تبلیغات
SCENT OF loVe - ستاره ی شبهای بی ستاره قسمت های (41/42/43)

مینویسم برای عشـق

ستاره ی شبهای بی ستاره قسمت های (41/42/43)

نویسنده :Mrs.Lee
تاریخ:شنبه 29 تیر 1392-10:28 ب.ظ



نمیدونم قسمت چنده ولی  این3.4پارتی هس

به نام خدا...

گاهی توزندگی ادمااتفاقاتی میفته ك باورش یاحتی قبول كردنش سخته...مثل ی رویا میمونه...رویاییكه طول میكشه تارنگ واقعیتو ب خودش بگیر...مثل اینك صبح از خواب پاشی صبحونتو بخوری مث هرروز تعطیل دیگه پیش خانواده ت بشینی و بعد زنگ دربخوره و طبق معمول اعتراضا و جیغ و دادا سراینك كی پاشه درو بازكنه شروع شه و دقیقا وقتی درو بازمیكنی كسی رو ببینی ك بارها خاستی بفرستیش تو صندوق ده قفل خاطرات فراموش شده ت ولی نشده...واقعا حس عجیبیه همون حسومیگم ك وقتی گردنبمدطرح گل شقایقت داره تو دستت تكون میخوره نگاهت دوباره درگیر نگاه كسی میشه ك ی روزی اونو انداخت گردنت واونهم دقیقا مسیرنگاهش چشمات باشه و گردنبندت...مث حس كسی ك كتاب توی دستشه و دستاش انگارتازه  عادت كردن مثل قدیما كتابو سفت و سخت بچسبن ولی شل میشن ب خاطرهمون برق نگاه شیطون ك انگار كنجش ی دنیا غم نشسته شل میشن....عجیبه ن...بین دروغ و حقیقت..رویا و واقعیت..گناه و بی گناهی گیرمیكنی...

كی باورش میشه دیروز صبح اكسواینجا بود...واس توضیح...واس حمایت...واس حفاظت...واس اعتراف...وشایدم دوباره واس ی بازی بچه گونه...تموم ذهنم دور ی جمله میچرخه:فرار دیگ بسه.تااینجاشم زیاد تحمل كردیم.اینبارمیخایم بمونیم..مواظبتون یاشیم...

همةن جملهىجمله ای بود ك كریس گفت...راست بود؟اینك فندقی پیش اونا بود راست بود؟اینك ی تعداد ادم بدشون نمیاد مارو ی گوش مالی اساسی بدن چی؟اونمم راست بود؟

نمیدونم...

همونطور ك باحوله موهامو خشزك میكردم ازحموم بیرون اومدم...واا...چرا همه جا انقده ساكته؟هیچكس حرفی نمیزد و هركس ب نوعی توفكربود...صدای سوآباعث شد دست از كنكاش بردارم

-سوبین خبری ازتیون داری؟

بامنگی نگاهی ب ساعت انداختم ساعت ده شبه یعنی هنز برنگشته؟

سری ب نشونه ی نفی تكون دادم:ن...مگ هنوز نیومده؟

جیونگ:ن گوشیش خاموشه

هانا بریده بریده گفت:اگ...اونا...راست گفته باشن چی؟

 

خنگ نگاهش كردم

-منظورم اكسوا...اگ راجب انتی فناراست گفته باشن و تیون الان...

دلهره ی عجیبی ب دلم چنگ انداخت...

یومین:بهترنیس بهشون زنگ بزنیم؟

نونا سرشومیون دستاش گرفت:یادت رفته چی گفتن...فك نكنم دیگ براشون مهم باشه...

هواین:چاره ای غیراین نداریم...

اروم گفتم:چراب پلیس زنگ نمیزنیم...

سوآباسردرگمی گفت:اگه بلایی سرش بیارن چی؟تازه پلیس زمانی قضیه رو پیگیری میكنه ك ٤٨ساعت ازگم شدنش گذشته باشه..بهتره بهشون زنگ بزنیم..

همه ب نحوی مةافق بودیم..ولی كی قراربود زنگ بزنه...همه همدیگ رو نگاه كردن...انگارهیچكس نمیخاس دیواربین ما و اكسوروبشكنه...یعنی میخاست ولی نمیشد...جیونگ كاغذشماره هاروبرداشت و هنطور ك میرفت سمت اتاقش گفت:من میزنم...

نفسموبیرون فرستادم..روتختش نشست و گوشیشوبرداشت...انگارهنوز دودل بود...بالاخره شماره رو گرفت..یك بوق...دوبوق...سه بوق... وبالاخره صدای جدی سوهو تو گوشی پیچید:بله؟

جیونگ چندثانیه ای مكث كرد..انگارقلبش فشرده شد:تیون...نیومده خونه...

 

-جیونگ تویی؟

قطرات اشك رو گونه ها خوش فرمش راه باز كردن بابغض گفت:ی كاری بكن سوهو..

صدای سوهو پرازاضطراب بود:اروم باش...الان خونه اید؟

-اوهوم...

-خیل خب جایی نرید تا ی ربع دیگ اونجاییم..جیونگ تماسو قطع كردوگوشیشو روقلبش گذاشت اشكاش باسرعت بیشترروگونه هاش میچكیدن بالشو بغل كردو سرشو روش گذاشت تا صدای هق هقشو تو بالش خفه كنه...

حوله رو كنا گذاشتم...چ بلایی داره سرمون میاد دوباره..نگاهی ب قیافه ی تك تكمون انداختم...هیچكس ظرفیت تحمل دوباره شو نداره...نمیدونم چقد توفكربودم اما تنها چیزی ك میدونم اینه ك وقتی زنگ درب صدادراومد ب خودم اومدم...دوحالت داره...یاتیون یااكسو...امیدوارم حالت اول باشه..یومین رفت سمت دربافكراینك تیونه ولی بادیدن قیافه ی اكسو صورتش جمع شد...اولین نفرك اومدتو سوهو بود ك بانگاه دنبال جیونگ میگشت ولی پیداش نكرد...نفردوم بكهیون بود...منتظری نگاه ازنونا بود ولی نونا حتی نگاهشم نكرد...نفرسوم كریس بود جدی ترازهمیشه...نگاهی ب هواین انداخت اولش میخاست بااون نگاه سرزنشش كنه ولی وقتی تشویشو تو چشمای هواین دید نگاهش رنگ دلگرمی گرفت...نفربعدی ژیومین بود ك باسرپایین اوم تو.ژیومین و كای تنهاكسایی بودن ك موقع رفتن توضیحی ندادن وی انگارژیومین خوب میدونس چكاربایومین كرده چون سرشوبلند نكرد..نفربعدلوهان بود..وضعیتش یلی بهترازبقیه بود حداقل اون ب نحوی ب سوآ توضیح داده بود ولی این وسط سوآ نگاهش نكرد...بعدلوهان نوبت سه هون بود انگارازهركسی امیدوارتربود چون هانایی ك اون میشاخت خیلی مهربون لود ولی بادیدن نگاه سردوبی روح هانا تموم امیداش یكباره رنگ ناامیدی گرفت....وبالاخره نفربعدی...سرمو پایین انداختم..چراشونمیدونم شایدبهترباشه بعدا بش فك كنم وخلاصه دی او لی و تائوهم اومدن تو.

دی او:سلام...

این انگاربچه ی خوبیه ها...

جینگ با چشمایی ك مختسرسرخیشون معلوم بود ازاتاق بیرون اومد...كریس بالحن سرزنش واری گفت:ازكی رفته؟

هواین:ساعت دو...

سوهو:حالا باورتون شد؟

چانیول عصبی ب نظرمیرسید كلافه دستی ب موهاش كشید...كندی اون موهارو چانیول....

بكهیون باتحكم گفت:همین امشب وسایلتونو جمع میكنین بامامیاین...

سوآ:تاوقتی تیون نیاد ماجایی نمیریم...

لوهان انگارواقعا عصبانی بود:فعلا لجبازی كافیه..

صدای ممتدزنگ درمانع از ادامه ی حرفش شد..بافكراینك تیونه خنده ر ولبای هممون سبزشد هانا دویید سمت در...همگی تو تیررس درجمع شدیم...درباز شد..ولی تیون...خشكم زد...بهتربگم خشكمون زد...اونیك پشت دربود مینهوبودولی اونی ك تو بغلش بود تیون بود...چانیول اولین نفری بود ك جلورفت ولی بادیدن تن بی جون و صورت خونی تیون نفسش بنداومد..

صدای مینهو بلندشد:د برید كنار الش خوب نیست...

یهوانگارهمه ب خودشون اومدن چانی تیونو ازمینهو گرفت و ب نرمی رومبل خوابوندش.انگارترسی ازگریه كردن نداشت چون اشكاش بی محاباروگونه هاش میچكیدنباالتماس زمزمه كرد:تیون...تیون پاشو...چراچشماتوبستی..این  ج وضعیه...صدای بمش بلندترشد:د پاشوتیون....

سوهو سعی كردارومش كنه شونه شو گرفت:اروم باش چانی...بایدببریمش بیمارستان..جیونگ سریع شماره ی اوراژانسوگرفت..هانا خشكش زده بود..حق داشت...نونا رف بالاسرتیون...چهره ش جمع شد.هنوزقیافه شوندیده بودم جلورفتم...چی ب سرش اورده بودن...تموم تنش خاك و خونی بود...یومین دستشوجلوی دهنش گرفت تاصدای گریه ش بلندنشه...هواین كنارمبل زانوزده بود..سوآ گریه میكرد...كناردیوارنشستم...

صدای آژیرآمبولانس بلند شد دركمترازده دقیقه منتقلش كردن تو امبولانسو اونی ك باهاش رفت چانیول بود...

 

 

 

 

بارسیدن  ب بیمارستان و كمی پرس و جو خودمونو ب دراتاق یون رسوندیم..چانیول توسالن روصندلی نشسته بودونگاهش ب زمین بود...كریس رفت سمتش:چی شد چانی؟

-خوبه حالش...كتكش زدن...

بشكنه دستشون...نفس راحتی كشیدیم...

جیونگ:میشه دیدش؟

-ن...دارن زخماشومیبندن...

 

روصندلی نشستم نگاهم چرخیدسمت هانا  ك كمی اونطرفتر ب دیوارتكیه داده بودومینهوداشت باهاش حرف میزد...مینهودستشوجلوبردودست  هانا روگرفت وحرفشوادامه دادبعدچندثانیه چرخیدسمتمون ولی هانا بازوشو گرفت و چیزی بهش گفت مینهو هوسری بنشونه  ی تایید تكون دادورفت.مشتای گره كرده ی سه هونو دیدم ك محكم ب دیواركوبیدشون...شكست دستت..

پرستارازاتاق بیرون اومد:حالش چطوره؟

-بهوش اومده...زخماش سطحین ولی بدنش كوفتگی داره.

سرپسراپایین بودتاشناخته نشن..پرستارنگاهی ب چانی انداخت و باحرص گفت:بشكنه دستش...دخترب این ماهی...

بله؟چی شد؟...پسرا ب زورجلوخنده شونو گرفته بودن ب محض اینك پرستاررفت صدا خنده شون بلندشد چانی همونطور ك سقلمه ای ب لوهان میزد گفت:زهررر ب چی میخندی..

لوهان:ب تو...

كریس:دل پرستاره انگارزیادی پربود..

همگی البته غیرازپسرارفتیم و...واقعا بشكنه دستش...باندسفیدی ك ب سرش بسته بودن بانمكش كرده بود..

سوآ:اخ جون یكی دوهفته تكون نمیخوی راحتیم ازدستت...

تیون چپ چپ نگاهش كرد:توكمپوتت كو؟اینو بندازین بیرون...

صدای خنده مون بلندشد...یومین یكی ب پاش زد ك صدای جیغ تیون رفت هوا هنوز فرصت نكرده بود بش بدوبیراه بگه ك چانی باكله پریدتواتاق...

گمونم طفلی سكته روزده...نگاهی بهمون انداخت:چی شده؟

ازخنده ریسه رفتیم طفلی بازبون بی زبونی داشت میگفت بذارین منم بیام تو...نونا اروم درگوش تیون گفت:كلی نگرانت شد...

كیلو كیلو قندته دل تیونو اب كردن فك كنم...ولی اخم كرد االبته با توجه ب وضعیت صورتش دردش گرفت:اصلا برین بیرون متون

هواین:بیاین بریم خوبی ب این نیومده

تیون:هواین من خوب میشم دیگ

-هنوز خیلی مونده..

باخنده ازاتاق بیرون اومدیم یعنی چانی دلش میخاس خرخره ی هممونو ی جا بجوإ...

كریس:یكی بمونه بقیه بریم وسایلتونو جمع و جور كنیم..

چانیول فورا گفت:من میمونم...

جیونگ:ن مرسی خودمون باشیم بهتره...

چانی مظلوم نگاهش كرد...نونا همونطور ك نگاهم میكرد گفت:اشكالی نداره بذارین بمونه...

بقیه مسیرنگاهشو گرفتن...وا...چراهمچین نگاه میكنین؟

سوآ اروم درگوشم گفت:اخه میدونی تو طاقت نمیاری نصفه شب میای واس رفع كنجكاوی..

بله؟اجررررمنووو كجااا گذاااشتیننن؟..خدایاشاهدباش اینا خودشون دارن منو ترغیب میكننا.بعدچنددیقه ای ماراه افتادیم چانیولم ك داشت بادمش گردو ك سهله تخم دایناسورمیشكوند..

.

.

.

.

اشكم داشت درمیومد...جیووووونگ میكشمتتتت...ازاتاق بیرون اومدم داشت تو پذیرایی سی دیاشوجمع وجورمیكرد...نفسموبیرون فرستادمو كنارش وایستادم...سرشو بلند كرد:چیزی شده؟

نگاهش روشیشه ی بزرگ ابنباتم ك حالا توش فقط ی دونه مونده بود خشك شد...آب دهنشو قورت داد..چشماموریزكردم:تواین٢٤تاابنبات بود حالا فقط یكیش مونده...

ءروم بلندشد:٢٤تانبود ك٢٥تابود...

جیغم دراومد:جیووووونگگگ..بتررركی همشوخورررردی؟

طفلی چسبید ب طاق...سوهو همونطور ك بابهت ب ظرف خالی ابنباتا نگاه كردوگفت:همشوتوخوردی؟

جیونگ ك پشت مبل پناه گرفته بود بابغض گفت:فقط٢٤تاشو...

چشای سوهو شدن عین عینك ته استكانی...

پاهاموكوبیدم زمین:من ابنباتامو میخام...

سوآ ازاتاق بیرون اومد:سوبین خاستی بزنیش بگو منم بیام كمكت..

چپ چپ نگاهش كردم:سوآلواشكای من كجان؟

آب دهنشوقورت داد:هااان؟

یكی آجررررربده منننن...

یومین ازتواشپزخونه نگاهی ب سوآانداخت:سوآ من ظهر كیك درست كرده بودم الان نه تنها خودش ظرفشم نیس..

سوآ:بابا من فقط كیكه روخوردم هواینم دید چیزی نمونده بشقابه روبرداشت اخه تهش شكلات داشت...

یومین چپ چپ نگاهش كرد..جیونگ:خب دكوری نیستن ك مال خوردنن...

بابغض اخرین ابنباتمو نگاه كردم:حداقل اینو نگه داشتی...

هواین:نگه نداشته...حواسش نبود افتاد زمین...

نونا:توچرانخوردیش؟

هواین:اخه طعمش موزی بود...

اااااااجررررر منووو بدییییننننن..

ی لحظه نگاهمون چرخید سمت پسرا...ابنا چراانقدساكتن؟

اوه اوه ب زورخودشونو نگه داشته بودن ك نخندن...صدای هانا ازتواتاق اومد:كسی آلوچه های منو ندیده؟زیرتخت بودن...

وای وای اوضاع خراب شد...سوآ مشكوك نگام كرد:سوبین تو دیشب زیرتخت چیكارمیكردی؟

 

-هاااا؟توازكجا میدونی؟

-داشتم زیرتختت لواشكاتو میخوردم دیگ

-وایساببینم اونیك بادمپایی زد تو سرمن تو بودی؟

سوآ:اره دیگ فك كردم سوسكی بعد ك زدمت دیدم ن خودتی گفتم حتما باز جای خوابت عوض شده...

 

صدای انفجارخنده ی پسراتو فضاپیچید...زهرچراعین بمب ساعتی منفجرمیشین خوب همه ش ٩بسته بوددیگ...

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
britney spears american dream hack
جمعه 4 اسفند 1396 05:55 ب.ظ
من تحت تاثیر قرار می گیرم، باید بگویم. من به ندرت در وبلاگ قرار می گیرم که هر دو به همان اندازه آموزشی و جالب است، و اجازه دهید به شما بگویم، شما ناخن را در
سر. مشکل این است که مردم کافی در مورد هوشمندانه صحبت نمی کنند.
من بسیار خوشحالم که در طول شکار من در سراسر این عصبانی شدم
برای چیزی مربوط به این.
laviniamikuszewski.jimdo.com
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 05:27 ب.ظ
It's perfect time to make some plans for the future and it is time to be happy.

I have learn this put up and if I may just I desire to counsel you
some fascinating things or advice. Maybe you could write next articles regarding this article.
I wish to learn more things about it!
نلی
یکشنبه 6 مرداد 1392 04:37 ق.ظ
هییییی اوا اکسو اومدن دوباره
پاری له و لورده شد
مینهوووووووو
بیچاره چانی
سه هون به اعصابت مثلث باش
هییییی پاری انگار نه انگار کتک خورده
ممنونمممم کوثری
**Nazanin HanYeol**
دوشنبه 31 تیر 1392 07:55 ب.ظ
وووووووووووواییییییییییییی كوثر نمیری الهی ولی تربچهههههه خیلی دلم واسه این داستان تنگ شده بودددددددددددددد.قسمتای بعدو زود بذار دیگه.تنبل خانوم
راستی دستت طلا ننه
ترب خاله وقت كردی كامنتا رو جواب بده
sonny
دوشنبه 31 تیر 1392 03:43 ق.ظ
این داستانت خیلیییییییی قشنگه....واقعا قشنگه...من وقتی میخونم بعضی وقتا قلبم درد میگیره...
خیلییییییییی قشنگه...
لطفا بقیشو زود بذار
مرسییییییییییییییییییی
Lee Joon Ki
یکشنبه 30 تیر 1392 09:56 ب.ظ
سلام ترب خوبی؟؟؟؟؟؟چه خبرا؟؟؟؟؟؟چه عجب اومدی،دلم برای داستانت تنگ شده بودراستی چند قسمت دیگه مونده؟
خییییییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود
ای دختر شكمو
☆ P@rM!Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 30 تیر 1392 01:20 ق.ظ

اون تیکا آخرششششش...کوثر الانه ک ننه بابام بیدار شننن...خدا بگم پیکارت کنهههههه



یآ خدا...من اونجا داشتم کتک میخوردم...اینا هم داشتن پفک میخوردن..البت پفک ک مخوردن آلوچه و آبنباتک این حرفا خوردین.......سومالیاییا.....ءالبت اشکال نداره امشب من چیزای خوشمزه تر میخورم با وجوده چانی
ترب میگم چقد خوبه آدم نقشه اوله یه داستان باشه بعدم زوجش چانی باشه بعدم کتک خورده باشه و شب تو بیمارستان با چانی باشه ها



آقا من برم یدوره دیگه این قسمتو بخونم...همچین داستانای دیگروو..،عالیییییی بووووووود...ترببببببببب....من غشششششش.......فدای اون برگای پلاسیدت
☆ P@rM!Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 30 تیر 1392 01:02 ق.ظ

اون تیکا آخرششششش...کوثر الانه ک ننه بابام بیدار شننن...خدا بگم پیکارت کنهههههه



یآ خدا...من اونجا داشتم کتک میخوردم...اینا هم داشتن پفک میخوردن..البت پفک ک مخوردن آلوچه و آبنباتک این حرفا خوردین.......سومالیاییا.....ءالبت اشکال نداره امشب من چیزای خوشمزه تر میخورم با وجوده چانی
ترب میگم چقد خوبه آدم نقشه اوله یه داستان باشه بعدم زوجش چانی باشه بعدم کتک خورده باشه و شب تو بیمارستان با چانی باشه ها



آقا من برم یدوره دیگه این قسمتو بخونم...همچین داستانای دیگروو..،عالیییییی بووووووود...ترببببببببب....من غشششششش.......فدای اون برگای پلاسیدت
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 11:43 ب.ظ
یعنی من الان کفه اتاقم ولم فقط دارم میخندم










میخوام یه کامیون بخرم پشتش بنویسم!!!
بازم به معرفت هوان که اگه به من خیانت کردم به نفر بعدیمم خیانت کرد

مبینا
شنبه 29 تیر 1392 11:42 ب.ظ
سکوت علامت تاییده.....چون من و نگارم از هوان ضربه خوردیم درکت میکنیم کوثر جون
پاسخ Mrs.Lee : بروبچه
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 11:38 ب.ظ
کوثر...........



میگم نکنه هوان به تو هم خیانت کرده؟؟؟؟؟
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 11:29 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخ
میگم حالا یه سوال مطرحه!!!!!!!
نه ببخشید دو تا مطرحه:
1.مینهــو کیه؟؟؟؟

2.کی تیون رو زده؟؟؟؟؟

3.یکی دیگه هم که مطرحه اینه که:

_امشب بین چانی و تیون چه خبره؟؟؟؟؟؟
پاسخ Mrs.Lee : بررررررررروبمییییییییررررر
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 11:27 ب.ظ
کله داستان یه طرررررررررررررررررررررررررررف اون تیکه ی خوراکی های آخرش یه طرف دیگه!!!!
وای ما چقدر شکموئیم!!!!!میدونی من خودم یکی از تفریحاتم خوردنه.......
راستی من کیک درست کردنم بلد نیستما.....فقط یه کیک شکلاتی ساده بلدم درست کنم!!!!


نه تا بسته لواشک
سوسک
آلــوچه ها
بشقاب کیک
خوده کیک
باند سر تیون
خنده ی یازده نفر اکسو
پاسخ Mrs.Lee : زهرررررررررررراجنبوت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه