تبلیغات
SCENT OF loVe - میکده اکـسو قسمت پانزدهم

مینویسم برای عشـق

میکده اکـسو قسمت پانزدهم

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:یکشنبه 30 تیر 1392-09:01 ب.ظ



مـــردم سلـــام

بخاطر غیبت طـــولانیـــم عذر میخـــــوام.....

دوستـــــانی که علـــــاقه ی زیـــادی به بکـــهیون دارن......لــــطفـــا با آب نمـــــــک وارد ادامه بــــشن!!!!چون آب قــــــند کفاف نمــــــیده

مردم:با تشکر از دو قلوی های گلمون نلی و نگار که در حینی که من به شدت در بی ایدگی به سر میبردم خیلی به من کمک کردن به خصوص نلی گلمون!!!!
ایده های نگار یکم م//نح//رف//ه.....گفتم خوبیت نداره ازشون استفاده کنم

"قسمت پانـــزدهــم"


توی اتاقش نشسته بود.به دیوار تکیه داده بود و زانوهاش رو بغل کرده بود.با خودش فکر میکرد.که حالا باید چکار کنه؟؟؟تازه از نقشه ای باخبر شده بود که که اگه هنوز داشتش میتونست زندگیش رو به کل عوض کنه.میتونست از بردگی دربیاد.همیشه بهش میگفتن که حافظه ی خوبی داره.حتی اگه یه بار به یه چیز رو میدید تا مدتی طولانی توی حافظه اش می موند.شمع رو روشن کرد و کاغذ و قلم آورد.چشماشو محکم بست و فکر کرد به نقشه ای که دیده بود.کم کم هر تیکه از اون نقشه رو به یاد آورد و کامل رسمش کرد.به کاغذ نگاه کرد دقیقا نقاشی اون نقشه رو کشیده بود.لبخند بزرگی زد و نقشه رو توی لباسش پنهان کرد و خوابید.

***

پادشاه ناراحت و پر غصه روبروش نشسته بود.با غم و اندوهی بزرگ گفت:بــانو آرا....حالا شما میگین من چیکار کنم!؟!؟!؟....آرتی دیگه منو دوست نداره....

بانو آرا که کاملا در جریان عشق پنهانی و درخفای شاه و ندیمه ی فرزندش بود،دستی روی گوی بلورینش کشید و گفت:سـرورم!!!!ناراحت نباشید.....اینطور که من می بینم....اون هنوز شما رو دوست داره.....اوه اوه اوه....اون الان داره توی اتاقش گریه میکنه.از غم دوری شماست...از این ناراحته که شما رو ناراحت کرده!....اون هنوز دلش گیره شماست...

پادشاه مشتاقانه به حرف های بانو یون آرا گوش میداد و لبخند پیروزمندانه میزد.

از جاش بلند شد و گفت:بانو آرا.....از این ماه...حقوقتون سه برابر میشه!

بانو آرا به این حرف شاه خندید و پادشاه ادامه:آه راستی.....بانو آرا!تونستی ببینی سونگهو کجاست؟؟؟؟

بانو آرا ناکهان هل شد و گفت:آه مگه بهتون نگفتم؟؟؟؟

شاه:چیو نگفتی؟؟؟

بانو آرا:وقتی تمرکز کردم که بانو سونگهو رو ببینم،یهو یه درد بزرگ حس کردم...مثله یه طلسم میموند!انگار بانو سونگهو دور خودش یه حصاری کشیده بود که نذاره کسی ببینش یا پیداش کنه....ولی حس کردم که زندست!
شاه:همین که فهمیدیم زندست خودش خیلیه.....فردا دیگه میخوام نیرو هارو بفرستم تو شهر!دیگه نمیشه ساکت موند.

***

کیم جونگ این آهسته آهسته قدم برمیداشت.نمیخواست کسی متوجهش بشه.به پشت میکده رسید.هه سون رو دید.آهسته صداش کرد و گفت:هه سون؟؟؟عزیــزم؟؟؟

هه سون به سمتش برگشت.همدیگرو در آغوش کشیدن

ندیمه ی یومین پشت دیوار ایستاده بود و اونارو تماشا میکرد.

جونگ این گفت:شوهرت کجاست؟؟؟

هه سون بیشتر سرش رو به سینه ی جونگ این چسبوند و گفت:نمیدونم....مسته...حتما تو میکده است دیگه!!!

ندیمه چشماشو ریز کرد اما نتونست صورت هه سون رو ببینه.اما همون لحظه ابرها کنار رفتن و نور مهتاب محیط رو روشنتر کرد و صورت هه سون واضح تر شد و راحتتر میشد دیدش.تصویرش رو به ذهن سپرد و از اونجا رفت.

جونگ این،هه سون رو از خودش جدا کرد و صورتش رو نوازش کرد و گفت:چرا گونه ات سرخه؟؟؟

هه سون سرش رو پایین انداخت و با بغض گفت:سیلی خوردم...از لـوهـان.....

این جمله مثله آتیش بزرگی که به جون جونگ این افتاد و بند بند بدنش رو میسوزوند.صورت هه سون رو بالا اورد و به گونه اش بوسه ای زد و گفت:من از این شرایط نجاتت میدم!

هه سون هم با درد گفت:من منتظرت میمونم جونگ این...تا آخرین لحظه ی زندگیم.

***

از طبقه ی بالا اومد پایین.جونهو رو پشت پیشخون دید.کل میز ها پر شده بود و جای سوزن انداخت توی میکده نبود.بکهیون به زحمت از بین میز ها رد میشد و سفارشات رو تحویل میداد.روی یکی از صندلی های کنار پیشخون نشست.سویونگ اومد پشت اوپن و گفت:رییس؟میخواین براتون یکم سوپ درست کنم که حالتون بهتر بشه؟؟

لوهان سرش رو روی اوپن گذاشت و گفت:نه نمیخواد!یکم دیگه حالم خوب میشه.

بکهیون با اعصابه خورد اومد پیش جونهو و سویونگ ایستاد با حرص گفت:عـاقـا...من خودم به جهنم!!!!بـ|اس|ن بیچاره من چه گناهی کرده؟؟؟داره به فنا میره!!این چه وضعـــیـــه؟؟؟؟

لوهـان یکم سرش رو آورد بالا و بکهیون رو ارزیابی کرد.لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:بکهیون بیا کارت دارم!

بکهیون هم دنبال لوهــان رفت!

جونهو نچ نچی کرد و به سویونگ گفت:بنده خدا بکهیون!!فکر کرد حالا رییس میخواد یه مسئله ی مهم رو باهاش درمیون بذاره!

سویونگ هم ناامیدانه به مسیری که رفته بودن نگاه کرد و گفت:دلم براش سوخت!!همین دو دقیقه پیش بودا که داشت میگفت بـ/اســ/نــ/ش به فنا داره میره!حتما الان میاد میگه "من خودم به جهنم!لبام داره به فـنا میره"

بیرون از میکده

لـوهان،بکهیون رو به دیوار چسبونده بود و دستاش رو دو طرف گردنش به دیوار چسبونده بود.بکهیون با چشمای گرد شده به لوهان نگاه میکرد!اما چشمای لوهان فقط روی لـ|ـب هـای بکهیون بود.

و در چند ثانیه بعد اتفاقی افتاد که بکهیون از افتادنش هراس داشت ولی تا به خودش اومد،متوجه شد که داره اونو توی بـ||وسـ||ـه همراهی میکنه.لـوهان خیلی با حرص لـ||ـب های بکهیون رو میخورد و این چنین شد که بکهیون وارد چرخه ی خطرات کار توی اون میکده شد.



نوع مطلب : میکده اکــسو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Lee Joon Ki
دوشنبه 21 مرداد 1392 05:03 ق.ظ
دیگه حافظه تا این حد خوب؟
بیچاره جوجومآرتی یادم باشه به جوجوم بگم ناخنهاتو از ته بكنه
اوخی كایالان مثلا ایده ی نلی خیلی با ادبانه بود؟
به فنا رفتخوشم میاد عروسكم به زن و مرد رحم نمیكنه
خییییییییییییلی قشنگ بود
پاسخ M O B I N A# : خخخخخخخخخخخ
چشات قشنگ میبینه
نلی
یکشنبه 6 مرداد 1392 04:31 ق.ظ
خخخخ بیچاره سوهو بیچاره آرتی
بیچاره بکهیونمممم
اهم اهم بکی و لوهی
بابا این کوثر چی میشه نقشه جنکشو بده من؟ خودم کاسش پیداش میکنم دیگه
پاسخ M O B I N A# : کنجشو منظورت گنجه دیگه!کاسش هم همون واسشه!
من فهمیدیما دارم واسه دوستان تفهیم میکنم!
saina
سه شنبه 1 مرداد 1392 11:15 ق.ظ

هی وای من!!!!!!!
بکی و لوهان
عاااالللییی بودش مرسیییییییییییی
پاسخ M O B I N A# : خخخخخخخخخخ
sonny
دوشنبه 31 تیر 1392 03:42 ق.ظ
خیلیییییییییییی قشنگ بووووووووووود...دستت طلا مبین جوووووووووون
پاسخ M O B I N A# : من خیلی خوشم میاد از این تیکه کلامه "دستت طلا" فقط هم از دهنه تو قشنگه
☆ P@rM!Da Ba€k¥e0l ☆
دوشنبه 31 تیر 1392 12:40 ق.ظ
بکهیونننننننننننن


جدیییییییی...نقشه کیمی خهلییی اساسیسستتتتتتتت
آآخیییییییی.،،دلمم واسه مهرسا سوختتتتتتتت..،،،ایوللل حافظه ی تربچههههههه
دستتت طلآ مبیننننننننننننننننن......خعلیییییییییییی باحالو خو بودسسسسسسسسس....ماچچچچچچ...ل،.،زکییییییییییی
پاسخ M O B I N A# : خیلی بابا چی فکر کردی.....گفتم صبر کن تا به وقتش بیارمت
اوه اوه اوه چرا آسانسور دار حرف میزنی
**KimiBa€kh¥uN**
دوشنبه 31 تیر 1392 12:07 ق.ظ
چغدر من مهم..خخخخخ
شاهم بهم احترام میزاره..ایولللللل حقوق 3 برابر...
الان من نمی خواستم جای سونگو رو لو بدم؟؟؟؟
الهی بمیرممممممممممم
بکیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
لوهانننننننننن کصافططططططططططططططططط
چجوری تونست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هی وای من..میگم قسمت بعدو زود بزاریااااا
مرسی..عزیزم
پاسخ M O B I N A# : اره والا همه سرنوشتا دسته توئه
اره خواستی لو ندی....
فحش ندی نگار میاد نابودت میکنه ها!!!!!خخخخ
چجوری تونست؟؟؟؟؟به راحتی
elahe
دوشنبه 31 تیر 1392 12:01 ق.ظ
چراااااااااااااااااااا؟؟؟بیاااااااااااااااااااااااا...
پاسخ M O B I N A# : نه که نمیشه وقتشو ندارم!من الان درگیرم!نمیتونم زیاد تو نت ول بچرخم
**KimiBa€kh¥uN**
دوشنبه 31 تیر 1392 12:01 ق.ظ
یا ابرفرضض
بکییییمممممم..برم بخونم..
راستی سلام مبین جونمممممم
پاسخ M O B I N A# : سلام عزیزم
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:57 ب.ظ
جون الی بیاااااااااااااااااا...
پاسخ M O B I N A# : نه الی نمیتونم
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:55 ب.ظ
بیادیگهههههههههههههه...چرانمیتونی؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : نه نمیتونم!
غزل
یکشنبه 30 تیر 1392 11:49 ب.ظ
هایدا نمیشناسم .ولی بگی خیابون چندم گوهردشت مثلا میفهمم .من فعلا برم اوضاع داره کم کم چیز میشه تا مامانم نیومده قلبمو دوباره ازم بگیره من برم شاید فردا شب اومدم .فعلا بای بای
پاسخ M O B I N A# : اوکی عزیزم
فعلا شب شیک
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:49 ب.ظ
بچه هامیتونید بیاید پست کیمی؟؟؟قراره همه بیان اونجا..بریم اونجا؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : من نمیتونم!شما برید
Elina
یکشنبه 30 تیر 1392 11:48 ب.ظ
مبین ما همه باید درس بخونیم تهران قبول شیم بعد دسته جمعی میریم خوابگاه
پاسخ M O B I N A# : منم میخوام بیا دانشگاه تهرا ن وکالـت بخونم!پایه تم
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:48 ب.ظ
اقاعباس پسرخاله ی عمه ی خاله ی همون ننه بزرگمه که باهاش میخوام بیام قزوین
پاسخ M O B I N A# : اها!!!پ میشناسی
خب نمیشناسمش بگو اشنا شم باش
Elina
یکشنبه 30 تیر 1392 11:47 ب.ظ
بچه ها بابای من کلا با مسافرت موافق نیست
پاسخ M O B I N A# : ما چون بابامون سرش همه اش شلوغه فقط مسافرت کاری میره!
ما هم دیگه خودمون زنونه میری مسافرت!
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:46 ب.ظ
فامیل نداریم ولی یه ننه بزرگ دارم عشق قزوینه...
پاسخ M O B I N A# : این ننه بزرگت خیلی پایه ستا!
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:45 ب.ظ
به خدامن انقدر دوست دارم برم اردبیل...میخوام باباموراضی کنم...ولی میدونم راضی نمیشه...گفته یه روزی میبرمت...
پاسخ M O B I N A# : یه روزی یعنی بذار شوهرت بدم با شوهرت برو
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:44 ب.ظ
نون بربریه اقا کریمو دروغ گفتم بابا...
پاسخ M O B I N A# : نون سنگکی آقا عباسو میشناسی؟؟؟؟
Elina
یکشنبه 30 تیر 1392 11:44 ب.ظ
قزوین فامیل دارید؟؟
پاسخ M O B I N A# : من؟؟؟؟؟نه قطعا با من نیستی
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:42 ب.ظ
الن یادش بخیر...یه زمان ماخیلی میرفتیم اتشگاه...خوب حدوداخونه شون تاخونه ی ماراهش کمه...اومدی بگیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
پاسخ M O B I N A# : خب اینجا هیچکی با من حرف نمیزنه!!!!!
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:41 ب.ظ
الن بذارننه بزرگموراضی کنم بیام قزوین...
پاسخ M O B I N A# : الهه بریم اردبیل کوثر هم ببینیم
Elina
یکشنبه 30 تیر 1392 11:40 ب.ظ
باشهههه من ادرس دقیق نمیدونم فقط میدونم نزدیک اتشگاهه
پاسخ M O B I N A# : هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:40 ب.ظ
غزل بزنمت؟؟؟ببین میدونی خونه ی ماکجاس؟؟؟هایدای گوهردشت میدونی کجاس؟؟؟یانون بربری اقاکریم؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : عجب ادرس دقیقی!!!!!نون بربری اقا کریــــــــــــــــم خخخخخخخخخخخخخ
Elina
یکشنبه 30 تیر 1392 11:39 ب.ظ
الی هروقت اومدی خبر بدههههه
پاسخ M O B I N A# : باش
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:38 ب.ظ
الن هروقت اومدی کرج بهم بگومن میام دمه خونه ی داییت
پاسخ M O B I N A# : اینم فکر بدی نیست
غزل
یکشنبه 30 تیر 1392 11:38 ب.ظ
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااباور کردی ؟هه شوخی کردم کاملا بر عکس گفتم. ولی جدا یکی از جایب هفتگانس ینی با مدرسه ما شده هشت گانه.
پاسخ M O B I N A# : اها!!!!!خخخخخخخخ
Elina
یکشنبه 30 تیر 1392 11:37 ب.ظ
اخه خونه مبین تهران اصفهان و ابادانه
پاسخ M O B I N A# : اهوازم خونه داریما!
حالا ما تو کل ایران شعبه داشتیم هرجا دوست داشتین میتونیم همو ببنیم
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:37 ب.ظ
الن حالاتوامیدداشته باش...فوقش من خودم راه میفتم میام اونجا...
پاسخ M O B I N A# : امیدتون به خدا باشه
Elina
یکشنبه 30 تیر 1392 11:36 ب.ظ
ما که سال تا سال کرج نمیایم اخه فقط دایی بزرگم اونجاست..سالی شاید2 بار
پاسخ M O B I N A# : ای وای.....خب از خونه دایی بپیچون برو الی رو ببین
elahe
یکشنبه 30 تیر 1392 11:35 ب.ظ
اصفهان واس چی؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : چندتا از دوستای دیگه.....اکسوتیک نیس ای ال افه بعدش اصفهانه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه