تبلیغات
SCENT OF loVe - میکده اکــسو قسمت یازدهم

مینویسم برای عشـق

میکده اکــسو قسمت یازدهم

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:شنبه 22 تیر 1392-09:01 ب.ظ





بله چون به الهه قول دادم دو پارت بذارم

اینم از پارت دوم!!!!!



دختر خوشگل کیه؟؟؟
منم منم منم منم
دختر تمیز کیه؟؟؟؟؟
منم منم منم منم
نویسنده ی فوق فعال کیه؟؟؟
منم منم منم منم



خوب حمام کرده بود و خوب غذا خورده بود.خوشحال بود از اینکه مسیره زندگیش اونو به جاهای بدی نکشیده!روی رختخوابش دراز کشیده بود و لحاف رو تا روی شکمش بالا کشیده بود.

با خودش گفت:فکر کن سوبین!فکر کن.....قبلا کجا دیدیش!!!!

اطمینان داشت که قبلا ارباب ژانگ رو جایی دیده.مثلا در خانه ی خودشون یا در باغی چیزی.

احتمالات مختلفی در نظر گرفت.اما هرچقدر فکر میکرد چیزی به یاد نمی آورد.

خاطراتی محوی رو در دوردست ها میدید اما بی تاثیر بود،چیزی یادش نمی اومد.

کم کم به خواب فرو رفت.بعد از اینکه به خواب رفت،در اتاقش آروم باز شد.یه مرد سیاه پوش با یه چاقوی تیز توی چارچوب در ایستاده بود،قصد کشتن سوبین رو داشت.(دلیلش رو تو قسمت های بعد میفهمین!)

ناگهان یکی از ندیمه هایی که در طول راهرو راه میرفت،متوجه اون شد و جیغ بلندی زد.یک نگهبان وارد راهروی اتاق ها شد و با دیدن اون مرد حتی لحظه ای تامل نکرد و سریع شمشیرش رو بیرون کشید.سوبین از خواب پرید،وقتی مرد را مقابل خودش دید با یک چاقو که به سمت او نشونه رفته،جیغ بلندی زد.

 

 

 

 

کیم جونگ این خیلی قاطع گفت:به هیچ وجه!
یومین گفت:چرا؟؟؟؟من باید چیکار کنم تا شما راضی شید؟؟؟؟

جونگ این با پوزخند گفت:منو به عشقم برسون!

یومین با حالتی پرسش گونه گفت:بانـو سونگــهو؟؟؟

جونگ این:کی درباره ی اون حرف زد؟؟؟

یومین خیلی جدی گفت:پس کی؟؟؟من هرکاری لازم باشه میکنم تا شما راضی بشید!!!

جونگ این:جناب مین!شما هنوز خیلی جوونی که بخوای یه سری چیزا رو درک کنی!بفرما برو بذار به کارم برسم.

یومین:باشه من میرم ولی مطمئن باشید،به هدفم خواهم رسید!بهتره شما هم زیره قولتون نزنید!

جونگ این:چه قولی؟؟؟

یومین گفت:بماند....

و تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت.وقتی در اتاق رو باز کرد دید سه هون دم در ایستاده.نگاه کاملی بهش انداخت.لبخندی ریز زد و رفت.

وقتی از اتاق خارج شد،کمی اونطرف تر ندیمه اش رو دید.بهش گفت که کیم جونگ این رو تعقیب کنه و بفهمه معشوقه اش کیه!؟؟!؟!

 

 

 

 

ساعت 4 صبح بود و میکده تعطیل شده بود.لوهـان همه از جمله همسرش،جونهو و سویونگ رو جمع کرد.به بکهیون اشاره کرد و اونو معرفی کرد و توضیح داد که از فردا شب قراره اونجا کار کنه. بکهیون به همه تعظیم کرد.جونهو خیلی جدی گفت:به نظر من اون به درد اینجا نمیخوره!

بکهیون با تعجب گفت:چرا؟؟؟

جونهو:خب تو به اندازه ی یه دختر ظریف و خوشگلی!خیلی خطرناکه که بخوای همچین جایی کار کنی!

بکهیون:نه بابا چه خطری داره!اینجا که هرکی میاد مرده پس مشکلی نیست!

جونهو پوزخند زد و گفت:اصلا به من چه!!!

لوهان لبخندی معنادار زد انگار از چیزی خبر داشت.

بکهیون نگاهی سرتاسر به جونهو انداخت.جونهو قیافه ی جدی ای داشت.شبیه جنگجو ها بود.حتی وقتی میخندید هم جدی به نظر می اومد.خیلی هم توی سرویس دادن سریع عمل میکرد.

انگار چند سالی بود که اینجا کار میکرد.نمیتونست منظورش رو از اون اخطار متوجه بشه!چرا همچین چیزی میگفت؟؟؟؟منظورش از خطرناک چی بود؟؟؟نکنه مشتری هاشون واقعا قاتلن؟؟؟؟

هان هه سون گفت:سونگهو شام خورده؟؟؟

یکدفعه سونگهو از پله ها پایین اومد و گفت:نه!ولی گشنه هم نیستم!

بکهیون برگشت سمتش ببینه سونگهو دیگه کیه که با تعجب گفت:بانو سونگهو!!!

لـوهان:بـانو؟؟؟

سونگهو تعجب کرده بود.اون پسر عجیب و غریب انگار اونو شناخته بود.

بکهیون سریع تعظیم کرد.سویونگ گفت:این چه کاریه؟؟؟؟مگه اون کیه!!

بکهیون با نگرانی گفت:اون چیه؟؟؟ایشون خواهر شاه هستن....

لـوهان با تعجب گفت:کـــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟

سونگهو هم خشکش زده بود،بالاخره باید به اونا میگفت.نفس عمیقی کشید و سرش رو بلند کرد و گفت:خیلی خب باشه!!!آره من بانو سونگهو ام!!!من مجبور شدم به کمک یکی از دوستام از قصر فرار کنم....فقط میخوام مدتی اینجا بمونم و بعد از اون دیگه واقعا باید برگردم!.....فقط تا یه مدت کوتاه!!!!

 

 

 

 

 

بویونگ زیر نور مهتاب تمرین تیراندازی میکرد.ملکه ی اعظم رفته بود به یک سفر و گفته بود که کره بمونه بلکه سونگهو رو پیدا کنه.توی دلش فحش نثار سونگهو میکرد و با حرص تیر رو پرتاب میکرد.هرچند عصبانی و تمرکز درست و حسابی نداشت اما باز هم به هدف میخورد.

یک نفر از پشت سرش گفت:بد نیست!

با فریاد گفت:بد نیست؟؟؟؟عالیه!!!!من اسباب بازی بچگیام تیرکمون و شمشیر بوده!

برگشت دید میونگ سوئه!میونگ سو یک تیر برداشت و کمانش رو بالا برد و تیر رو پرتاب کرد.اون تیر،تیرِ بویونگ رو از وسط شکاف داد و به هدف خورد.

بویونگ هنوز عصبانی بود.عصبانیتش هم از این بود که ملکه هرچی کارِ سخته به اون میگه.

به میونگ سو نگاه کرد و گفت:فکر کردی الان خیلی کار سختی کردی.

با تیر بعدی ای که پرتاب کرد تیر میونگ سو رو به نیم تقسیم کرد و به هدف خورد.

میونگ سو:نه!!!خوشم اومد.....خوب بود.

بویونگ تیرو کمانش رو به سمت آسمون گرفت و زه رو ول کرد.تیر مستقیم به سمت بالا رفت اما وقتی برگشت درست جلوی پای میونگ سو توی زمین فرو رفت.

بویونگ با حرص تیر و کمان رو روی زمین انداخت و رفت.



نوع مطلب : میکده اکــسو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you get taller with yoga?
یکشنبه 12 شهریور 1396 10:54 ب.ظ
I think the admin of this web page is really working hard
for his website, since here every stuff is quality based stuff.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:58 ب.ظ
I just like the valuable information you provide for your articles.

I will bookmark your weblog and check once more right
here regularly. I am moderately certain I'll be told plenty of new stuff right
right here! Good luck for the following!
Lee Joon Ki
جمعه 4 مرداد 1392 04:14 ق.ظ
ای بابا بازم یادم رفت،خییییییییییییییییلی قشنگ بود عسیسم
Lee Joon Ki
جمعه 4 مرداد 1392 04:14 ق.ظ
وای تیكه ی سوبین چه هیجانی بود.
كاییومین میخواد چیكار كنه
اوه اوه اوه راز سونگهو برملا شدلوهانم حتما از مقامش سو استفاده میكنه
بكی از كجا میشناختش؟
هیا بویونگ چرا حرصتو سر میونگ سو خالی میكنی
elahe
دوشنبه 24 تیر 1392 12:23 ق.ظ
بویونگگگگگگگگگگگگگگگ
بنده خداسوبین...معلوم نیس چی ازجونش میخوان...
کاییییییییییییییییییییییییی
مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...خیلییییییییییییییییییییی قشنگگگگگگگگگگگگ بوووووووووووووووووووووود
پاسخ M O B I N A# : قشنگ بود؟؟؟؟خب باش قبول حالا چرا داد میزنی؟؟؟؟؟
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 23 تیر 1392 02:13 ب.ظ
آرههه همونو میگم...حیف شد من خیلیی دوسش داشتم...
اوکی عزیزم!
پاسخ M O B I N A# : منم خیلی دوسش دارم!
داستان مورد علاقه ی خودمه!
مرسـی
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 23 تیر 1392 02:05 ب.ظ
مبین یادته تو وبه دبیرستانیا یه فن فیکی مینوشتی ک توش دونگهه و کیوهیونو لیتوکو وسونگمین بود؟؟؟توش تیفانیم بود فک کنم..اون چی شد؟؟؟دیگه نمیذاریش؟؟
پاسخ M O B I N A# : به شرط زندگی رو داری میگی؟؟؟؟؟
نه دیگه اونو نمیذارم!
دیگه هم اسمه دبیرستانی هارو جلوی من نیار
negar
یکشنبه 23 تیر 1392 03:22 ق.ظ
بچه ها من غلط کردمممم
بچههههه ها
من روزا نمیتونم.بیام نت شماها جرا اینکلرو با من میکنیییید؟؟
من الان دقیقا چجوری واستون نظر بذارمممم؟؟
من همه رو با هم خوندم.قلط زدمممم
دقیقا این پیامو واسه همه ی شاماهایی که زحمت کشیدید داستان گذاشتید میذارم چون واقعا شرمندتونم
داستاناتون همش عالیییییی بوووود مرسیییی من نتم وصل شه ها همون لحظه گه داستان گذاشتید مینظرم قول
تو رو خدادمنو ببخشید
پاسخ M O B I N A# : تو کشور های خارجی طرف تو کویر نت داره بعد ما اینقدر بدبختیم که تو خونه زیر مودم نتمون قعطه
fo-s مهرسا
یکشنبه 23 تیر 1392 01:14 ق.ظ
چهههههههههه باااااااااحااااااااالللللللللل میگم مبینا یکدفعه ازمایشگاهو زیاد نذار من برسم میرم از اول بخونمش خیلی خوشم اومددددد
پاسخ M O B I N A# : باشه پس برو بخونش
fo-s مهرسا
یکشنبه 23 تیر 1392 01:06 ق.ظ
راستی آزمایشگاه عشق موضوش چیه یکم خلاصه میگی لطفا؟؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : موضوعش اینه که کل دنیا مَردن و حالا دوازده تا پروفسور(بچه های اکسو)میان یه موجودی به نام زن میسازن!!!!

اینقده این داستان باحاله داستانه مورد علاقه ی خودمه البته بعد از میکده
fo-s مهرسا
یکشنبه 23 تیر 1392 01:05 ق.ظ
ایووووللللل بکی خوشم اومد بکی دیگه نگارو از کجا میشناسه؟؟
میگم مبینا دی او رو بیشتر بیار تو داستان دلم قسمتای دی او رو میخواد پلیززززززز
اینقد خوشم میاد میونگی هم تو داستانه بچه خیلی باحاله نلی این تیری که انداختو زد وسط قلب میونگی هییییییی
مبینا مرررررسیییییییی سرعت عملت فوق العاده عالی موندم چی بگم مرسی واقعا
پاسخ M O B I N A# : ببخشید بانوشونو!!!مگه میشه نشناسش؟؟؟
حالا آنچنان نقش دی او پررنگ میشه که چشات درد میاد
فدات شم!من به عشق شما هاست که مینویسم!
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 23 تیر 1392 12:25 ق.ظ
ایییییییییول بویونگو میوووونگ
این صاحابای میکده هم مشگنگنا..ی بکی بینشون عاقل در اومد
کای آدم باحالیه ها
بدبخته سوبین
مرسیییییییییییییییییییی
خیلیییییییییییییییقشنگگگگگگ بووووووووووووووووود
پاسخ M O B I N A# : ایول بویونگ کمانگیر!!!!!
همینو بگو!!!بکی اصلا قیافشم شبیه آدمای عاقله!
خواههههههههههههههههههههش
elahe
یکشنبه 23 تیر 1392 12:20 ق.ظ
اعتمادبه نفسسسسسسسسسسسسسس....
مرسییییییییییییییییی...
پاسخ M O B I N A# : همینه که هسسسسسسسسسسسسس
دیدم با اعتماد به نفس قافیه داره گفتم بگمش!
saina
یکشنبه 23 تیر 1392 12:03 ق.ظ
dastet tala noghre berelian almas ya harchi dge
alanke didam dastan gozashti kheili khar zogh shodam mese hamishe aaaliiii bud
neli che shir zanie
azin bebad behesh migam neli komando ya neli kamangir
پاسخ M O B I N A# : خب اگه من دستم تبدیل به این چیزا بشه که دیگه نمیتونم بنویسم!!!!
چقدر بانمکم من
RTmiss**lumiss
شنبه 22 تیر 1392 11:45 ب.ظ
غلو!
پاسخ M O B I N A# : حالا یعنی چی؟؟؟؟
sonny
شنبه 22 تیر 1392 11:32 ب.ظ
مبین..ازمایشگاه بذار...دوست دارم ببینم سر تولد سوهو چه بلایی سر بدبخت میارن
پاسخ M O B I N A# : باشه اونم میذارم!
RTmiss**lumiss
شنبه 22 تیر 1392 11:30 ب.ظ
tnQ mobinnnnnnn
in part akhar kheili gholov dashta!
پاسخ M O B I N A# : خیلی چی داشت؟؟؟؟
sang Han min
شنبه 22 تیر 1392 11:28 ب.ظ
اوووووخی...فك كنم كه به فكرم بودی!چون شیومینو نیاورده بودی!!!آخه نیاد هم دق میكنم..............................
پاسخ M O B I N A# : نه میدونی.......آخه نقش ساینا خیلی خفنه!!!!بعد اینا همه اش باهم برخورد میکنن
بعد دیدم لوهان هست گفتم ژیو رو هم بیارم امشب خودکشی میکنی
Elina
شنبه 22 تیر 1392 11:26 ب.ظ
عالییی بود مرسییی
پاسخ M O B I N A# : قربونت
چشات عالی میبینه
sang Han min
شنبه 22 تیر 1392 11:25 ب.ظ
اووووخی....اونجا كه گفتی لوهان لبخند معناداری زد پس افتادم....آخه همیشه از این لبخند ها به منم میزنه!!!!!!!!وااااااااااااااااااااااااای!
عالی بود دوستم...این یومینم شخصیتش باحاله ها...من كه كلی حال كردم باهاش...ممنون دونگ سنگم
پاسخ M O B I N A# : فدای تو اونی گل!
sonny
شنبه 22 تیر 1392 11:24 ب.ظ
مبینننننننننننن...بسی زیبا بود....اوخی..بکی جان..مردا از زنا خطرناک ترن....
مرسیییییییییییییی
پاسخ M O B I N A# : خواههههههههههههش
**KimiBa€kh¥uN**
شنبه 22 تیر 1392 11:23 ب.ظ
مرسی مبین جون خعلی باحال بود
پاسخ M O B I N A# : فدات
سریع خوندیا!!!!!
مبینا
شنبه 22 تیر 1392 11:23 ب.ظ
خواستم حال نفر 5 رو بگیرم!!!!یوهاهاهاها
مبینا
شنبه 22 تیر 1392 11:23 ب.ظ
555555555555555555555
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
شنبه 22 تیر 1392 11:22 ب.ظ
Elina
شنبه 22 تیر 1392 11:22 ب.ظ
44444444
پاسخ M O B I N A# : اورییییییییییییییییین
sonny
شنبه 22 تیر 1392 11:20 ب.ظ
3333333
پاسخ M O B I N A# : ایوووووووووووووول
**KimiBa€kh¥uN**
شنبه 22 تیر 1392 11:20 ب.ظ
22222222222
پاسخ M O B I N A# : ماشاا...
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
شنبه 22 تیر 1392 11:19 ب.ظ
111111111111111
خودشیفتههههههههههه
پاسخ M O B I N A# : خب پارت 12 رو واسه ات ایمیل میکنم!!!!!
(بشین تا میل کنم!)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه