تبلیغات
SCENT OF loVe - یک اغوش ارامش قسمت سوم!

مینویسم برای عشـق

یک اغوش ارامش قسمت سوم!

نویسنده :Mrs.Lee
تاریخ:شنبه 29 تیر 1392-09:35 ب.ظ

این قسمت سومه...فعلا تا یکی دو قسمت خبری از لوهان و نونا نیس

به نام خدا

دی او بامشت ب عكس لوهان كوبید:لعنتی لعنتی لعنتی اخه الان وقت رفتن بود...همه ش بدبیاری پشت بدبیاری...اول ك دختره حافظه شو از دست میده بعدم ك این گم میشه درست وقتی ك بهش نیازداریم...

ب صندلیم تكیه دادم:انقدحرص نخور دی او...ی راهی پیدا میكنیم...

 

چانیول دست روشونه ی دی اوگذاشت و همونطور ك لبخند همیشگی رولبش بود گفت:بكهیون راس میگه حرص نخوركیونگسو بدبختی بعدی تو راهه وقتی كریس بفهمه گروه تحقیقاتی دوم اونم ب فرماندهی ی دخترداره ب گروه میپیونده صددرصد كله همه مونو گوش تاگوش میبره...

دی او انقدعصبانی شد ك یقه ی چانیو گرفت و چسبوندش ب دیوار:پاررررك چانیوووول...انقد منو باكیونگسو گفتن حررررص نده...

چانیول:فرزندم میدونم عصبانی ای ولی توجه كردی یقه ی كتی ك داری پارش میكنی چقد قیمتشه...

ازخنده نزدیك بود ریسه برم...چانیول واقعا داشت رو اعصاب دی او بالانس میزد...كارهمیشگیش بود...دی او چرخید سمتم:بكهیون ی چیزی بهش بگو..

همونطور ك از روصندلیم بلند میشدم گفتم:راس میگه دیگ چانی توهم وقت واس شوخی گیرآوردیا...

چانی یقه شو از حصاردست دی او ازاد كردوگفت:خوچیكاركنم؟بشینم غم بادبگیرم یادرو دیوارو مشت و مال بدم؟

خاستم جوابشو بدم ك دراتاقم بازشد سه هون همونطور ك میومد تو درو كوبید:وااای دااارم دیووونهههه میشششم این دختررره كیه استخدام كردییین؟

باخنده نگاهش كردم:باز چیكاركرده؟

همونطور ك عصبی قدم میزد گفت:میگم عكسای صحنه قتلو میخام میگه بچه ای میترسی شب خوابت نمیبره...

صدای خنده مون اتاقو پركرد..

چانیول:خب راس میگه دیگه...

سه هون:چانی پامیشم میزنمتا.

چانیول:میتونی پاشو...

كای و سوهو همونطور ك میومدن تو نگاهی ب سه هون ك ازكله ش داشت دود بیرون میومد انداختن..

كای:چی شده باز...

طفلی سه هون نزدیك بود گریه كنه..چانیول كنارش وایستاد و همونطور ك دست روشونه ش میذاشت گفت:سه هون جان این روزا اكثرعشقا با دعواشروع میشن...

سه هون هجوم بردسمت چانیول و همونطور ك سعی میكردبزنتش گفت:چانی من ی روز تورو میكشم...

كای سه هونو از چانی جدا كرد...

سوهو:چانی نوش جونت...

 

دربازشد یومین مونطور ك سرشو میاورد تو گفت:ببخشیدا مزاحم جلسه اضطراریتون میشم ولی گروه دوم اومدن و كریس هم نیس...

سه هون:منظورت از كریس سرهنگه دیگه؟

یومین:مطمئن باش منظورم تو نیسی..

نگاهم ب قیافه ی برزخی سه هون افتاد چون چانی داش واسش شكلك درمیاورد...

كای ك دید اوضاع ظاهرا خوب نیس فورا گف:بریم ببینیم كین...

ازاتاق بیرون رفتیم.نفراخربودم..درو بستم و چرخیدم سمتشون...بادیدن كسی ك مقابلم بود ماتم برد...هایون؟اونم اینجا؟...لبخند اشناشو ب روم پاشید..متقابلا لبخندی زدم...چقد خاطره باهم داشتیم...من ..جیمین...واون...

.

.

.

.

.

درماشینو قفل كردم و وارد ساختمون اداره شدم...این پرونده واقعا اعصابمو بهم ریخته دقیقا جایی ك فم میكنیم همه چی داره خوب پیش میره ی اتفاق جدید میفته..درشیشه ای بازشد و وارد بخش خودمون شدم...بادیدن بچه های تیم ك جلوی چندنفردیگه وایستاده بودن كنجكاو شدم...سه هون بادیدنم چیزی درگوش بكهیون گفت...

-سلام سرهنگ

نگاهمو سمت سوهو چرخوندم و باسربهش سلام دادم...

-یون سوهی هستم همكارجدیدتون...

سمت كسی ك اینو گفته بود چرخیدم..همكارجدید؟...از كسی ك جلوروم بود تعجب كردم...انتظار ی دخترورزیده و باتجربه رو داشتم

دستش هنوز سمتم درتز بود...واقعا معركه س حالاباید تو مهدكودكم فعالیت كنم..دستمو جلو بردم:انتظار ی سرهنگو داشتم ن ی بچه كوچولو...

چانیول از دور سری ب نشونه ی تاسف برام تكون داد...خدمت اونم بعدا میرسم...نگاهم ب قیافه ی اون دختربچه افتاد..اخم كرده بود..حالت نگاش طوری بود ك انگارنمیخاد كم بیاره...لبخندی زدوگفت:متاسفانه بایداین بچه كوچولوی لوسوتاپایان پرونده تحمل كنین...

پوزخندی زدم و سمت اتاقم رفتم:زیاد مطمئن نباش...ده دیقه دیگه جلسه داریم...

وارد اتاقم شدم...ازتوشماره های گوشیم شماره جونكیو پیداكردم

-سلام جونكی...

-به به چ سعادتی...جطوری كریس؟

-مزه نریز بی مزه این نی نی كوچولو كیه فرستادی؟

-كریس جان توج كردی من مافوقتم؟سوهیو میگی؟...دیدی چقدخوشكله؟

-خوشكلیش بخوره تو سرت...من مگه نگفتم نیازی ب تیم دوم ندارم...

-كریس این ماموریت زیادی طولانی شده...دستورتیم دومم ازبالااومده...اون نی نی كوچولوییم ك میگی شاهزاده ایه واس خودش...میتونه سابقه ی  چندین ساله تو با ی خودكارقرمز نابود كنه..حواستو جمع كن...

تماسو قطع كردم...پس واس همین روش زیاده..چون پارتی داره...ولی شرمنده...اینبارنمیشه...

كتمو رو میز انداختم و رفتم بیرون بچه ها جمع بودن:خوب چیكاركردین...

بكهیون:لوهان همراه دختر وزیر غیبش زده...

چانیول:نكته ی جالبش اینه ك قبل رفتن این نامه رو واسء سوبین گذاشته..

نگاهی ب نامه انداختم...

دی او:طبق چیزی ك تو نامه نوشته شده سوبین میدونه لوهان كجاس..

نفسموبیرون فرستادم:چانی چقد طول میكشه از زیر زبونش حرف بكشی؟

چانی:سوبین جز با لوهان باكسی حرف نمیزنه طول میكشه تابم اعتماد كنه..

سمت كای چرخیدم:سوآ چطوره؟حرفی زده؟

-هیچی...حتی ی كلمه هم حرف نمیزنه..نمیدونم چ بلایی سرش اوردن...صبح بازحالش بد شد دكتربعد معاینه ش گف خ شانس اورده ك زود بیرون كشیدیمش...واینك سوختگیای روی شونه ش مال اسیده...

همه بابهت بهش نگاه كردن...تواون بارلعنتی چ بلایی سر دخترا میارن؟...این سوالوفقط سوا میتونس جواب بده...اونم وقتی ك وضعیت روحیش بهترشه...

-سلام...

نگاهم ب چهره ی خسته ی هانا افتاد..ازصبح پیش سوآ بود...

كای:من رفتم..

شیفتی پیشش میموندن...

-وضعیتش چطوره؟

روصندلی نشست:داغون...

-ببخشیدد...الان ماباید چیكاركنیم؟

.......

.

.

 

.

.

ازاتاق بیرون اومدیم و هركی سرپست خودش رفت...دوتاقهوه درست كردم و سمت میزهانا رفتم..قهوه رو رومیزش گذاشتم:اوضاع چطوره؟

خسته ب نظرمیرسید:بد خیلی بد..

سمت میزخودم رفتم:قهوه تو بخور...

-سوهو؟

چرخیدم سمتش...باصای خسته ش گفت:ممنون...

سری تكون دادم و سمت اتاقم رفتم...بازم قلبمو ب تپش دراورده بودو من كوچكترین چیزی نمیتونستم بگم...اگ ازدستش میدادم چی؟..اینهمه سال دنبال خواهر دو قلوش گشته و حالا خواهرشو پیدا كرده...ولی ن اونطور ك انتظارشو داشت...تقه ای ب درخورد بكهیون بود همونطور ك پرونده تودستش بود اومد تو...توكاراین پسرموندم...چطورهنوز میتونه لبخند بزنه؟

-چیشده؟كشتیات باز غرق شدن...

چشمامو. بستم:هیچی....

-هیچی؟مطمئتی؟

جوابی ندادم..

-اخرش ك باید بهش بگی سوهو...هانا الان ی تكیه گاه میخاد..انقدهردوتونو عذاب نده..میپره هاازدستت...

-تو كاردیگه ای غیرگیردادن ب من نداری؟

-ن....چكاری...

.

.

 

.

.

صدای ظبتو كم كردم و ب چراغ قرمز خیره شدم...چجوری بایداززیرزبونش حرف بكشم...كاش یادش بیاد...اینجوری مشكل حل میشه...ولی اگ نخواد همكاری كنه چی؟..اون باید یادش بیاد كیه تابتونه باهامون كناربیاد...ماشینو جلوی دربارنگه داشتم ورفتم تو...چقد عجیب غریب شده بود محیطش...صدای داد و فریادازاتاق اون پاندای پیر میومد...برای لحظه ای كوتاه فكری تو سرم جرقه زد...

.

.

.

.

.

تموم تنم درد میكرد ب زورخودمو كشیدم ی گوشه رییس واقعا عصبانی شده بود...كوبید ب میز:بهت میگم لوهان كدوم گوریه...جواب بده سوبین...

وقتی سكوتمو دید دوباره ادماش ریختن سرم...شایدتابه حال كتك خورده بودم ولی انقد ن...درباصدای وحمشتناكی باز د...همه چرخیدن سمت در..

-چ غلطی داری میكی مینسوك...

تشخیص صدای بم چانی چندان كارسختی نبود..ازبینشون ردشد...ب وضوح اینك بغلم كردو حس كردم..ی اغوش امنو حس كردم...ی تكیه گاه سفت و محكم...صداش عصبانی بود:مگ بت نگفتم كاری بش نداشته باش؟ازجونت سیرشدی؟

رییس ب لكن افتاد:ل...لوهان ا...باختراون وزیره فراركرده...حتمااین میدونه كجاس...

-اینك لوهان فراركرده سهل انگاری توإ...بعدا خدمتت میرسم...چشمامو بستم...ب وضوح اینك تو هوامعلق شدمو حس كردم ولی باقیشو ن....

.

.

.

.

تقه ای  ب دراتاقم خورد و بعد باز شد..یكی ازاعضای گروه جدید بود...رفت سمت سولان..وسایشو روش گذاشت...خودكاراز ستم افتاد داشت چیكارمیكرد؟...بالحن تندی بهش تو پیدم:چیكارداری میكنی؟

عقیل اندرسفیه نگام كرد:دارم اتم كشف میكنم....حرصم گرفت باقدمای تندخودمو بهش رسوندم:وسایلاتوبردارازاین اتاق بروبیرون...

باتعجب نگام كرد:ولی بم گفتن اینجا...

صدا دادم بلندشد:نشنیدددی؟برررو بیررون...

دربازشد كریس بود:چ خبرته دی او ارومتر...

ب دختره اشاره كرد ك بره بیرون...جلوم وایستاد...دست روشونه م گذاشت...قبل اینك اون بگه من شروع كردم:حواست هس داری چیكارمیكمنی كریس؟اون میز سولانه...هیچكس اجازه نداره پشتش بشینه...

-هیسس...اروم...میدونم.میدونم ولی باوركن چاره ای نداشتم فقط دوروز صبركن یا ایناازاین بخش میرن یای جایی براش پیدا میكنم...فقط دوروز تحمل كن...

دستشو پس زدم و ازاتاق بیرون رفتم.رفتم روپشت بوم...هیچكس اجازه نداشت پشت میزسولان من بشینه...اونجا فقط جای سولان بود...

 

.

.

 

.

دراتاقوبازكردم...پرستارمشغول مرتب كردن تختش بود:سلام اقا...

نگاهمو ب چهرهی پرستارانداختم:سلام..سوآكجاس؟

-رفته حیاط پشتی هوابخوره..

-وضعیت چطوره؟

-بازم حالشون بدشده بود دكتربهشون ارامبخش دادن...

-ممنون...

هواسردنبود ولی همین خنكی هم میتونس ازارش بده...ازتوكمد پتو مسافرتیمو برداشتم و راهی حیاط پشتی شدم...خیلی وقت بود سری ب اون حیاط نزده بودم...قبلا خیلی قشنگ بود...اخرین بارازپنجره تماشاش كردم...خ اوضاعش خراب بود همه جاپرازبرگبود...وارد حیاط پشتی شدم چقد عجیب بود...هیچ خبری از برگای خشك نبود..بوی نم خاك تموم حیاطوپركرده بو مثل این بود ك تازه شسته باشنش...اندام ظریفشو زیر درخت بید ب وضوح میشد تشخیص داد..ازدست این دختر..بااین حال و روزش اومده خونه تكونی...باقدمای بلند خودمو بهش رسوندم...روچمنا نشسته بودو داشتب زحمت ریشه های رز خشك شده رو ازتوخاك بیرون میكشید...خونم دیگ واقعا ب جوش اومد..جلوش وایستادم..سرشو بلند كرد..خیس عرق بود...انگارازتوچشام عصبانیتو خوند چون ترسید:م...من فقط...

نفسمو بیرون فرستادم وپتوروروشونه های نحیفش انداختم و جلوش نشستم..سعی كردم جدی باشم..حداقل كمی عصبانی ولی مگ اون چشمای معصوم ك برق شیطنت شاید كم ولی هنوزم توشون میدرخشید میذاشتن؟..

-میشه بپرسم چیكارداری میكنی؟قبل اینك بخای ب این حیاط بی در و پیكربرسی خودت بایدخوب شی...

سرشوانداخت پایین:حوصله م سررفت..

بیشترازاین موندنش تو حیاط صلاح نبود...رودوتادستام بلندش كردم...

-یاا دیووونه بذااارم زمیین...یااا...بت میگمممم بذااارم زمین...

چقدپرسروصداااااس...دره رواعصابم پیاده روی میكنه..ب زحمت بردمش روخونه و رو مبل گذاشتمش...هرچند چندان وزنی هم نداشت..مثل ی تیكه پر...خدمتكاروصداكردم...

-بله اقا؟

-مگ من نگفتم  وقتی نیستم ازكنارش جم نمیخوری؟اون وقبت ولش كردین بره تو حیاط...

-اقا بخدا گفتن میخان هوا بخورن...

صدای ضعیفشو شنیدم:من خودم نخاستم بیان..

برگشتم سمتش:شماكاراشتباهی كردی...

بله؟این الان ب من اخم كرده...خاستم چیزی بش بگم ولی ب وضوح ضعفو تو چشاش خوندم

-خیلی خب سریع غذاشوبیار...

كنارش نشستم..دونه های ریزعرق روپیشونیش بودن...هانا اگ بفهمه قطعا منو میكشه..بادستمال مشغول خشك كردن عرق روی پیشونیش شدم...

-خودم بلدم..

تواین موقعیتم دست از لجبازی برنمیداشت:هیسس ساكت ببینم.امروز ب حدكافی ازخودت كاركشیدی...

-من غذاشونو میدم...

ازرومبل بلند شدم و گذاشتم پرستارغذاشو بهش بده..واراتاقم شدم...این وسط چیزی بود ك نمیخاستم قبولش كنم..اینك اون متفاوت بود.

.

.

.

.

ب محض اینك ازدراومد تو بهش توپیدم:معلوم هس كجایی ؟

روصندلیش نتشست:یا..اوه سه هون خودتو كنترل كن سكته میكنیا..

دیگ واقعا اعصابموخورد كرده بود:چانیول نیم ساعته تنها تو بیماؤستانه وخیرسرمون مامحافظاشیم اون وقت جنابعالی معلوم نیس كجایی...

جدی شد:چانی بیمارستان چیكارداره؟

این دخترواقعا مغزش كارنمیكرد:رفته اونجا غذابخوره...چقدتو فسفرمیسوزونی...سوبینو بردن...

ابنباتشوبازكرد:اهان..خب بریم دیگ...

دلم مبخاس سرمو ب دیواربكوبم..انقدتواین مدت ابنبات خورده ك ب ابنبات حساسیت پیدا كردم..ازاتاق بیرون رفتم و درو كوبیدم...

.

.

.

.

.

 

 



نوع مطلب : یک آغوش آرامش 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
دوشنبه 13 شهریور 1396 12:00 ق.ظ
Paragraph writing is also a fun, if you be familiar with afterward you can write if not
it is complex to write.
نلی
یکشنبه 6 مرداد 1392 03:34 ق.ظ
کوثری همیشه انقد زیاد داستان بوذار خوب؟
خخخخ فقط یه چیزی من با کایم نگار با سوهو اشتب نوشتی دخترم
دی.او اعصاب نداره.
کریس هیولا
ای بابا همه یه مشکلی دارنا
اینم از سه هون و مبینا
مرسییییییییی
sang Han min
یکشنبه 30 تیر 1392 10:30 ب.ظ
وااااااااو........
چه زیاد گذاشته بودی!!!!!آخ جون...من عاشق داستانم...ب خصوص داستانای این وب......سوبین عزیز فایتینگ........نمردیم و كریسو توی لباس سرهنگی برانداز كردیم....
غزل
یکشنبه 30 تیر 1392 03:37 ب.ظ
سلام.عالی بود
☆ P@rM!Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 30 تیر 1392 12:34 ق.ظ
راستی بابته املا ببخشید..،گشنگی رو املامم تاثیر گذاشته
☆ P@rM!Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 30 تیر 1392 12:31 ق.ظ
راستی تو شبه بی ستاره به کمپوته بیمارستان هم اشاره شد......یااااا خدا..الانه ک پتور بجوام.............!فک کنم باید برم بسوی خودخوری...!
o_O
☆ P@rM!Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 30 تیر 1392 12:29 ق.ظ
ترب دقت کردی تو دوتا داستانه قبلیت چقد موضوعه تصلی دوره غذا میچرخید؟؟تازه اینجا هم آبنبات داشتییمممممم....آقا من گفتم ترب هوسه تربچخ کردممم..خدا..من گشنمههههههههه.....از ساعته دو تا الان غذا نخوردم،،،،،،بابام اعصاب نداشت ترجیح دادم ب جا افطار تو اتاق آهنگ بزنم....
☆ P@rM!Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 30 تیر 1392 12:26 ق.ظ
آقا این داستانه کلا هیجانیییههههههه...منم گشنمخخخخهههه...کلا سره خوندنش هن،گ بوودمممممممممم
آقا دستت طلا سوبین واقعن شخصیته اصلیه مبینو وارده داستان کردیییییی...این مبین کلا خیلی وخته دکترا ازش نا امید شدن...ایواییییییی نگارم بلا سرش اومده؟هیییییی.،اسیدیم ک شده...میگم چقد تو این داستانه همه بهم میتوپنا..انگار زمین فوتباله
پرسییییییییی خللییییی خعلییییی تفنننن بودسسسسسسسس......ماچچچچچچچچ تفکیییییییییی....با طعمه پقکککک......(من الان گشنمخ دارم هذیون میبینم متوهمم شدم...همش رویای پفک میبینم)



آقا من هوسه چیپسو ماست موسیر کردمممممم....کیکه شکلاتیم هوس کردممم..اصن اون داستانه شبه بی ستارت بیشتر رم فشار اوررررد...آلوچههههههه...اههo_Oاههه..هقق هقق فیییییین...
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:46 ب.ظ
نونــــــــــــــــــــــــــــــــــا


شب شیــــک
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:45 ب.ظ
داری میری نونا!!!!!!
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا
خب باشه.....دسته گلت درد نکنه......خیلی حال دادی......از باباتم تشکر کن
پاسخ Mrs.Lee : بابام الان تقریبا ب مرحلهای رسیده ک منوشوتمیکنه ازمغازهبیرون...من رفتمبدرود
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:41 ب.ظ
سلام الینا!!!!
الینا با کوثر حرف نزن......اعصاب نداره
هوانو میفرسته بهت خیانت کنه
پاسخ Mrs.Lee : مبینا من دارم میرم
Elina
شنبه 29 تیر 1392 10:36 ب.ظ
مرسییییی
Elina
شنبه 29 تیر 1392 10:34 ب.ظ
الینام
پاسخ Mrs.Lee : اهان..خوش اومدی خاله
شنبه 29 تیر 1392 10:32 ب.ظ
سلام کوثرجون
عالی بود من برم قسمتای اولشو بخونم
پاسخ Mrs.Lee : ببخشیدشوما؟
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:30 ب.ظ
میگم کوثر؟
داری میکده رو میخونی؟؟؟؟؟؟
میکده رو حتما بخونیا!!!!!
پاسخ Mrs.Lee : چندبارتی خوندم
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:30 ب.ظ
حالا تو الان حوصله نداری.......
من خودم بعدا میشینم ببینم هر کدوم از داستانات پارت چندمه!!!!!خودم درستشون میکنم!!!!!
پاسخ Mrs.Lee : نبابا بذابمونه حلش میکنم
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:24 ب.ظ
میخوای منو کجا بفرستی هی میگی "برو"
من الان برام سوال پیش اومد!
راستی به بچه ها هم گفتم داستان گذاشتی.....حالا دیگه نمیدونم کی میاد و کی نمیاد!!!!!!
ولی برو نبض احساس رو تغییر بده لوهان سوآ رو ببوسه.....نگار ساعت دو بیاد ببینه لوهان نبوسیدش خرخرمونو میجوئه
پاسخ Mrs.Lee : نمیجوااااا نترس
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:21 ب.ظ
میگم این گوگل لعنتی هم وا نشد من عکس بذارم رو پستات.....تازه وبمون هم که برام باز میشه بدون قالبش میاد!!!!
پاسخ Mrs.Lee : نتت مشکل داره خب
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:20 ب.ظ
نونا!!!!!من برم واسه بقیه داستاناتم نظر بذارم!!!!!
همه رو خوندما.....اینقدر تو کف با طمع شک بودم نظر حواسم نبود بذارم!
پاسخ Mrs.Lee : برو
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:19 ب.ظ
ولییییییییییییی خدایی بعد صد سال میای و میپوکونیا!!!!
الان من انرژی گرفتم که حتی میتونم موشک و با دست جا به جا کنم!!!!
گفتم موشکو با دست جا به جا کنم یاده کارتونه شگفت انگیز افتادم همون مرده که چیزای سنگین جا به جا میکرد
پاسخ Mrs.Lee : بروبرو
مبینا
شنبه 29 تیر 1392 10:18 ب.ظ
خااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااک بر سر من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من پلیسسسسسسسسسسسسسسسسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//؟؟؟؟؟؟

اینا همشون پلیس بودن و ما خبر نداشتیم؟؟؟؟؟؟

وای یعنی میگی سه هون به خودشم حساسیت پیدا کرده؟؟؟؟؟آخه خودش یه پا آبنباته!

ولی واقعا منو بردی تو کفا.....الان کلا تو شکم!!!زبونمم بند اومده و فقط یه بند عطسه میکنم!!!!من بینیم خیلی حساسه....موقعی که داشتم داستانتو میخوندم اومدم بزنم تو پیشونیم زدم تو بینیمواسه همینم الان یه بند دارم عطسه میکنم!!!!

ولی همه اش خیلی قشنگ بود!!!بین اون تیکه ی کای و سوآ یکم مبهم بودا!!!اگه از قبل برام تعریفش نمیکردی نمیفهمیدم چی شده!!!!
پاسخ Mrs.Lee : بهله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه