تبلیغات
SCENT OF loVe - میکده اکــسو قسمـت هجـــدهم!

مینویسم برای عشـق

میکده اکــسو قسمـت هجـــدهم!

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:سه شنبه 1 مرداد 1392-10:23 ب.ظ

"قسمت هجدهم"


الی نا با خودش فکر میکرد.نامـه رو باز کرد و خونـد:

"خـواهر عـزیزم الی نا جـان،سلام

حالا که این نامه را میخوانی من در میکده هستم،کارها در اینجا بسیار زیـاد است و من هم سخت در حال تلاش برای امرار معاشمان هستم...

این یک مقدار غذا را بگیر و بدان که من دو سه روزی خانه نمی آیم(به دلیل زیاد بودن حجم کارها) ولی دست دوست عزیزم جونهو،همانی که این نامه را به تو رساند،برایت غذا میفرستم!

خیلی مواظب خودت باش!

دوســتدار تو ......بکـهیون"

از لحـن مسخره ی بکهیون توی نامه خنده اش گرفته بود.بغچه رو باز کرد و چند ظرف چوبی نمایان شد.قاشق و چاپستیک آورد  و مشغول خوردن شد.

بعد از غذا خوردن مقداری از غذا ها را برای بعدا نگه داشت و ظرف های کثیف را هم شست.از سر بیکاری خانه ی کوچک تمیز را تمیز تر کرد و گوشه ای نشست.هرقدر نشست بیکاری اش رفع نشد.

تصمیم گرفت به محل کار برادرش بـرود.

و به راه افتاد.

***

نـدیمه به همراه سینی ای پر از غذا و چند بطری شراب به درب زندان رسید.گفت:بـانو آرا دستور دادن این غذا هارا برای تشکر از تلاشتون واسه ی شمـا بیارم.همه ی نگهبان ها جمع شدن و شراب ریختند و غذا خوردند و بعد از دقایقی همه بی حال و بی هوش روی زمیـن افتــاده بودن.

بـانو آرا از میان نگهبانان از حال رفته عبور کرد و وارد زندان شد.سریع قفل را باز کرد و رو به کیونگ سو که از فرت گرسنگی و تشنگی رنگ به رو نداشت گفت:زود بــاش...تا کسی نیومده باید از قصر خارج بشی.

کیونگ سو با تعجب گفت:چی!!!

بانو آرا:میخوام فراریت بدم!

کیونگ سو در عجب بود:شمـا مگه بانـو آرا پیشگـوی دربار نیستید؟؟؟؟پس چرا میخواید منو فراری بدید!!!

بـانو آرا بازوش رو کشید و گفت:بلند شو ببینم!من طالع تورو دیدم....اگـه الان نجاتت ندم،بعدا دردسر بزرگی به وجود میاد!

کیونگ سو:چه دردسری؟؟؟

بانو آرا با حرص گفت:راه میافتی یا نه؟؟؟؟

دو کیونگ سو بالاجبار به دنبال یــون آرا به راه افــتاد و رفت.ندیمه ی بانو آرا هم به آنها پیوست و با فانوسی که به دست داشت مسیــر را روشن میکرد.

بانو با احتیاط حرکت میکرد تا بالاخره به در مخفی رسیدند.ندیمه در رو باز کرد و گفت:از این طرف  و با هم از قصر خارج شدند.

بـانو آرا متوقف شد و به سمت کیونگ سو برگشت و گفت:دربـار خیلی زود متوجه میشه من تورو فراری دادم!من طالع خودم رو دیدم....تو،توی طالع من بودی!من باید نجاتت میدادم وگرنه جنگ داخل پیش میومد بین دربـار و ضــد انگلیســی هـا....چون نصف درباریا به من میگن جادوگر و فکر میکنن کارام جادو جمبله....کسی حرف منو باور نخواهد کرد....پس بهتره زودتر راه بیفتی و بری گروهت رو متوقف کنی!

کیـونگ سو کـاملا قـانع شده بود و گفت:من لطف شمـا رو فـراموش نمیکنم!

بــانو آرا گفت:بهتره همینطور باشه

و فورا اون محل رو ترک کرد.

***

توی یه کیف هرچی وسیله داشت ریخت.آروم آروم قدم بر میداشت تا کسی متوجهش نشه.

پشت یه دیوار قــایم شده بود و داشت دید میزد.منتظر بود تا اون چند نفر آدم برن بعد فرار کنه.

تصمیمشو رو گرفته بود!میخواست به دنبال گنج خانوادگیشون بره!همون موقع بود که یه صدایی از پشت سرش گفت:سوبــین،جایی میخوای بری؟؟؟؟

سوبین ناامید از تلاشش برای فرار برگشت و دید ارباب ژانگ دست به سینه ایستاده و منتظر جوابه.

با پررویی گفت:دارم میرم دنبال گنجینه ام!

اربآب ژانگ:مگـه رو نقشه رو نسوزوندی؟؟؟؟چطور میخوای پیداش کنی؟؟؟؟

سوبین با بی حوصلگی گفت:یکی از اون نقشه کشیدم!

اربــاب ژانگ:پس منم باهات میام!

سوبین با پوزخند گفت:دیگــه چی؟؟؟همینم مونده!

ارباب ژانگ با صدای بلند گفت:لــو شـوچی،اسبـاب سفــر منو آمـاده کن!

سوبــین:مگـه من گفتم قراره تورو هم با خودم ببرم؟؟؟؟

ارباب ژانگ:ببخشید؟؟؟؟مثله اینکه یادت رفته تو برده ی منی!!درضمن من به پدرت قــول دادم مواظبت باشـــم!!!

ثانیه ای بعد لو شوچی،خدمتکار ارباب ژانگ با یک چمدون به سمت آنها آمد و چمدون را بر زمین نهاد و گفت:اینم از اسباب سفرتون!

ارباب ژانگ:خب من و سوبین واسه یه مدت میرم به یه سفر دور و دراز!مراقب خونه باشید.

ارباب چمدون رو برداشت و گفت:خب سوبین!بـــریم!!

سوبین با صورت کش اومده دنبال ارباب ژانگ رفت و سفـر پر خطر و پــر ماجراش رو شــروع کرد!



نوع مطلب : میکده اکــسو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What do you do when your Achilles tendon hurts?
دوشنبه 13 شهریور 1396 01:44 ق.ظ
I was curious if you ever thought of changing
the page layout of your website? Its very well written; I love
what youve got to say. But maybe you could a little
more in the way of content so people could connect with it better.
Youve got an awful lot of text for only having one or 2
pictures. Maybe you could space it out better?
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 12:15 ق.ظ
Good day I am so glad I found your web site, I
really found you by error, while I was looking on Aol for something else,
Regardless I am here now and would just like to say many thanks for a remarkable post and a all round entertaining blog (I also love the theme/design), I don't have time to browse it all at the moment but I
have saved it and also included your RSS feeds, so when I have time I will be back to read
more, Please do keep up the superb work.
Lee Joon Ki
چهارشنبه 23 مرداد 1392 12:01 ق.ظ
D.O برای من مامانیهاز نظر من مامانی اكسوئه
پاسخ M O B I N A# : اها مامانی اکسوئه؟؟؟؟؟؟؟؟
خخخخخخخخ نحرص
Lee Joon Ki
سه شنبه 22 مرداد 1392 05:17 ق.ظ
الهی بكی چقدر سخت در تلاش برای امرار معاشه
الهییییییییییییییییییی مامان D.O
تیكه ی لی و سوبین عاااااااااااااااااالی بودسفر دور و دراز
پاسخ M O B I N A# : خیلی داره سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتی میکشه....کمرش شکست!
دی او مامانه؟؟؟؟دی او بیشتر شبیه پسر خانوادس
کلا این دو نفر سوژن
نلی
یکشنبه 6 مرداد 1392 03:23 ق.ظ
نامه بکی تو حلقممم
کیمیا چه با استعداده در عمر فراری دادن
هییییی لی عشق منههههههههه
پاسخ M O B I N A# : در امر نه عمر !!!!خخخخخخخخ
لی که عاشق سوبینه!منظورت ال بود دیگه!
کلا این کامنتت رو باید با ضریب هوشیه 200 خوند
**KimiBa€kh¥uN**
چهارشنبه 2 مرداد 1392 12:07 ب.ظ
راست میگه مهرسا خجالت بکش....
خخخخخخ...حالا من یه دفعه رفتم با دی. او..
پاسخ M O B I N A# : دوستان موهای همو نکنین تازه وبو جارو کردم کثیف میشه
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
چهارشنبه 2 مرداد 1392 08:39 ق.ظ
قربونه ترجمت الیلپه مطلبو رسوندی
پاسخ M O B I N A# : اره والا!!!!
elahe
چهارشنبه 2 مرداد 1392 02:23 ق.ظ
پاری سکته روواس این گفت که وقتی الن میبینه بکی ولوهان باهمن ولوهان هرشب مسته وبقیه باداداشش چه جوررفتارمیکنن از ترس سکته میکنه...
پاسخ M O B I N A# : اینهمه حرف زد؟؟؟؟؟
آخه قراره همین اتفاقم بیفته!!!!
elahe
چهارشنبه 2 مرداد 1392 01:42 ق.ظ
سوبین توکلاهمیشه وهرجایه دم همراه خودت داری...
کیمیییییییییییی...اینده ی ماروهم ببین دیگه...چه قدراین کیمی مهربونه...
مرسییییییییییییییییییییییییی
پاسخ M O B I N A# : کیمی فوق مهربونه بابا
fo-s مهرسا
چهارشنبه 2 مرداد 1392 01:40 ق.ظ
منم املاشو نمیدونم خخخخخخ ولی هرچی که باشه حظ یا حض همونو میبرم
پاسخ M O B I N A# : منم املاشو بلد نیستم!
☆ P@rM!Da Ba€k¥e0l ☆
چهارشنبه 2 مرداد 1392 01:38 ق.ظ
خخخخخخخخخ حقه سوبینههه هییییی
الینا بره م..یکده یه دوتا سکته میزته همونجا باید خاکش کنن
هییییییی کیمی پیشگووو
خعلیییییی خوب بوووووود...من برم قمسته بعدی

گووووووزبووووووی
پاسخ M O B I N A# : چرا سکتـــــــــــه؟؟؟
☆ P@rM!Da Ba€k¥e0l ☆
چهارشنبه 2 مرداد 1392 01:33 ق.ظ
قیافروووووو خخخخخخخخخ
پاسخ M O B I N A# : خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
fo-s مهرسا
چهارشنبه 2 مرداد 1392 01:30 ق.ظ
حالا من دوبار رفتم تو بغل کایی بوق محسوب نمیشه که
اشکال نداره منم شوخی کردم خخخخ دوستان به جای ما حالشو ببرن منم دارم حالشو میبرم بهله
پاسخ M O B I N A# : حالا یه بوقی با کای برات بنویسم که (هز/حظ/حض/حذ/هز/هظ/هض/هذ)کنـــی!!![حالا املای کدومش درسته؟؟؟؟]
ladan
چهارشنبه 2 مرداد 1392 12:41 ق.ظ
واااااااااااای مین.میام وبت این داستانا رومیبینم داغ دلم تازه میشه هی دلم میخواد بخونمشون وقت نمیشه.بخدا امشب9رسیدم خونه.از8صبح کتابخونه بودم.فرداهم7کلاس دارم.درحال پکشم از بیخوابی.راستی پارت جدی ذاشتیدم^^محض اطلاع
پاسخ M O B I N A# : ایووووووووووووووووول....داستان گذاشتی هووووووووووووووووووووووووووووووورا
عزیزم نبینم اینقدر سرت شلوغه....چیششششششششششش بترکه هرچی درس و مدرسه است
negar
چهارشنبه 2 مرداد 1392 12:30 ق.ظ
اهای کجایی توووووووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : داشتم میلمبوندم
negar
چهارشنبه 2 مرداد 1392 12:24 ق.ظ
اقا من عاشق ارباب ژانگم
واقعا بعد لوهان لیو میدوستما
هی وای من بکشرلی چه غلطا نامه مودبانه میپوشه
الان اگه کیمی به داد این بدبخت نمیرسید تلف شده بودااااااااا
مرسییییییییییییی مبیییییییییییییییییین
پاسخ M O B I N A# : لی خیلی بچه ناز و باحالیه من هیکلشو خیلی دوست دارم
واقعا!!!!!اکسوتیکا زنده بودن کیونگسو رو مدیون کیمی ان
fo-s مهرسا
چهارشنبه 2 مرداد 1392 12:19 ق.ظ
خداااروشکر بوق ها منتفی شددد
کیمی دستت برلیان بوق دوس نداریخخخخخخ
پاسخ M O B I N A# : نه بابا بنده خدا شوخی کرد!
مهرسا نامرد نباش دیگه تو خودت همه اش تو بغله کایی....بعد بوقای اینو آسانسور میکنی؟؟؟؟
**KimiBa€kh¥uN**
سه شنبه 1 مرداد 1392 11:34 ب.ظ
اصلا به قیافه من میخوره منحرف باشه؟؟؟
اصلا هم بوق دوست ندارم..بعله..
نه اخه یومین خعلی باحاله..
پاسخ M O B I N A# : اِه؟؟؟؟بوق دوس نداری؟؟؟؟؟دوتا بوق با دی او داشتی پس منتفی شد!!!!
fo-s مهرسا
سه شنبه 1 مرداد 1392 11:23 ب.ظ
عااااااااااشغتممممم کیمیییی کیونگ سو رو نجات دادی
هیییی من نگرانش بودمکیمییییی خودم بهش میسپارم لطفت از ذهنش پاک نشهاوا حالا الن هم میاد پیش خومو در مورد بوق آبدیده میشه
ارباب ژانگ همیشه در صحنه است خخخخخ
صورت کش اومدش
مررررسیی مبینا این قسمت خیلی خوشم اومد علی الخصوص
پاسخ M O B I N A# : اگه بحث آبدیدگیه....همتون شاگرد های منین!!!!استــــاد استادتر از من توی این زمینه نداریم!
سوبین با تصور صورت کس اومده خیلی جالبـــه!!!!
**KimiBa€kh¥uN**
سه شنبه 1 مرداد 1392 11:09 ب.ظ
واییییییییییییییییی
کیونگ سوووووو...الهی..چغدر من خوبم..خخخ
بیا یکونگ سو نجاتت دادم باید لطف منو جبران کنی..من عاشق نقشمم تو داستان..خعلی باحاله..
خیلی دوسش دارم..
الهییییییی..بکی چه باحال حرف میزنه..
این قسمت یومین نداشت
مرسی مبین جونممممممممم
پاسخ M O B I N A# : تو خیلی خوبی.....تازه کجاشو دیدی!!!!
خوشحالم که نقشتو دوست داری
نه این قسمت یومین نداشت.....منحرفا!!!!!هرجا یومین هست نام کیس میدرخشد!!!
**KimiBa€kh¥uN**
سه شنبه 1 مرداد 1392 11:03 ب.ظ
44444444444444
پاسخ M O B I N A# : اورییییییییییییییین
Elina
سه شنبه 1 مرداد 1392 10:50 ب.ظ
ای جانم بکی چه لفظ قلم حرف میزنه..
اخ جون میرم پیش کریس..
ایول کیمی دی او قدر بدونه
مرسی اجی عالی بود..
پاسخ M O B I N A# : لفظ قلم نیست اسکوله!
بدو برو!!!!!
فدای تو
fo-s مهرسا
سه شنبه 1 مرداد 1392 10:49 ب.ظ
222222
اول باید قسمت زیری رو بخونم
پاسخ M O B I N A# : اها!!!!برو!
Elina
سه شنبه 1 مرداد 1392 10:44 ب.ظ
11111111111
پاسخ M O B I N A# : هورررررررررررررررررررررا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه