تبلیغات
SCENT OF loVe - میکده اکـسو قسمت هفتم!

مینویسم برای عشـق

میکده اکـسو قسمت هفتم!

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:پنجشنبه 20 تیر 1392-11:09 ب.ظ




قسمت هفتم!!!

 



با گیجی به مرد خشمگینی که روبروش نشسته بود نگاه میکرد.نمیتوانست درک کند چطور گیر افتاده.مرد برای هزارمین بار روی میز کوبید.به خودش اومد.اگر زندانی میشد چه باید میکرد.الی نا در خانه منتظر او بود.

متوجه نمیشد.آنقدر گیج بود که حتی نمی شنید.فقط میدید که لب های مرد تکان میخورد.گویی جملاتی را با عصبانیت بیان میکنه.در باز شد و خانمی وارد شد.از کلاهی که روی سرش بود،توری آویزان بود و روی صورتش را پوشانده بود.آن مرد که عصبانی بود،بلند شد و تعظیم کرد و آن خانم بجایش نشست.گره ی کلاهش رو باز کرد و کلاهش را روی میز گذاشت.بانوی خوش چهره ای بود.جوان به نظر میرسید.

کم کم صداهای اطراف را شنید.آن زن میگفت:آقای بیون بکهیون!!شما قصد دزدی از خونه ی وزیر رو داشتید....من کیم ریانم.....و برای ببخش گناه شما میخوایم به شما یه ماموریت بدیم!

ماموریت شما اینه که....

 

 

 

یومین تمام شب به خواب نرفته بود.فقط به همان شوالیه ی زیبارو فکر میکرد.هربار که به نبرد شجاعانه اش فکر میکرد لبخند بزرگی به پهنای صورت میزد.ندیمه اش به دنبالش آمد.پدرش با او کار داشت.فقط نام آن پسر در سرش میچرخید.

یادآوری:

یومین:تو رو خدا بگو اسمت چیه؟؟؟

سه هون:من یه آدم که احساس مسئولیت کردم!!!

یومین:خواهش میکنم!من باید بدونم کی بود که جونمو نجات داد دیگه!

سه هون:خیلی خــــــــب......اسمم اوه سه هونِ!!!!اما سعی کن فراموشش کنی چون این اسم به هیچ دردت نمیخوره!!!

پایان یادآوری

با خودش فکر کرد....سه هون....سه هون.....سه هون!!!

گوشه ی لباسش رو گرفت.همینطور که راه میرفت ناگهان....او را دید....دقیقا روبروی او بود.به همراه مردی جوان که به نظر می آمد اربابش باشد راه میرفت.

بلند داد زد:ســــــــــــــــــه هون؟؟؟؟

خیلی خوشحال بود که دوباره او را دیده اما ناگهان به یاد آورد که سه هون او را به عنوان یک پسر میشناسد و سریع پشت دیوار پنهان شد.

سه هون لحظه ای ایستاد و اطراف را نگاه کرد و گفت:فکر کردم کسی صدام زده!

و به همراه جونگ این از مهمان خانه خارج شد.یومین سریع به ندیمه اش گفت:سریع تحقیق کن ببین اون دو نفر اینجا چیکار میکنن!!!

 

 

 

 

 

پسر کوچولویی توی باغ قصر قدم میزد.ندیمه اش هم به دنبالش میرفت.ناگهان پای پسرک به شاخه ای گیر کرد و زمین خورد.

ندیمه با ترس به سمتش دوید.صدای مردی هم به گوش رسید:مین سوک؟؟؟

ندیمه کمک کرد تا پسرک بلند بشه و به او گفت:چیزیت نشد؟؟؟

پسرک گفت:نه خاله آر تی حالم خوبه!

آن صدا که صدای شاه بود نزدیک تر شد:مین سـوک خوبی؟؟؟

ندیمه با دیدن شاه بلند شد و تعظیم کرد و شاه رو به مین سوک،فرزند هفت ساله اش ادامه داد:مطمئنی خوبی پسرم؟؟؟؟

مین سوک با همان لحن بچه گانه اش گفت:آره بابایی چیزیم نشد.

شاه:خب عزیزم پس تو برو بازی کن تا من خاله آر تی رو تنبیه کنم که مواظبت نبود!

مین سوک:بابا چرا همیشه خاله آر تی رو تنبیه میکنی!!!؟؟؟؟کم تنبیه اش کن،باشه؟؟؟

و مین سوک دور شد.شاه وقتی از دور شدن فرزندش مطمئن شد،چان آر تی،ندیمه ی 24 ساله رو توی آغوش کشید و گفت:دلم برات تنگ شده بود آر تی!!!

آر تی با اضطراب گفت:جون میون؟ممکنه یه نفر ما رو ببینه!

شاه با خونسردی او را محکم تر فشرد و گفت:به جهنم!!!مگه اینکه من دوست دارم جرمه؟؟؟

ناگهان صدایی با شیطنت گفت:بابا....خیلی محکم خاله رو تنبیه میکنیا!؟!؟!؟

شاه سر برگرداند و پسرش رو در حالی که با نیشخند به اونها نگاه میکنه،دید.سریع آر تی رو از آغوشش بیرون کشید و در حالی که به آسمان نگاه میکرد سوت میزد.

مین سوک خندید و گفت:باشه بابا!!!من چیزی ندیدم و به مامانم چیزی نمیگم!

و با هر هر از آنجا دور شد!

 

 

 

 

 

 

کاراگاه دوباره به ملاقات بکهیون آمد و گفت:متوجه شدی که ماموریتت چیه دیگه؟؟؟

بکهیون با اخم تلخی گفت:مطمئن باشم به خواهرم صدمه نمیزنید؟؟؟

کیم ریان لبخندی زد و گفت:من بهت گفتم اگه از برنامه ی اصلی منحرف بشی اونوقت طرفه کار ما خواهرته!!!تا وقتی که تو طبق برنامه پیش بری مشکلی براش پیش نمیاد!
بکهیون خیلی جدی گفت:الی نا حتی نباید از اصل قضیه خبر داشته باشه وگرنه کل اطلاعاتی که در اختیارم گذاشتین رو به همه میگم!

ریان با پوزخند گفت:تو همچین کاری نمیکنی؟؟؟

بکهیون با لجبازی پاسخ داد:از کجا مطمئنی؟؟؟

ریان:از اونجایی که دیگه الی نا جون رو نمی بینی!!!



نوع مطلب : میکده اکــسو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you get taller with yoga?
شنبه 4 شهریور 1396 12:44 ب.ظ
Wow, that's what I was exploring for, what a data!
existing here at this web site, thanks admin of this web
site.
http://vonfeldt110.blog.fc2.com/
شنبه 14 مرداد 1396 12:30 ق.ظ
I enjoy what you guys are usually up too. This sort of clever work and coverage!
Keep up the great works guys I've included you guys to
my blogroll.
Lee Joon Ki
جمعه 28 تیر 1392 04:17 ق.ظ
خییییییییییییییییییلی قشنگ بود عسیسم
پاسخ M O B I N A# : فدااااااااااااااااااااااااااااات
Lee Joon Ki
جمعه 28 تیر 1392 04:17 ق.ظ
اوخییییییییییییییییییییی ژیومینآخه ژیومین بچه ی جوجوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میترسم آرتی از این تنبیه ها جون سالم به در نبره
اوخی یو مین
كیم ریان چه قلدریه واسه خودش
من آخر نفهمیدم این ملكه كیه
پاسخ M O B I N A# : والا به خدا تا باشه از این تنبیه ها!
ملکه شخص خاصی نیس!
**KimiBa€kh¥uN**
جمعه 21 تیر 1392 09:44 ب.ظ
نقش ارتی تو حلقمممم..خخخخخخ
پسر بچه شیطون..
مرسی مبین جون
پاسخ M O B I N A# : فدات قسمته هشتم رو هم گذاشتم!
sonny
جمعه 21 تیر 1392 09:15 ب.ظ
ااااااااا..مگه کوچولو نیست؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : چرا کوچولوئه ولی ژیوئه
fo-s مهرسا
جمعه 21 تیر 1392 08:42 ب.ظ
پسرررررررر سوهووووو ژیوووووو من کف کردم
گفتم چرا اینقد فهیمه بچه اخییییییی
پاسخ M O B I N A# : آره دیگه ریل نیم ئه ژیومین کیم مین سوکه
sonny
جمعه 21 تیر 1392 06:29 ب.ظ
اوخی..اونتیکه که پسر سوهو فضولی مردو خیلی دوست داشتم
عجب بچه ی شیطونی
پاسخ M O B I N A# : پسر سوهو ام که میدونی ژیو ئه؟؟؟؟
fo-s مهرسا
جمعه 21 تیر 1392 01:53 ب.ظ
هییییییییی قسمت سه هون و یومین خیلی قشنگ بودخیلی هم اسمش به درد میخوره یاد جومونگ افتادم وقتی سوسانو جونشو نجات میده اسمشو میپرسه

مبینا چینجا چینجا قشنگ بود مررررررررسسسسسسییییییی
پاسخ M O B I N A# : من از فیلم جومونگ متنفرم!!!
fo-s مهرسا
جمعه 21 تیر 1392 01:50 ب.ظ
ایول سانی نقش باحالی داره با شخصیته ولی خشن میزنه ها با بکی مهربونتر باش آخه چرا نباید الینا رو ببینه هیییی
مبینا این قسمت خواهر برادری این داستان رو من تاثیر گذاشته بدجور هی من تو فکرش بودم که دیشب خواب دیدم داداشم مرد!!!!!!!!!!
سوهو دقیقا چند سالشه؟! هر چند پادشاها زود مزدوج میشنخیلی باحال بود بچه فهیمه
پاسخ M O B I N A# : برای سوهو تو مایه سن های 30 یا سی و خورده ای در نظر گرفتم!
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
جمعه 21 تیر 1392 11:06 ق.ظ
خخخخخخخ
ژیو خیلییی باحال بوووداااااخخخ سوهو هم عجب آدمیه ها
آخی بکشرلی چ گناه داره
مبین جان یکم خودتو کنترل کن
خیلییییییییی باحالللو قشششنگ بووود مرسییییییییییییییی
پاسخ M O B I N A# : آقا به بکی نگو بکشرلی!!!!!ناراحت میشم!
فدات.....چشات باحال و قشنگ میبینه!
SANG IN
جمعه 21 تیر 1392 10:57 ق.ظ
هی وای من!!!!!!بالاخره انتظارم به پایان رسید!!!!!!!شیومین خوشگلم وارد داستان شد....
جییییییییییییییغ!!!
یكی یه آب قند بیاره بده من!!!1
الاناست كه از خوشحالی رو دیوار راه برم!!
پاسخ M O B I N A# : دوستان آب قند لطفا!
negar
جمعه 21 تیر 1392 04:42 ق.ظ
بیچاره بکی بدبخت معلوم نیست به خاطر آبجیش قراره چه بلایی سرش بیاد
تو هم که کلا رفتی تو نخ سه هونا بچه یکم سر به زیر باش آخه
خخخخخ ژیومین بچه یزسوهوءه فکر کن
اوووا سوهو در ملاء عام جلو بچه زشتههههه نکن اینکارا رو قباحت داره نکن
خیلیییی قشنگ بوووود مرسیییی
پاسخ M O B I N A# : حالا نه بکی هم از بیچارگی به باچارگی میرسه!
elahe
جمعه 21 تیر 1392 02:23 ق.ظ
اگه اسم این تنبیهه من موخوام هرثانیه توسط چانی تنبیه شم
پاسخ M O B I N A# : ما که شانس ندارم،به ما برسه تنبیه ها با شلاق و چوبه!
elahe
جمعه 21 تیر 1392 02:22 ق.ظ
بالاخره سانی واردداستان شد...سانی باشوهر موقرمزم خوب رفتارکنیاااااااااااااا...
ااااااااپس همه تواین داستان معشوقه دارن...اینم ازپادشاه که یه نفروپیداکردکه دوستش داشته...پادشاه پسرداره؟؟؟عجب پسریم داره هاااااااا...
بکیه موقرمزباید چی کارکنهههههههههههههههه؟؟؟
مرسیییییییییییییییییییییی...خیلی زیباااااااااابوووووود
پاسخ M O B I N A# : بابا چه گیری دادی به رنگ موهاش!هی بکیه مو قرمز بکیه مو قرمز!
فدااااااااااااااااات
sonny
جمعه 21 تیر 1392 02:00 ق.ظ
مرسیییییییییی مبین...
بالاخرهمنم حضور پیدا کردم...کاراگاهم..بهله بهله
پاسخ M O B I N A# : من بهت گفتم یه خرده صبر کنی حضور میابی!
sonny
جمعه 21 تیر 1392 01:44 ق.ظ
مرسیییییییییی مبین...
بالاخرهمنم حضور پیدا کردم...کاراگاهم..بهله بهله
پاسخ M O B I N A# : کاراگاه کیم ریان!!!!اصن خیلی خفنه
fo-s مهرسا
جمعه 21 تیر 1392 12:53 ق.ظ
من دوباره با گوشی اومدم
مبینا سرعت عملت تو حلقم گفتم تا بوق شب باید بیدار باشم تا داستان بذاری
ولی واس من اس نیومد!! مبینا پلیییییییززززز واسه منم اس بده شمارمو گذاشتم واست
قالب خیلی قشنگه هر روز بهتر از دیروز
پاسخ M O B I N A# : نه بابا من که گفتم!شما ها چرا به خاطر من باید تو خماری بمونین
Elina
جمعه 21 تیر 1392 12:37 ق.ظ
منم داشتم کتاب میخوندم نفهمیدم اس اومد دیر اومدم
پاسخ M O B I N A# : واقعا کتاب میخونی؟؟
Elina
جمعه 21 تیر 1392 12:36 ق.ظ
من کامپیوتر ندارم ارتی
پاسخ M O B I N A# : ارتی فهمیدی چرا داستان نمیذاره؟؟؟؟
elahe
جمعه 21 تیر 1392 12:35 ق.ظ
نمی دونم نفرچندمممممممممممم...ولی درهرصورتتتتتتتت هورااااااااامن رفتممممممممممم
پاسخ M O B I N A# : نفر 3
RTmiss**lumiss
جمعه 21 تیر 1392 12:33 ق.ظ
بزن به تخته چشم نخورررم!
دیر اومدما!
20 دقیقه تاخیر داشتم اخه
برای دفعه بعد جبران میکنم حالااا
الن تو چرا داستان نمیذاری؟
پاسخ M O B I N A# : زدم!
Elina
جمعه 21 تیر 1392 12:30 ق.ظ
عالی بود
به وسیله من داداشمو تهدید میکنن
سوهو خیلی باحاله چندسالشو که یه بچه 7 ساله داره..
مرسی مبین
پاسخ M O B I N A# : تازه فکر کن بچه شم ژیو ئه!
RTmiss**lumiss
جمعه 21 تیر 1392 12:27 ق.ظ
تازه اول داستانو خوندم بعد نظر دادم
خخخخ
من خودم سوخت جت تولید میکنم بابا!
تولید کنندم نه مصرف کننده!
پاسخ M O B I N A# : اوه اوه اوه
RTmiss**lumiss
جمعه 21 تیر 1392 12:26 ق.ظ
من و سوهووو
مرد گنده زن و بچه داره مثلنا
اخیییییییییییییی!بکهیون
مرسی مبببببببببین
پاسخ M O B I N A# : مرد هست ولی گنده نیستا!!!خیلی هیکلش باحاله!
بالاخره آرتی جون هم توی داستان!
RTmiss**lumiss
جمعه 21 تیر 1392 12:24 ق.ظ
11111111
پاسخ M O B I N A# : فوق اولی تو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه