تبلیغات
SCENT OF loVe - نبض احساس Ep 7

مینویسم برای عشـق

نبض احساس Ep 7

نویسنده :Mrs.Lee
تاریخ:شنبه 29 تیر 1392-10:20 ب.ظ


(سخنی از مبین:این پسر جیگره رو داشته باشین)

این تیکه ی دومه پایین ی تیکه ی اول

كیسه های خریدو ازصندوق عقب ناشین برداشتم درو بسام و دكمه ی اسانسورو زدم...طبقه ی دوازدهم...خسته بودم..یك هفته س سوآروندیدم...یك هفته س ازش بی خبرم...دراسانسور بازشد..كیسه های خریدو برداشتم و سمت درآپارتمانم رفتم.كیسه هاافتادن..خودم وایستادم...لوهان داری توهم میزنی؟...ن توهم نیس...خودشه...سوآس...

جلوی درآپارتمان روزمین نشسته بودو زانوهاشةبغل كرده بود...انقدتوفكربودك متوجه اومدنم نشد..جلوش نشستم...نگاهشوازمین گرفت...چقدرلاغرشده بود...چقدغمگین بود؟..كوسوآی من؟...دلم میخاست بغلش كنم..آرومش كنم...باچشمایی ك تهشون گودافتاده بود نگام مرد:لوهان؟

نفسم بنداومد..چقدشنیدن اسمم اززبونش شیرین بود...

-جان لوهان؟اینجا چرانشستی...

توهمون حال گفت:میشه حرف بزنیم؟

لبخندی ب روش زدم:اره كوچولو چرا نشه؟

 

نگاهی ب كیسه های خرید انداخت:گرسنمه...

خنده م گرفت...سوآكوچولوی پرخورمن...نگاهی بهش كردم:منم شام نخوردم...چی میخوری؟

بازبون لباشو خیس كرد:اوووممم...جوجه میخام...

-بیابریم تو زنگ بزنم بیارن...

 

دروبازكردم رفت تو..نگاهی ب خونه ی مرتب انداخت:ینی تو انقد باسلیقه ای؟

-چیه؟بهم نمیاد؟

اومد تو آشپزخونه صندلی روعقب كشید:گرسنمهه...

غذاسفارش دادم...همونطور ك مشغول چیدن میزبودم گفتم:فكرشم نمیكردم بیای سراغم..

-لوهان؟بریم مسافرت؟...

استوپ كردم برگشتم سمتش:كجا؟..

بغض كرد..مثل ی بچه كوچولو:نمیای؟

روبه روش نشستم:مطمئنی میخای بامن بری؟

سرشوتكون داد:آره باباگفت  تنها نمیذاره برم منم گفتم باهاایون میرم گفت اونك نمیتونه مراقبم باشه

خندیدم:مگ من میتونم؟

نفسشوبیرون فرستاد:لوهان من گرسنمه ها..خندیدم...اونم خندید...خوشگلترشد...سریع سفارشاروتحویل گرفتم و میزوچیدم..مثل همیشه هجوم برد سمت غذا...انگارمیخاست باغذاخوردن همه چیوفراموش كنه...لیوان آبوجلوش گذاشتم:ارومتربخور سوآ...خفه میشی..

همونطور ك دولپی غذامیخورد گفت:میدنی چندوقته درست و حسابی غذانخوردم؟گشنمه خب...

ودوباره مشغول غذاخوردن شد...دستمو زیرچونه م زدم و مشغول تماشاش شدم...سوآكوچولوی من داشت بامن سر ی میز غذامیخورد....

-یخ كرد لوهان...

   شروع ب خوردن كردظم؛.كجا میخای بری؟

-كناردریا...اونجا ویلا داریم...دلم دریا میخاد...

-فكرخوبیه..كی راه میفتی؟

نگاهشوبم دوخت:اگ كاری نداری فردا.ظظ

لبخندی زدم:ن كاری ندارم..صبح راه میفتیم..

نگاهی ب ظرف خالی غذاش نداخت و گفت:همین قدبود؟

-بازم هست..میخای؟

-اره ... خوشمزه س

كمی  دیگه واسش كشیدم:پدرومادرت نگران نمیشن تااین ساعت بیرونی؟

بدون اینك نگاهشوازغذابگیره گفت:ن...دیگ زیادبهم گیرنمیدن..اتفاقا وقتی فهمیدن دارم میام پیش تو كلی هم خوشحل شدن..نمیدونم تواون ی هفته چجوری مخشونوزدی..

یك هفته ؟یك هفته ن سوآ...چندسال...كاش میدونستی تواین چندسال ك پیش بابات بودم فقط ی عكس زت داشتم وبس...

نفسموبیرون دادم:نظرلطفشونه...

دهنشوكج كرد و گفت:الان مثلا داری ادای بچه مودبارودرمیاری؟

دستموبردم جلو و موهاشو بهم ریختم:بخور غذاتو جغله...

بعد غذامیزوباهم جمع كردیم و ب پیشنهاد من مشغول تماشای فیلم شدیم البته من هیچی ازفیلمه نفهمیدم انقد ك حواسم پرت این دختربچه ی شیطون بود...

دختربچه ای ك ی هفته ندیدنش انقدبهم ریخته بودم...نگاهمو كشوندم سمتش..اینك خوابیده..لبخندی رولبام نقش بست...وقتی خوابه قیافه ش چ ارومه..انگار ن انگار ك همون دختربچه ی اتیش پاره س...آروم صداش كردم:سوآ...

ب زحمت چشماشوبازكرد:هوووم؟

-میخای شبوبمونی؟من همینجا میخابم..

-باشه...

خنده م گرفت تو خوب هرچی بش بگی قبول میكنه...ظاهرا قصد بلند شدن نداشت بغلش کردم و بلندش كردم...چهارتاپله روبالارفتم و دراتاقموبازكردم...اروم روتخت گذاشتمش و لحافوروش مرتب كردم...صبح اگ بیداربشه حتما ی جیغ فرابنفش میزنه..كنارش نشستم...شرط میبندم اگ بمب هم بندازن ازخواب بیدارنمیشه...دستمو جلوبردم و مشغول وررفتن با موهاش شدم..هیچوقت عاشقم نمیشی مگ ن؟...معذرت میخام ك قراره از من هم متنفرشی..قلبم درد میگیره وقتی فك میكنم ی روزی منم برات یكی میشم مثل هوان...چیكاركردی باهام تواین مدت سوآ..

صورتمو جلوبردم...دلم میخاست ببوسمش...زمان برام وایستاده بود و فصله م باصورت مهربونش هرلحظه داشت كم و كمترمیشد...فقط ی میلیمتردیگ...هرم نفسای گرمش ب پوست صورتم میخورد...اگ الان بیدارشه و ازم متنفرشه چی؟..عقب كشیدم وازاتاق بیرون رفتم...نباید ازارش میدادم...

 



نوع مطلب : نبض احساس 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How did the Achilles tendon get it's name?
یکشنبه 12 شهریور 1396 08:18 ب.ظ
Your method of explaining the whole thing in this
piece of writing is truly good, every one be able to
simply be aware of it, Thanks a lot.
Berniece
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:18 ب.ظ
It's remarkable in favor of me to have a web
page, which is helpful for my knowledge. thanks admin
نلی
یکشنبه 6 مرداد 1392 04:40 ق.ظ
اوا لوهی
چه خوشحاله لوهی
چنقده نگار دوست میداره لوهی
منم غذا موخوام
الهیییییی این لوهی چه قده ماهههه
مرسیییی
Elina
یکشنبه 30 تیر 1392 03:13 ق.ظ
عالی بود خیلی قشنگ و پراحساس بود
مرسیییی
☆ P@rM!Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 30 تیر 1392 12:44 ق.ظ
وایییییییییی...من عاشقخهههههه این قسمت شدممممم...مرسییی تربجهخهههههههه...وایییی خلیییی قششنن بوووود...هیییییییی لوهان میمردی یه دو میلیمتر بری جلوتر!!!!
راستی ینی بابای نگار کلا لوهانو میخاد مجبور کنه بره با سوآ؟؟؟.؟؟؟؟؟ولییی عالیییییی بووووود.،،مرسییییییییییییییییییی ماچچچچچچچل...زکییییییییییی..
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 11:22 ب.ظ
میگن تو چرا هیچوقت اعصاب نداری من این همه ابراز احساسات کردم!!!!
پاسخ Mrs.Lee : مبینا دلبندم من الاناعصابم خوردهههه
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:37 ب.ظ
خخخخخخخخخ حالا که گفتم دلم برات تنگ شده بود بیا دسته نوازش بکش بر سرم!!!!!!
پاسخ Mrs.Lee : بربچه
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:36 ب.ظ
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــوثر.....نه ببخشید!
نونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا........یه چیزی بگم؟؟؟؟؟
















دلم خیلی برات تنگ شده بود!
پاسخ Mrs.Lee : میدادی خیاط گشادشمیکرد
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:36 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخخخخ نگار بیاد ببینه لوهان نبوسیدش،وبو رو سرمون خراب میکنه!!!!!!

میگم این سوا هم چه ننه آقای اوپن مایندی داره ها....
مایند هاشون اینقدر اوپنه که الان مخچه هاشونم میتونی ببینی

کوثر الان نته خونه ی ما درست شده اما هیچ پیجی رو با لپ تاپم نمیتونم باز کنم به جز میهن و وبلاگمونو....

الان هی میخوام برم گوگل بیام عکس بندازم رو این پستا گوگل باز نمیشه!
پاسخ Mrs.Lee : دلت کتک میخاد؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه