تبلیغات
SCENT OF loVe - میکــــده اکسو قسمت چهاردهم

مینویسم برای عشـق

میکــــده اکسو قسمت چهاردهم

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:دوشنبه 24 تیر 1392-02:43 ق.ظ




(
سه هون کیه؟؟؟؟به جا نمیارم!)

این سه پارت شامل کل چیزایی بود که امروز تایپ کردم!


فردا نمیام چون باید بشینم بنویسم!

نگار و نلی....آب قند یادتون نره

سوبین طلبکارانه به ارباب ژانگ نگاه میکرد.ارباب ژانگ ولی خیلی خونسرد بود.

سوبین خیلی خشک گفت:بله همین مونده بود،تو سن 19 سالگی تو خواب به قتل برسم!

ارباب ژانگ:خدا رو شکر کن که اینجا پر از نگهبان و ندیمه است!

سوبین با اخم و کمی بلند تر گفت:پر از نگهبان؟؟؟؟اگه پر از نگهبانه پس اون قاتل چطور تونست به اتاق من برسه!؟!؟!؟!اصن واسه چی منو باید بکشه؟؟؟؟مرگ من چه ارزشی داره!!!!؟؟؟؟حتما یه کینه ای از شما داشته.....بفرما حالا باید سپر بلای کینه ی بقیه هم بشم!

بدون اینکه به ارباب ژانگ نگاه کنه فقط یه بند حرف میزد.

ارباب ژانگ گفت:سوبـین؟؟؟؟کسی از من کینه ای نداره؟؟؟؟اون اگه قصد جونتو داشت بخاطر این بود که تو چیز مهمی داری!

سوبین ساکت شد و به ارباب جوانش نگاه کرد.با نگاه بهش فهموند "چه چیز مهمی" ؟؟؟

ارباب ژانگ نگاهی منطقی به سوبین انداخت و گفت:احتمالا یه نقشه گنج!سوبین!پدرت این نقشه ی گنج رو داشت...یعنی این گنج ارث جد و آبادیه شماست و حقتونه اما خیلی چشم ها دنبالشه....به پدرت تهمته خیانت زدن چون اون نقشه رو راضی نشد بهشون بده حتی با اینکه کلی تهدیدش کرده بودن!اون نقشه الان پیش توئه با وجود اینکه حتی خود خبر نداری؟؟؟

سوبین نگاه گیجی بهش انداخت و گفت:خب حالا چطوره که من خبر ندارم تو خبر داری؟؟؟

ارباب ژانگ:تو نه و شما!بعدشم......چون من خودم اون نقشه رو توی شمشیرت پنهان کردم!

سوبین:توی چی.....شمشیرم؟؟؟؟

ارباب ژانگ:آره....همون شمشیری که مال پدرت بود و به تو دادش!اگه ته دسته ی شمشیرت رو باز کنی یه کاغذ میبینی!این همون نقشه ی گنجه!

سوبین سریع رفت و شمشیرش رو آورد.ته دسته ی شمشیر رو باز کرد و یه کاغذ نمایان شد.کاغذ رو باز کرد.نقشه ی سرزمینی بود.یه جایی بینه کوه ها دورش دایره کشیده شده بود.سوبین اول خوب به نقشه نگاه کرد و بعد کاغذ رو تا کرد و بالای شعله ی شمع گرفتش.

ارباب ژانگ با تعجب گفت:چیکار میکنی؟؟؟؟

سوبین خیلی خونسرد و نرمال گفت:گنجی که میخواد جونمو بگیره!بهتره نباشه!

 

 

 

 

 

 

بویونگ رفته بود پیش پیشگوی قصر.میخواست ببینه آینده اش چطوره!رو به پیش گو که لباس عجیب غریبی پوشیده بود و موهاش رو خیلی عجیبتر بسته بود،کرد و گفت:خب....آینده ی منو چطور میبینین پیشگو یون؟؟؟

پیشگو یون گفت:بویونگ جان!من خجالت میکشم بگم خودت بیا تو این گوی نگاه کن.

و لبخندی زد و از جلوی گوی شیشه ای کنار رفت.بویونگ با تعجب جلوی گوی ایستاد و نگاه کرد.توی اون گوی چی میدید؟باورش نمیشد؟این که میونگ سو بود.داشت اونو میبوسید،کم کم لباس هاش رو درآورد و سریع از جلوی گوی رفت کنار و گفت:بانو آرا گوی تون خراب شده ها!!!عوضش کنین!!!

داشت از اتاق بیرون می اومد که یهو پیشگو گفت:محافظ جدید شاه،نه؟؟

بویونگ خشکش زد.برگشت و با خجالت گفت:آره!!!.....ولی به جان خودم من هیچ احساسی بهش ندارم!

بانو یون آرا لبخند زد و روی صندلیش نشست،گوی ش رو تمیز میکرد و گفت:میدونی این محافظ جدیده اصلا برای چی اومده توی قصر؟؟؟

بویونگ با تعجب به بانو آرا نگاه کرد و گفت:نــــــه!

پیشگوی جوون خندید و گفت:برای اینکه همسر تو باشه!ملکه اعظم اونو آورده توی قصر که اگه تو بتونی بانو سونگهو رو پیدا کنی،بذاره با میونگ سو ازدواج کنی و از قصر برید!

بویونگ با تعجب گفت:چــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟نه این امکان نداره!!!!من نمیخوام از قصر برم!من میخوام واسه ملکه اعظم کار کنم!

پیشگو گفت:بویونگ تو که غریبه نیستی!من تو طالع ملکه اعظم دیدم که قراره تا چندین روز یا چند هفته دیگه بمیره!برو سر خونه زندگیت دختر!
بویونگ باورش نمیشد چی داره میشنوه!مهر مادرونه ای که هیچوقت نتونست حسش کنه رو همیشه از طرف ملکه ی اعظم دریافت میکرد.ملکه اعظم براش مثله یه مادر سختگیر بود.

شروع کرد به اشک ریختن!!

 

 

 

 

سرما داشت استخوناش رو خورد میکرد.روی تختش دراز کشیده بود.صدای خنده و دعوا از طبقه ی پایین میشنید.

لحافش رو بیشتر دور خودش پیچوند و گفت:یکم!فقط یکم تحمل کن.....و جمله ای که همیشه مادرش بهش میگفت و رو توی ذهنش مرور کرد"تاریک ترین لحظات شب،لحظات قبل از طلوع خورشیده....همیشه امیدوار باش!"اینو توی ذهن مرور کرد و گفت:سونگهو...همیشه امیدوار باش!!!!!همـــیـ....

یهو در اتاق باز شد.اتاق کاملا تاریک بود و فقط نور مهتاب یکم فضای زیر پنجره رو روشن کرده بود.فکر کرد شاید سویونگ یا هه سونِ!اما صدای قدم های سنگین کسی....باعث شد به این یقین برسه که اون شخص مرده نه زن....همینطور که جلوتر می اومد،بیشتر میتونست اونو ببینه،سریع کبریت زد و شمع کنار تختش رو روشن کرد.فضای اتاق کاملا روشن شد.لـوهان رو دید که داره تلو تلو میخوره و اومد دقیقا روی تختش نشست.خودش رو جمع کرد.همیشه از آدم های مست به خصوص مردها میترسید.لـوهان دستی به موهاش کشید و کاملا به هم ریختشون.بــه چشمای ترسیده ی سونگهو نگاه کرد.به سمتش خیز برداشت و بهش نزدیک تر شد.سونگـهو با صدایی که انگار از ته چــاه در می اومد گفت:چیکار داری میکنی؟؟

لوهان گفت:فقط یکم تحمل کنم....حالم الان اصلا خوب نیست.

سونگهو خواست بگه چیو تحمل کنم که حس کرد یه چیزی باعث شد به لب هاش قفل کتابی بزنن.



نوع مطلب : میکده اکــسو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
cythialarin.weebly.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:44 ق.ظ
Wow that was strange. I just wrote an really long comment
but after I clicked submit my comment didn't show up.
Grrrr... well I'm not writing all that over again. Anyways,
just wanted to say wonderful blog!
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 04:23 ب.ظ
Awesome post.
Lee Joon Ki
دوشنبه 21 مرداد 1392 06:05 ب.ظ
قهر چیه بابا من انقدر دل رحمم كه نمیتونم با كسی قهر كنم
پاسخ M O B I N A# : فدای تو!!!
Lee Joon Ki
دوشنبه 21 مرداد 1392 03:51 ق.ظ
مثل همیشه خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی قشنگ بود
پاسخ M O B I N A# : فدای تو...اشتی کردی؟؟؟
Elina
یکشنبه 30 تیر 1392 08:55 ب.ظ
مبین چرا نمیذاری؟؟
پاسخ M O B I N A# : الینا!!!!!
گریه نکن خاله!!!!داستان امادست.....منتظرم کوثر بیاد داستاناشو بذاره بخونم که بیام با خیال راحت داستان بذارم
leili
شنبه 29 تیر 1392 03:46 ق.ظ
من تازه شروع کردم داستانتو خوندن
غیر مستقیم اشاره کردنت به سه هون تو حلقم!
خیلی داستانت باحاله
لوهانیییییعشقم
پاسخ M O B I N A# : آره بابا هرکسی نمیتونه اینقدر خوب غیر مستقیم اشاره کنه
fo-s مهرسا
جمعه 28 تیر 1392 11:40 ب.ظ
پاسخ M O B I N A# : گریه نکن خاله
**KimiBa€kh¥uN**
جمعه 28 تیر 1392 11:26 ب.ظ
مبین جو کجای پ ؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : به خدا دیگه اومدم
fo-s مهرسا
پنجشنبه 27 تیر 1392 10:04 ب.ظ
مبینا مردم بس اومدم نا امید برگشنم امشب منتظرممررررسیییییی
پاسخ M O B I N A# : میام به خدا مهرسا!
امشب کوثر داستان بذاره
منم فردا میذارم
saina
پنجشنبه 27 تیر 1392 08:04 ب.ظ
??????????
dastan nemizari???????????
torooooooooo khodaaaaaaaaaa
پاسخ M O B I N A# : شرمنده !!!!!یه چهار پنج روزی دستم گیر بود
sonny
پنجشنبه 27 تیر 1392 07:17 ب.ظ
کجایییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : خونمون
sonny
پنجشنبه 27 تیر 1392 07:17 ب.ظ
مبین...پس ازمایشگاهو کی میذاری؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : به زودی
sonny
پنجشنبه 27 تیر 1392 07:17 ب.ظ
پارت بعد
پاسخ M O B I N A# : چشم!
غزل
چهارشنبه 26 تیر 1392 10:00 ب.ظ
واقعا تا بیستا نشه قسمته بعدو نمیذارید واای نه توروخدا زود تر ادمشو بذار مبینا جونخواهش خوواهش خواهش من امروز ده بار سر زدم دیگه نیییییییتونم تحمل کنم
پاسخ M O B I N A# : نه بابا دیگه اون قانونای قدیم بود!
امشب میام میذارم
**KimiBa€kh¥uN**
چهارشنبه 26 تیر 1392 06:29 ب.ظ
مبین جون اگه هستی امش بساعت 11 گودبای پارتیه برای رفتن ارتی
خوش حال میشیم بیای
وب اکسو استوری..
پاسخ M O B I N A# : وااااااااای مگه ارتی کجا رفت؟؟؟؟؟
غزل
چهارشنبه 26 تیر 1392 03:57 ب.ظ
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.من هر چهارده قسمتو یجا خوندم یعنی واقعا چشام به فنا رفت.عاالی بود فقط یه چیزی" توی داستان چانیول خیلی خوب بنظر میرسه "ولی من خیلی از چانی عکس ندیدم میشه اگه شد یه دوتا دونه عکس از چانیول بذارید تا بهتر بشناسمشمرسی.
پاسخ M O B I N A# : عزیزم اینجا یه ممنوعیتی که داره اینه که عکس از اکسو نمیتونیم بذاریم!شرمنده جدا
sang Han min
-
لطفا لوهان منو نزنید......حاضرم با هزارتا دختر در ارتباط باشه اما بلایی سر چهره ی فرشته گونه اش نیاااااد!!!!!لطفا لوهانو دوست داشته باشید
پاسخ M O B I N A# : ای وای؟؟؟؟باش فقط بخاطر تو میگم نزننش
negar
سه شنبه 25 تیر 1392 03:14 ق.ظ
ای بابا کیمی مغزش فقط گنجایش بوق داره
اووووا سوبین گنجو بده من خودم برات آتیش میزنم لهش میکنم تو فقط اونو به به من
مبییییییین این لوهان خجالت نمیکشهههه؟؟ من مشکلی ندارم اگه خجالت نمیکشه بدون خجالت بیشتر میپسندممم لوهییییییی بیا لوهییییییییی
مرسیی مبین
پاسخ M O B I N A# : قطعا اکه خجالت میکشید قبلش یه مقدمه ای میچید!!!!واقعا با خجالت حال نمیده!!!!کیسِ خجالتی اینقدر بدمزه است
**KimiBa€kh¥uN**
سه شنبه 25 تیر 1392 01:26 ق.ظ
مبیننننننننننن
چیکار گوی من داری؟؟؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : هیچی به خدا
sonny
دوشنبه 24 تیر 1392 09:34 ب.ظ
مرسیییییییییییی...خیلی خیلی خیلی قشنگ بود
پاسخ M O B I N A# : فدای چشمات!چشمات قشنگ میبینه
elahe
دوشنبه 24 تیر 1392 07:23 ب.ظ
مرسییییییییییییییییییییی...خیلی باحااااااااال بووووووووووود
پاسخ M O B I N A# : فداااااااااااااااات پارته بعد لوهان میفرستم روحه تورو هم شاد کنه!
elahe
دوشنبه 24 تیر 1392 07:23 ب.ظ
سوبین گنج داشتوبه مانگفت؟؟؟دوستم دوستای قدیمممممممممممممممممممممم...
کیمی پیش گوئهههههههههههههههههه؟؟؟منم پس گوئممممممممم
نلیییییییییییییی چه بوقییییییییییییییییی درپیش داریااااااااااااا...خدااز این بوقا به همه بدهههههههههه...
لوهااااااااااااااان...خوب مگه منم اونجانیسم...پس چراوقتی مست میکنه میره پیشه سونگهو؟؟؟خوب یه بارم بیاپیشه من
پاسخ M O B I N A# : بنده خدا خودشم نمیدونستا!
منم حال گوئم!
شانسه مائه،لخت جلو پسره وایسیم تحریک که نمیشه هیچ تازه میگه:"سرما میخوری برو لباساتو بپوش"
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
دوشنبه 24 تیر 1392 04:15 ب.ظ


من از این قستمتم خیلیییی خوشم اومددددددددد
خخخخخخخخ خوششبحالهههه نلی
بهبه کیمی پیشگو
اصن از همین شخصیته بیخیاله سوبین خوشم میادددددددددددددددد
خخخخخخخخخخخخخ
لوهانم خیجالت نمیکشه زرتی میاد خیانت میکنه
مرسییییییییییییییییییییییییییییی
خیلیییییییییییییییییی خوببببببببببب بووووووووووووووووووووووووووووووووووود
از گوی کیمی هم خعلییی خوشم اومد
پاسخ M O B I N A# : پاری بیا دست به یکی کنیم گوی کیمی رو بدزدیم!!!!!!
**KimiBa€kh¥uN**
دوشنبه 24 تیر 1392 01:54 ب.ظ
به به نمردمو پیشگوی قصرم شدم..
خعلی نقش باحالیه..من کلی خوشم اومد ازش
مرسی مبین..
استغفرالله چه اینده ایی رو هم پیشگویی کردم..اینده بوق نلی..
من که یانده پیشگویی میکنم..اینده خودمم میدونم؟؟
اوخی..ملکه داره فرت میشه..
مرسی مبین جون
پاسخ M O B I N A# : خب خدا رو شکر!
اینده ی خودتم قضیه داره.....
حالا حالا ها فرت نمیشه
sang Han min
دوشنبه 24 تیر 1392 12:10 ب.ظ
اخخخخخخخخخخخخخی....فك كنم الاناست كه كای وارد داستان بشه و به سمت لوهان حمله ور شه!!!!!!!!!!
حال میكنم كه باحال حدس میزنم!!!!!!!!!
پاسخ M O B I N A# : فیلم هندی که نمی نویسم!!!!داستانه ها......بعدشم جوری حاله لوهانو جا بیارم کف کنی
fo-s مهرسا
دوشنبه 24 تیر 1392 10:18 ق.ظ
نچ نچ نچ نچ نچ نچلوهان خجالت ناکشه خیانت زیر نور شمع روشنن فقط جونگ اینو بغل کردم اینکه بووووووووققققق
کیمیییییییییییییی پیشگوی قصره خدایا خیلی باحاله ولی این گوی ها هم باید سانسور بشن خخخخخخخ اتصالی کرده گویه
حرف قشنگی زد کدوم گنجی ارزش جون ادمو دارهخوشمان امد

عاااااالییییییی مبینا محشرررررر ممنون
پاسخ M O B I N A# : مغز گوی ها هم منحرف شده به خدا!
آره من خودم خوشم اومد از حرفی که سوبین زد
فدااااااااااااااااااااااااااات
Elina
دوشنبه 24 تیر 1392 06:55 ق.ظ
عالی بود مبین مثل همیشه
پاسخ M O B I N A# : فدای تو !
نلی
دوشنبه 24 تیر 1392 03:50 ق.ظ
اهم اهم
لی پوکر فیس سوبین جان حرص نخور گنجتو نمیخوای بده من واست نگه میدارم
اهمممممممم شوهر آیندمونو هی وای بوووووققققق
لوهان بووووووووووووووققققققققق
پاسخ M O B I N A# : نلی به آرامش رسیدی؟؟؟
به نگار بگو امشب سرشو با آرامش رو بالش بذاره!
RTmiss**lumiss
دوشنبه 24 تیر 1392 03:43 ق.ظ
ممممممممممممرسی مببببببین
انقدر بدم میاد اولین نفر نمیشم
پاسخ M O B I N A# : بابا ول کن اینارو مهم اینه که داستانو بخونین!
saina
دوشنبه 24 تیر 1392 03:30 ق.ظ

ghazie nelli khatarieha
khosh bahale negar che shansi dare
layam ke asan hichi khunsardish tu halghe lee suman
kheili ghashang bud
پاسخ M O B I N A# : لی؟؟؟؟کلا بچه باحالیه....من جدیدا از هیکلش خوشم اومده!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه