تبلیغات
SCENT OF loVe - میکده اکـسو قسمت شانـزدهم

مینویسم برای عشـق

میکده اکـسو قسمت شانـزدهم

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:دوشنبه 31 تیر 1392-01:44 ق.ظ




مردم سلـــام



بله به تلافی نبودن بیش از حدم اومدم یه پارت دیگه هم بذارم!از فردا هم که دیگه دوباره روال قبل رو طی میکنم و هروز یه پارت یا دو پارت!

این پارت هم زیــاده!!!!!


بچه ها دارم واسه نلـی خانوم یه داستان کم پـارت مینویسم!

پایین داستان تیکه های از این داستان رو میذارم!!!!!


"قسـمت شـانزدهـم"


فردا- بعد از ظهر

بکـهیون مقداری غذا رو توی یه بغچه گذاشته بود،به همراه یه نامه که برای الی نا نوشته بود.اونا رو دست جونهو داد و گفت:خب آدرس رو که برات نوشتم!ببین حتما اینارو به خواهرم برسونیا!

جونهو در حالی که آماده ی رفتن به شهر میشد گفت:گفتم باشه دیگه،چقدر میگی؟؟؟

و به راه افتاد.پس از آنکه به مرکز شهر رسید،ابتدا کارهای خودش رو انجام داد و بعد به سراغ خونه ی بکهیون رفت.چندباری به در کوبید.صدای ظریفی گفت:اومدم!!!!

وقتی در رو باز کرد،جونهو چند لحظه ای به صورت الی نا خیره موند.در تعجب بود که چقدر زیباست.الی نا تصور کرد که جونهو از چشمهاش ترسیده و شکه شده و گفت:شما کی هستین؟؟

جونهو خودش رو جمع جور کرد و گفت:ببخشید!من دوست بکهیونم!بکهیون....چیزه...یه سری چیز میز به علاوه ی یه نامه به من داد که بدم بهتون!.....

الی نا تعظیم کوتاهی کرد و گفت:متشکرم!

جونهو:خواهش میکنم!

***

وزیر اعظم پارک،پشت میزش نشسته بود.به مسائلی حکومتی فکر میکرد.(چـــــه عجـــب!!!!)

ناگـــهان به یاد ته یون بانو افتاد!به ناگه لبخندی بر لبانش جا خوش کرد.سریع ندیمه اش را صدا کرد و دستور داد تا از بهترین پارچه های ابریشم،برای ته یون بانو بفرستند.

اما در اندک متراژی آن طرف تر

پادشـاه در حال بازرسی بخش های مختلف قصر بود تا مطمئن شود کار ها خوب انجام میشود.چـان آرتی......ندیمه ی عاشـق و شیــفته،پشت دیواری پنـهان شده بود و دزدکی شاه را دید میزد.

در دلش خود را لعنت میکرد که چرا دل پادشـاه را شکانده.در چند لحظه که حواسش پرت افکارش شد،شــاه نیز از محیط دیدش خارج شد.با تعجب این طرف و آن طرف رو نگاه میکرد.امـــا شــاه رو ندید.یکدفعه احساس کرد چیزی دور کمرش قفل شد.متوجه شد یه نفر اونو از پشت بغل کرده،سرش رو برگردوند و چهره ی خندون پادشـاه رو دید.لبـخند ریـزی زد و گفـت:جون میون ترسوندیم!

پادشاه محکم تر او را فشرد و گفت:قبلنا با یه اسم خاص منو صدا میکردیا!

آرتی دستش رو روی دستای شـاه گذاشت و آروم گفت:سوهــو!!!

***

چند روزی بود که بویونگ چند نفر رو اجیـر کرده بود شهر رو زیر و رو کنن.چند نفر رو هم مامور کرده بود با لباس شخصی به اون میکده برن ببین ردی از بانــو پیدا میشه یا نه.از میونگ سو دوری میکرد و بالعکس همه ی دستورات ملکه رو مو به مو انجام میداد.

به آهنـگری قـصر رفته بود.به آهنگر دستور داده بود تا بهترین شمشیری رو که میتونه براش بسازه.داشت سیر پیشرفت رو مشاهـده میکرد که یکی از زیر دستاش اومد و پیشش و درحالی که نفس نفس میزد گفت:بالاخره اون گروهک رو پیدا کردیم.

بویونگ گفت:چی؟؟؟؟چطور؟؟؟

زیر دستش:بازرس کیم ریـان،یه نفر رو به عنوان عامـل نفوذی فرستاده بود توی یه میکده به اسم میکده اکسو...اون عامـل توی چند روزی که اونجا بوده همه اش یه فرد مشکوک رو میدیده که از آدم های مختلف پوشه هایی رو تحویل میگیره.ما چک کردیم مشخصات فرد رو دیدم همون دو کیونگ سو یی که سال هاست دنبالشیم!دلیل چپ کردن کالسکه ی فرستاده ی انگلیس هم همین بود.

بویونگ:خب حالا چقدر حرف میزنی!!!بریم ببینیم چی شده!

زیر دستش: میشه یه چیز دیگه هم بگم؟؟؟

بویونگ:بگو!

زیر دست:دستگیرش کردن الان تو راه قصره!

***

تمـرکـز کرد و تمرکز کرد.کاملا روی بانو سونگهو تمرکز کرده بود که یکدفعه چشماش رو هراسان باز کرد و به گوی خیره شد.چی میدید؟؟؟اون داره کار میکنه؟؟؟بانو سونگهو رو توی گوی میدید که کنار یه پسر ایستاده و داره اون میکده که بهش پنـاه برده رو تمیز میکنه.

از اون پسر یه نیروی عجیب احساس میکنه.خیلی قوی....جوری که باعث خون دماغ شدنش میشه.ندیمه اش که کنارش ایستاده بود سریع دستمال پارچه ای رو زیر بینی بانو آرا میگیره و با استرس میگه:بانـو!!!لطـفا تمامش کنید....دارید به خودتون صدمه میزنید.

بانو آرا اما کاملا بی توجه بود.بینیش رو تمیز کرد و به عمق تفکر رفت.این انرژی رو قبلـا از کی احساس کرده بود...فکر کرد و فقط یاد یه نفر افتاد "جین وو"...برادر کوچیک شاه که سال های طولانی بود گمشده بود.

دوبـاره تمرکز کرد.اینبار روی کیم جین وو.به یکباره چشماش رو باز کرد و به گوی بلورینش خیره شد.دوباره تصویر پدیدار شد.دوباره همون صحنه بود.بانو سونگهو و اون پسر.یعنی چی؟؟؟یعنی اون پسر شاهزاده جین وو ی گمشده بود؟؟؟یا نه؟؟اختلالی در مرز تمرکز بانو آرا پیش اومده بود.

احتمال اول خیلی قوی تر بود.به همراه ندیمه اش راه افتاد تا به اتاق شاه بره و این مسئله رو باهاش در میون بذاره.توی راه عده ای نگهبان رو دید که دارن شخصی که دستاش رو بسته بودن میبردن.نگهبان ها با دیدن بانو آرا لحظه ای متوقف شدن و تعظیم کردن.به صورت اون فرد که به نظر متهم به انجام جرمی بود،نگاه کرد.چهره ی خیلی آشنایی داشت.اما مگر او را قبلا دیده بود.

***

دختر کوچولوی بیچاره هیچ راه فراری نداشت.چند پسر بچه ی قلدر دورش رو گرفته بودن و قصد اذیت کردنش رو داشتن.یکی از اون پسر بچه ها با قهقهه ی مستانه ای جلو اومد و دستش رو به صورت دخترک کشید.دختر بچه ی بدبخت جیغی زد و هق هق کنان گفت:لطفـا....به من کـاری نداشته باشین.....اصلا....شما میدونین من کیم؟؟؟؟.....من همـسر پادشـاه آیندم!

چند پسرک با هم شروع به خندیدن کردن.انگار چیز جالب یا مضحکی شنیده بودن.ناگهان صدایی جدی و تخس گفت:ولـش کنید وگـرنه....

یکی از پسر بچه ها با پررویی گفت:وگرنه چی؟؟؟

دخترک با خوشحالی گفت:مین سوک؟؟؟میدونستم بالاخره میای و نجاتم میدی!

مین سوک با اخم غلیظی گفت:بانـوی من صبر کن!الان نجاتت میدم!و با چند تا مشت و لگد پسر بچه هارو پهن زمین کرد.سایونا با خوشحالی به سمتش دوید و بغلش کرد.

مین سوک پوزخندی زد و گفت:دوست داری نهار رو با هم بخوریم!!!

سـایونا از بغلش بیرون اومد و با تعجب نگاش کرد.

مین سوک گفت:اگه دوست نداری که مشکلی نیست.

و خواست برگرده که بره اما سایونا دستش رو گرفت و گفت:دوسًـت دارم....نهار رو با تو بخورم!

مین سوک هم لبخندی زد و دست سایونا رو توی دستش قفل کرد و به همراه هم راه افتادن.





«-----------------------------------------------------------------»


"پولــدارِ بـی غـم"


تیکه هایی از این داستان:


من ایم بویونگ 23 سال دارم....با سه برادر و پدرم زندگی میکنم

مادرم رو وقتی 13 ساله بودم از دست دادم،سرطان سینه دلیل فوت مادرم بود،خدا بیامرزتش.

تنها دوستی که دارم سوآ ئه که همیشه کنار بوده و یه جور مرحمِ برای زخمای بی علاج من.

من معلم دبسـتانم و حالا هم تابستون شروع شده و به کل از شاگرد های گوگولیم دور شدم!

ولـی یه روز یه اس ام اس عجیب دریافت میکنم که زندگی من رو به کل عوض میکنه!هم زندگیم رو هم آینده ام رو....هم نگرشم و هم اخلاقم رو!!!!




"A RICH WITHOUT PAIN"

COMING SOON






نوع مطلب : میکده اکــسو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you get a growth spurt?
شنبه 25 شهریور 1396 06:46 ق.ظ
Thank you for the good writeup. It if truth be told was a enjoyment account it.
Look complex to more brought agreeable from you! By the way, how
can we communicate?
chaturbate token hack safe
دوشنبه 13 شهریور 1396 02:36 ق.ظ
Heya i am for the first time here. I found this board and I find
It truly useful & it helped me out a lot. I hope
to give something back and help others like you helped me.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 11:10 ق.ظ
This is a topic that is close to my heart... Take care!
Exactly where are your contact details though?
Lee Joon Ki
چهارشنبه 23 مرداد 1392 12:58 ق.ظ
من با خودت قهرم با داستانت كه قهر نیستم
قبلا كه سوهو جوجوم بود كی شد عروسكم كه من خبر ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عروسكم لوهانه
پاسخ M O B I N A# : ای پررررررررررررررررررو
نه بابا کریس و داداشه نگاره نه لوهان
Lee Joon Ki
سه شنبه 22 مرداد 1392 06:00 ق.ظ
راستی نگار و عروسكم خواهر و برادرن؟آنددددددددددددددددددددددددددددددددددددددده
پاسخ M O B I N A# : اگه عروسکت سوهو باید بگم یس یس
Lee Joon Ki
سه شنبه 22 مرداد 1392 05:58 ق.ظ
خیــــــــــــــــــــــــــلی قشنگ بودآرتیاوخی پرنسمای جانممممممممممممممممم ژیومین و ساینا
پاسخ M O B I N A# : نسیم آشتی کرد اومد بقیه ی داستانو بخونه
نلی
یکشنبه 6 مرداد 1392 04:28 ق.ظ
اوا داستانمان چه باحالهههه
زود بذارشششس
مرسیییی
پاسخ M O B I N A# : خخخخخخ میگم شما به چیش میگین باحال این که هنوز چیزیش معلوم نیست!
نلی
یکشنبه 6 مرداد 1392 04:27 ق.ظ
خخخخخ کریسک عاشق شدهههه
داداش کوچولوی پادشاهم که جناب کریسن
خخخخ چانی
آرتی مثلا اومد یواشکی دید بزنه
هییی فرد دستگیر شده دی.اوه آزادش کنین
پاسخ M O B I N A# : بله دیگه داداش بزرگه ی پادشاهه نه داداش کوچیکش!
آزادش میکنیم!
Elina
سه شنبه 1 مرداد 1392 02:11 ب.ظ
نه جونهو کریسه
پاسخ M O B I N A# : اورین
sang Han min
سه شنبه 1 مرداد 1392 01:51 ب.ظ
این جونهو كیه؟؟؟عضو 2 پی ام رو میگید؟؟؟یا یكی از اعضای اكسوئه ك اسم مستعار داره؟؟؟؟؟؟
دونگ سنگم من داستان موووووخوااااام!!!!!
پاسخ M O B I N A# : نه کریسه...
آخه کریس اسم کره ای نداشت من خلاقیت به خرج دادم براش اسم کره ای گذاشتم!
saina
سه شنبه 1 مرداد 1392 11:27 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
ای جاااانم ژیووووووووووووووو
زود بقیشو بزار دستت طلا
یه سوال
نلی زوجش تو داستان کیه؟از اکسو نیست؟
پاسخ M O B I N A# : نه از اکسو نیست!عضو اینفینیتیه
غزل
سه شنبه 1 مرداد 1392 02:48 ق.ظ
اخ عذاب وجدان گرفتم .ببخشید الان احساس میکنم از من متنفر شدی.بازم ببخشید من فقط نظرمو دادم
پاسخ M O B I N A# : بابا غزل ول کن حالا مردم فک میکنن من از این بچه های کینه به دل بگیرم!آخه مسئله اینه که حتی ناراحتم نیستم!!!!!
غزل
سه شنبه 1 مرداد 1392 02:44 ق.ظ
میبخشی؟نه؟
پاسخ M O B I N A# : وااااااااااای غــــزل....؟؟؟؟من ازت ناراحت نیستم که بخوام ببخشم!
غزل
سه شنبه 1 مرداد 1392 02:43 ق.ظ
ببخشید.من واقعا پشیمون شدم.
پاسخ M O B I N A# : برو بابا مگه چیکار کردی؟؟؟
غزل
سه شنبه 1 مرداد 1392 02:40 ق.ظ
حذفیدیش چرا؟ناراحت شدی؟عصبانی؟وااااای نه ببخشید. نظر منه تازه وارد که مهم نیست .بعدشم بقوله الینا چهار نفر بیشتر نبودن که
پاسخ M O B I N A# : نه ناراحت شدم نه عصبانی .....اگه قرار بود این حالات بهم دست بده که نظرتونو نمیپرسیدم!
نه خودمم بهش فکر کردم دیدم منطقی از اب در نمیاد
Elina
سه شنبه 1 مرداد 1392 12:32 ق.ظ
واس چی حذف کردی؟فقط 4 نفر نظر داده بودنا
پاسخ M O B I N A# : همون چهارتا هم به کل منصرفم کردن داداش!
غزل
دوشنبه 31 تیر 1392 10:32 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااام. داستانت خیلی باحال شده من با قسمتای بکی و چانیول خیلی حال میکنم.یه سوال من چی باید شمارو صدا کنم؟
پاسخ M O B I N A# : مبینا!عزیزم اسمم مبینا ئه مبین هم دوست داشتی بگو
Elina
دوشنبه 31 تیر 1392 10:02 ب.ظ
ایولللل عاشقتمممم
پاسخ M O B I N A# : مـائیم دگـــر
Elina
دوشنبه 31 تیر 1392 09:25 ب.ظ
مبین داستان نمیذاری؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : چرا!!!!چرا نذارم!!!!!؟؟؟؟؟
میذارم!2 پارت هم میذارم!
فقط الان دارم بازنویسی و اصلاح میکنم داستانو......یه یکمکی طول میکشه
elahe
دوشنبه 31 تیر 1392 08:29 ب.ظ
النننننننننننن روخورررررررررررررررررررررد...بااون چشاششششششششششششششششششاششششششششششششششششششششششششششششش..
نمردیمواون روزو دیدیم که چانی درحال کارکردنه...این ته یون بانوبااین چانی چی کارکرده که ازمخش بیرون نمیره...
این سوهوهم که همه ش خیانت میکنههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
وای خدااین قسمت سایوناخیلی قشنگ بود...
مرسییییییییییییییییییی
پاسخ M O B I N A# : خخخخخخخخخخخخخخخخ الی دیر اومدیا!!!!
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
دوشنبه 31 تیر 1392 07:53 ب.ظ
اوخیییییییییییییییییییییییی....پارته ساینا و ژیو عالیههههههه..اوخییییییییییییییییییییییییی
کریسم بچه شاهه ها به به چانیییی ایوللا
الی خوشگلههه هییییییییی
کیمی نابود شد بنده خدا
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلیییی خوب بوووووووووووووووووووود...داستانه نلیم بسی جالبسسسسسسسسسسسسس
مااااااااااااااااچ تفکیه ل....زگ..یییییییی
پاسخ M O B I N A# : داستانه نـــلی پسورد داره.....موقعی که گذاشتمش با پسورد میذارمش!
Elina
دوشنبه 31 تیر 1392 06:15 ب.ظ
عالی بود مبین..
کریسسسس
چانی کلا وزیر منحصر به فردیه
این جانم من عاشقه نقشه ساینا و ژیوام
مرسی اجی
پاسخ M O B I N A# : خیلی منحصر به فرده ها
اون جدیت ژیو تو حلقموممون
**KimiBa€kh¥uN**
دوشنبه 31 تیر 1392 03:11 ب.ظ
اخیییییییی کیونگ سو رو گرفتن...هی وای من..
چغدر من به خودم فشار میارم..هی وای..
این وزیر اعظمم همش تو فکر این پاریه..اصلا ه کارای درباری نمیرسه..نچ نچ نج
اخی...سوهو و ارتی...
مرسی مبین جونم خسته نباشی عزیزمممممم
ممنون
پاسخ M O B I N A# : فدای تو خسته نشدم هیچ کلی هم انرژی گرفتم
**KimiBa€kh¥uN**
دوشنبه 31 تیر 1392 03:06 ب.ظ
من برم بخونممممممم
پاسخ M O B I N A# : بــــــــرو
sang Han min
دوشنبه 31 تیر 1392 02:01 ب.ظ
شیومین بزن بهادر میشود!!!!!!!!!!!!!!!!مشت های اوپا بقدری قویه كه فیلو از جاش به آسمون پرتاب میكنه...اینا كه چند تا فسقلی بودن!!!خدا به دادشون برسه...مطمئنم یهو سر از ناكجا اباد در میارن........غیر از اینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟الهی....لوهان هم شاهزاده اس یعنی؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : همینو بگو والا!!!!
لــوهان کجا بود!جونهو رو میگفت
سحر
دوشنبه 31 تیر 1392 09:21 ق.ظ
سلام خوبی؟
دوست دارم بیایی با هم تبادل لینک کنیم تا هم بازدید کننده وبت بره بالا هم من بازم بتونم بهت سر بزنم میدونی چرا ؟چون اگه وبت را ثبت کنی من آدرس وبلاگت را دارم در ضمن من هر روز به دوستام سر میزنم منتظرت هستم
پاسخ M O B I N A# : ببخشید مگه بازدید وبه من کمه؟؟؟؟خدارو شکر کلی دوسته غیرتی دارم که هرروز میان سر میزنن!
fo-s مهرسا
دوشنبه 31 تیر 1392 03:57 ق.ظ
کیونگ سو هم که کیمی رو دید دستگیرم شد دیگه نمیاد میکده کلا باید ازش قطع امید کنم حداقل میتونستم دیدش بزنما اونموقع
ممنووووون مبینا
تیکه کیمی رو نفهمیدم درس باید برم دوباره بخونم
میگم این داستان نلی رو با میکده میذاری؟؟شروش جالب بود
پاسخ M O B I N A# : نه داستانشو با میکده نمیذاره!
یه تیکه ازش گذاشتم تا بعدا پارت اولشو بذارم!
اومیدوارم واقعا داستان خوب از آب در بیاد
fo-s مهرسا
دوشنبه 31 تیر 1392 03:48 ق.ظ
سانی داستان واس نلیه تیکه تیکه میذاره ته میکده
پاسخ M O B I N A# : نه تیکه تیکه نمیذارمش!!!!
اون یه پیش نمایش بود ازش
fo-s مهرسا
دوشنبه 31 تیر 1392 03:46 ق.ظ
کیونگ سوی منو بیخودی دستگیر کردن
خخخخ کریس و الن مبارک باشه این چانی هم دو دقه اومد به فکر مسائل حکومتی باشه رفت تو فکر پاری
پاسخ M O B I N A# : مگه چانیول آدمه که بخواد به مسائل حکومتی فکر کنه؟؟؟؟
sonny
دوشنبه 31 تیر 1392 03:45 ق.ظ
مبین..اون اخریه چی بود؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : اون پیش نمایش داستان جدیدم بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه