا بود.

دختر جوان گفت:بیدار شدی؟؟؟

 

 

 

 

سه هون_قربان اسب آمادست!

_باشه الان میام!

سه هون_قربان،مطمئنید نمیخواید همراه شما بیام؟؟

_نه،تنها برم کمتر بهم شک میکنن.

شاهزاده ی جوان کشور شیلان،سوار بر اسب قهوه ای رنگش شد.با ضربه ی تازیانه،اسب به حرکت کردن درآمد.

کمی از شهر دور شده بود که بالاخره به مکانی که میخواست رسید.با لبخند،از اسب پایین آمد و افسارش را به نرده گره زد.

کمی اطراف را گشت،بالاخره او را یافت.با خوشحالی صدایش زد:هان هه سون؟؟؟

 

 

 

 

کشور چین

مردی با تعدادی دختر و پسر جوان در میدان شهر معرکه گرفته بود.چندین برده برای فروش آورده بود.چند فرد ثروتمند جلو آمدند.برده هارا ارزیابی میکردند.

مردی با چهره ای بسی کریه جلو آمد.به سمت یکی از آن برده ها،که دختر جوان خوش رویی بود،رفت و گفت:آهای مرد،اینو چند میفروشی؟؟؟

دختر جوان با حرص به صورت مرد نگاه کرد و گفت:این به درخت میگن!

مرد نگاهی به چشمان وحشی دختر انداخت.سر تا پای او را از نگاهش گذراند.لباس هایی خاکی و کثیف.موهایی ژولیده و صورتی کثیف.اما چهره ی زیبا و جوانش باعث میشد او را در اشرافی ترین لباس تصور کرد.

مرد لبخند منزجر کننده ای زد و رو به او گفت:تو از یه درخت هم بی فایده تری!

دختر جوان با همان غرور پاسخ داد:پس واسه چی میخوای منو بخری!؟

مرد دیگر کفری شده بود اما خونسردیش را حفظ کرد:چون میتونم خیلی استفاده ها ازت بکنم!

و قهقهه ی مستانه ای سر داد و نگاه آلوده اش را به لبان دخترک برده دوخت.

ناگهان دخترک به صورت آن مرد زشت سیرت،تف انداخت و گفت:آشغال تر از تو منو به زانو در نیاوردی!تو که عددی نیستی.

مرد با پارچه ی آستینش که از ابریشم گران قیمت و مرغوبی بود،صورتش را پاک کرد و با عصبانیت سیلی محکمی زیر گوش دختر زد.

ناگهان صدای مردی هم همه را خفه کرد:اینجا چه خبره!

همه به سوی صاحب صدا برگشتند.با دیدن فرد همه به تعظیم درآمدند.

مرد برده فروش گفت:ارباب ژانگ؟؟؟؟
ارباب ژانگ که مردی نجیب زاده و اصیل بود،جلو آمد و رو به فروشنده ی آن برده ها گفت:این دختر رو میخرم،1000 سکه ی طلا!



نوع مطلب : میکده اکــسو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How we can increase our height?
دوشنبه 13 شهریور 1396 03:27 ق.ظ
Hello There. I discovered your blog using msn. This is a very smartly written article.
I'll make sure to bookmark it and return to learn extra of your useful info.
Thank you for the post. I will certainly return.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:21 ق.ظ
Your means of telling the whole thing in this article is in fact pleasant, all can effortlessly
understand it, Thanks a lot.
غزل
دوشنبه 24 تیر 1392 11:15 ب.ظ
سلام من غزلم اولین باره نظر میدم در واقع من یکی از سایلنت ریدرای گل بودم .میدونم الان میخواید منو له کنید ولی قول میدم از این به بعد همیشه نظر بذارم.قول .راستی من شونزده سالمه و عاشق مینهو ودونگهه و دی او ام.از داستانه قشنگتم واقعا لذت میبرم
پاسخ M O B I N A# : نه غزل جان این چه حرفیه!!!!
بعضی موقعه ها بچه ها میگن "داستانو خوندیم ولی قول میدیم بعدا نظر بذاریم"
به خدا کامنت اصن واسه من مهم نیست!همین که داستانو میخونید برام یه دنیا دل خوشیه!
Lee Joon Ki
دوشنبه 24 تیر 1392 01:59 ق.ظ
خیییییییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود تا حالا داستان تاریخی نخونده بودمواقعا عالیهالهیییییییییییییییییییییی لی
پاسخ M O B I N A# : اِه؟؟؟؟واقعا؟؟؟؟میگم چرا میهن شکلک خرذوق نداره؟؟؟؟؟من الان خرذوقم!
fo-s مهرسا
چهارشنبه 19 تیر 1392 09:16 ق.ظ
میگما مبینا هان هه سون که زن جونگ اینه نه لوهان!!!!به نلی اشتباه گفتی
پاسخ M O B I N A# : نه هان هه سون زن لوهانه!
ولی عاشق جونگ اینه
نلی
چهارشنبه 19 تیر 1392 01:12 ق.ظ
الهییییییییییی بکیییییییییییییی بیا بخلمممممممم تو چقدرررر مهربووووونیییییییییییییی
بیچاره الینااااااااااا
این دختره که به هوش اومد نگاره من میدونم
سه هون خدمتکاره؟
هان هه سون کیسته؟
اوااااا این دختره کیسته؟ چه آدم باحالیسته
اوا من میدونم ژانگ کیست
پاسخ M O B I N A# : چرا میگِروی؟؟؟؟؟
اگه نگار نیس پس کیه دیگه!؟
چرا بیچاره.....خوش به حال الینا که همچین داداشه جیگری داره
سه هون محافظه شخصیه
هان هه سون زن لوهانه
کوثره!
معلومه لیه
RTmiss**lumiss
سه شنبه 18 تیر 1392 05:33 ب.ظ
بی اسمه من بود!!!
پاسخ M O B I N A# : نه حالا تو هم میای
**KimiBa€kh¥uN**
سه شنبه 18 تیر 1392 04:05 ب.ظ
هی وای من ..میگم مبین جون کاش اسم شخصیتارو میگفتی من پاک قاطی کردم ولی خعلی قشنگ بود
بیچاره یان دختره که گی ارباب ژانگ افتاد..

مرسی مبین جونم..
پاسخ M O B I N A# : حالا کم کم دستون میاد کی کیه
**KimiBa€kh¥uN**
سه شنبه 18 تیر 1392 04:00 ب.ظ
برم بخونمممممممممم
پاسخ M O B I N A# : بدوووووووووووووووووو
fo-s مهرسا
سه شنبه 18 تیر 1392 02:36 ب.ظ
خخخخخخخخ آره فک کنم آرتیه آخه هیستوری کامیشو پاک کرده!!!!
Elina
سه شنبه 18 تیر 1392 02:05 ب.ظ
ارتی تویی؟
سه شنبه 18 تیر 1392 12:12 ب.ظ
سلام مبین.
میشه یه انتقاد بکنم؟
شخصیت های داستان 12 تان+12 تا زوج هاشون.
وقتی اسمهاشونو نمیگی کاملا قاتی میکنم
هی همه رو اشتباه میگیرممثلا عالیجناب مالیجنابم که میکنن نمیدونم مخاطبشون کیه...
تکرار نشههه
واقعا سه پارت میذاری امروز؟
منم میام تو داستان دیگه؟
پاسخ M O B I N A# : ببین گلم که اسمتم ننوشتم البته فک کنم آرتی ای......الان تیکه تیکه هی همه رو میخونین کم کم وقتی همدیگرو به اسم صدا میکنن میفهمی کی به کیه!مثل تو فیلما دیگه!
تو اگه یکم صبر به خرج بدی داستان داره می افته رو تین
SANG IN
سه شنبه 18 تیر 1392 10:42 ق.ظ
اوهوم...توی دوره ی هخامنش شیومینو دیدم!داغ دلمو تازه نكن!!!اون موقع ها من پرنسس بودم!شیومین هم شاهزاده بود!اولین بار ك دیدمش فك نمیكردم پرنس باشه بیشتر ب فقیرها شباهت داشت!اون كمكم كرد ك از دست راهزن های جنگل نجات پیدا كنم.و این شد اولین آشنایی ما!!!!!
پاسخ M O B I N A# : اوه چقدر دوست داشتنی با هم آشنا شدین.........خوش به حالت یه پرنس گیرت اومد
Elina
سه شنبه 18 تیر 1392 06:19 ق.ظ
اره مبین جدی گفتم
پاسخ M O B I N A# : خخخخخخخخخخخخ
fo-s مهرسا
سه شنبه 18 تیر 1392 03:21 ق.ظ
راستی قالب خیلی قشنگه
پاسخ M O B I N A# : فدات چشات قشنگ میبینه
fo-s مهرسا
سه شنبه 18 تیر 1392 02:41 ق.ظ
میگم منظورم از جاااااااااان هه سون از اون جان هایی که تعجب رو میرسوند نبود از اون مدل جان های محبت آمیز در جواب جونگ این بود
میگم مبینا سه شنبه هم میذاری میکده رو یا تا پنجشنبه نمیذاری؟؟
پاسخ M O B I N A# : آها از اونا بود!
بابا همین الان گذاشتمش
negar
سه شنبه 18 تیر 1392 01:11 ق.ظ
آخییییییی الینا آبجی بکیهههه
اووا این پسره شاهزاده ی شیلان کیه؟؟
اون آقاهه به من کمک کرد یا زد ناقصم کرد؟؟
اوووا مرده با بردهه خجالت نمیکشه عوضیییی اون آقا اصیله لی بود نه؟؟ یعنی عاشقشما
مرسییییی مبیییین خیلییی قشنگ بوووود
پاسخ M O B I N A# : کیم جونگ اینه دیگه!
کدوم آقاهه؟؟؟؟؟
چشات قشنگ میبینه
مامی پیری
دوشنبه 17 تیر 1392 11:51 ب.ظ
خب بیا نونا!بخاطر تو من حیثیت خودمو بردم زیر سئوال!
مامی پیری
دوشنبه 17 تیر 1392 11:50 ب.ظ


مامی پیری
دوشنبه 17 تیر 1392 11:50 ب.ظ


مامی پیری
دوشنبه 17 تیر 1392 11:50 ب.ظ



مامی پیری
دوشنبه 17 تیر 1392 11:49 ب.ظ



مامی پیری
دوشنبه 17 تیر 1392 11:48 ب.ظ

مامی پیری
دوشنبه 17 تیر 1392 11:48 ب.ظ
میدونین آخه میخوام فردا پارت سه رو بذارم فقط به خاطر کوثر.....ولی اگه کمتر بیست باشه نمیذارم بعد کوثر دلش تیکه تیکه میشه!
مامی پیری
دوشنبه 17 تیر 1392 11:47 ب.ظ
عاقا اصن جهنم و ضرر
یه نظر دیگه هم میذارم تا به بیست تا شدنش کمک کنم!!!!!
sonny
دوشنبه 17 تیر 1392 11:07 ب.ظ
مبین...ازمایشگاهو نمیذاری؟؟؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : چرا......از این به بعد اوایل هفته میکده رو میذارم اواخر هفته آزمایشگاه!
sonny
دوشنبه 17 تیر 1392 11:06 ب.ظ
خیلییییییییییییییی قشنگ بود....
الان من کاملا گیج شدم که کی به کیه
مرسیییییییییییییی..پارت بعدو زود بذار تا از این گیچی در بیام
پاسخ M O B I N A# : کم کم از این حالت گیجی درمیای!
میدونستی اینکه تو الان گیج شدی خودش یکی از سبکای سخت نویسندگیه؟؟؟؟؟
Elina
دوشنبه 17 تیر 1392 10:45 ب.ظ
الی فک کن مامانه من یه کیلو سیب که میخره من در یخجالو باز میکنم 5 6 تا برمیدارم اونا رو که خوردم 50% دوباره میرم سره یخچال
پاسخ M O B I N A# : الینا حالا جدی جد ی سیب دوست داری؟؟؟؟؟؟
elahe
دوشنبه 17 تیر 1392 10:31 ب.ظ
بنده خداالننننننننننننن...وقتی بایه سیب انقدرخوشحال میشه ببین بایه کیلوسیب دیگه ذوق مرگ میشهههههههههه
این دخترخوشگله که برده شده کوثره؟؟؟این کوثرازاولشم شجاع بودااااااااااااااااااااااااا...افرین به ارباب ژانگ بزرگگگگگگگگگگگگگگگ...چه مردخوبیهههههههههههههه...ارباب ژانگگگگگگگگ مواظب کوثرباش...
قشنگگگگگگگگگگگگگ بوود...مرسیییییییییییییی
پاسخ M O B I N A# : با یه کیلو دور از جونش سکته میکنه
اِه از کجا فهمیدی کوثره؟؟؟؟
ارباب ژانگ اگه یه تاره مو از سره کوثر کم شه!!!!باربر ت میکنم تا ارباب
خواهش چشات قشنگ میبینه
Elina
دوشنبه 17 تیر 1392 09:42 ب.ظ
نه کالباس دوس ندارم
فقط سیب.. من عاشقه سیبم...
مبین من اینقد عقده ی داداش دارم هی میرم داستانو میخونم خرذوق میشم
داداش بکهیون
پاسخ M O B I N A# : پس چه کاره خوبی کردم برات داداش گذاشتما!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه