تبلیغات
SCENT OF loVe - پولدار بی غـــم پارت اول!

مینویسم برای عشـق

پولدار بی غـــم پارت اول!

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:سه شنبه 8 مرداد 1392-01:16 ق.ظ




این داستان واسه نلی گلی و بک بک قندیه!

یه جورایی قصد دارم با این داستان از کمک های نلی جونم،تشکــر کنم و به نوبه ی خودم براش جبران کرده باشم!!!
نلی جوووووووووووووون اگــه بد شده به خدا شرمندم!


پولدار بی غم

قسمت اول


روی تخت دراز کشیدم.تابستون لعنتی شروع شده بود.من بیکار و علاف توی خونه تنها بودم.آخه معلمه دبستانم و تابستونا بیکارم.کتابم رو ورق زدم.چه رمان مزخرف و غمگینی بود.دلم میخواست مثل دخترای هم سن خودم با دوست پسرم میرفتم سر قرار و کل روزای گرم رو با گرمای عشق،گرمتر میکردم اما کو دوست پسر!؟نه اینکه من زشت باشم و پسرا از من متنفر باشنا.....نه،من حتی بچگیمم وقتی توی کوچه راه میرفتم پسر بچه های همسایه میجوئیدنم از بس نگاهم میکردن.همین الانم کلی خواستگار دارم اما کدومشون با این اخلاقه بابام جرعت دارن پا پیش بذارن؟؟؟مادرم وقتی 13 ساله ام بود بخاطر سرطان سینه عمرشو داد به شما و خودشو نجات داد و رفت و منو با سه تا داداش و یه پدر سگ اخلاق و تعصبی تنها گذاشت.پدرم کشیشه و همین باعث شده که منم مثله پسراش بزرگ کنه.یه بار رژ زدم با کمربند کبودم کرد...من چقدر بدبختم!

رفتم جلوی آینه.موهام رو شونه کردم.موهام کوتاه بود.تا انتهای گردنم بود.یه گیره سر زدم و مقداری از موهای جلوی سرمو جمع کردم.رفتم جارو برقی و شیشه پاک کن و کهنه و خلاصه هرچیزی که به درد تمیز کردن بخوره آوردم.بیکاری باید یه جوری رفع بشه دیگه.خواستم شروع کنم که یهو تلفن خونه زنگ خورد.رفتم جواب دادم.بابا بود.تماس گرفته بود که بگه چک کنم آب غذا کم نشده باشه.دوباره برگشتم تو اتاقم.اول حسابی گردگیری کردم هرچند خاکی هم نبود.تخت رو جا به جا کردم و بردم زیره پنجره میخواستم یه تغییر دکوراسیونی بدم از یکنواختی در بیام.

میز تحریر و آینه رو هم جا به جا کردم.اتاق رو جارو کردم و هرچیز شیشه ای که داخل اتاقم بود رو با شیشه پاک کن تمیز کردم.

نزدیک وقت نهار بود که داداش بزرگم،یسونگ اومد خونه.یسونگ یه مکانیکی داره.وقتی اومد خونه هنوز از در داخل نشده بهم گیر داد:چرا شلوارکت اینقدر کوتاهه؟؟؟؟

شلوارک روی زانو،کوتاهه؟؟؟؟ای خدا منم میکشتی راحتم میکردی.

بعد از یسونگ،یوری،داداش دومیم اومد خونه.یوری یه مغازه کوچیک داره.هنوز عرقش خشک نشده بود گفت:بویونگ؟؟؟چرا آستینات اینقدر کوتاهه؟؟؟بدو برو لباستو عوض کن.

رفتم تو اتاقم نگاه کردم به لباسم.آستین بلوزم سه ربع بود.از نظر من کوتاه که نیست هیچ،بلندم هست.از توی کشاب یه بلوز آستین بلند و یه شلوار برداشتم و لباس هامو عوض کردم.وقتی از اتاق در اومدم یوجین هم اومده بود.یوجین از من کوچیکتره و دانشجوئه ولی همیشه شرایط جوری بوده که انگار یوجین هم از من بزرگتره.بهش سلام کردم.برگشت که جوابمو بده،یهو به یه چیزی خیره شد و گفت:این چیه؟؟؟؟چرا شلوارت اینقدر تنگه؟؟؟مگه نگفتم حق نداری بلوز و شلوار تنگ بپوشی؟؟؟اصلا لباس به این تنگی رو کی خریدی؟؟؟

هر دختری جای من بود الان باید دیوونه میشد.امـا....من یه جورایی دیگه عادتم شده.باید شلواری بپوشم که چهار پنج نفر تو پاچه هاش جا شه و بلوزمم همیشه باید سه چهار سایز از سایز خودم بزرگتر باشه.

بابا هم که اومد،دیگه نهار رو خوردیم.

بعد از نهار خانواده ی گلم یه استراحت کوتاه داشتن و بعدش دوباره بابا رفت کلیسا و یوری و یسونگ هم رفتن سر کار.یوجین هم رفت خونه ی یکی از دوستاش که درس بخونن.

من دوباره تنها شدم.تنها دوستی که داشتم سوآ بود.اونم بخاطر اینکه بابا خانوادشون رو کامل میشناخت و یه جورایی خانواده هامون دوستن.زنگ زدم به سوآ و اومد پیشم.وقتی دیدم چه شکلی لباس پوشیده بغض کردم.یه جین سرمه ای تنگ پوشیده بود با یه تی شرت صورتی.

من هیچ لباس صورتی ای نداشتم!!!همیشه با سوآ درد و دل میکردم.

براش شربت ریختم و یکم شیرینی هم توی بشقاب گذاشتم و براش بردم.توی اتاق من نشستیم.سوآ شروع کرد به تعریف کردن از فیلم جدیدی که لی جون کی بازی کرده.

داشت صحبت میکرد که ناگهــان بعد از دویست سال شمسی و قمری صدایی از گوشیم بلند شد.اول شک کردم گوشی من باشه وقتی سوآ دید گوشیه اون نیست،رفتم گوشیم رو از روی تخت برداشتم و به صفحه اش نگاه کردم.یه اس ام اس؟؟؟؟یعنی ممکنه؟؟؟ولی آخه از طرف کیه؟؟؟

پیش سوآ نشستم و گفتم:شماره ست....شماره اش رو هم نمیشناسم!

سوآ گفت:خب بازش کن ببین چیه؟؟؟

اوپن رو زدم و اس ام اس رو باز کردم.متنش رو با صدای بلند خوندم:

"سلام هانــی....6 میلیونی که میخواستی رو ریختم به حسابت"

تا نیم ساعت تو شک بودم.آخه این کیه که به من میگه هــانی....بعد تازشم من که ازش پول نخواستم!سریع فرستادم:دست گلتون درد نکنه!زحمت کشیدین ولی من که پول نخواستم ازتون!

بعد از تقریبا یه دقیقه یا کمتر جواب اس ام اس اومد:سونگهی؟؟؟خودت گفتی 6 میلیون میخوایا !!!

تازه فهمیدم اس ام اس اشتباهی فرستاده.جوابش رو دادم:جناب اشتباهی اس ام اس دادین!من سونگهی نیستم!

اس ام اس داد:نه من مطمئنم که شماره رو درست وارد کردم!

سوآ توی این چند دقیقه ای که من داشتم اس میدادم کل شربت و شیرینی هارو خورده بود.بهش گفتم:سوآ چیکار کنم؟؟؟یارو گیر داده که من سونگهی ام!تازه میگه شماره هم درست زده.

سوآ:خب....ازش بپرس اسمش چیه؟؟شاید بشناسیمش!

من:بـاشه!!!

فرستادم:جدا میگم من سونگهی نیستم!اسم شما چیه؟؟؟شاید بشناسمتون!

به چند ثانیه نرسید که فرستاد:بابا من بکهیونم!بیـون بکهیون....سونگهی...بخاطر دیشب ازم ناراحتی؟؟؟خب حواسم نبود دیگه....

منم عینه خنگا براش فرستادم:مگـه دیشب چیکار کردی؟؟

جواب داد:لبتو گاز گرفتم دیگه!!!....مگه بخاطرش ناراحت نشدی؟؟؟

من یه "هــــــــــــــــــــه" بلند گفتم که سوآ جا خورد.گفت:چیه؟؟؟شناختیش؟؟؟؟درخواست دوستی داد؟؟؟؟

گفتم:سوآ....من میترسم این یارو مشکل داره ها!....مشکل اخلاقی داره شدید!مثله اینکه دیشب بین خودش و این یارو سونگهیه یه خبرایی بوده.

سوآ:خب بابا حالا اسمش چی بود؟

برگشتم به چند اس ام اس قبل تر و اسمش رو خوندم:بیــون بکهـیون!....چه اسم جالــبی داره!

ایندفـــعه سوآ بود که یه "هــــــــه" کشیده گفت و بلندتر گفت:بیـــون بکهــــیون!؟؟؟!!؟؟!!

با تعجب بهش نگاه کردم انگار جن دیده بود.گفتم:مگه میشناسیش؟؟؟

با داد گفت:میشناسمش؟؟؟؟کل دنیا میشناسنش....جوونترین بیلیونر دنیاست....چی میگی تو بابا!

سریع گوشیش رو درآورد و بعد از چند لحظه یه صفحه رو بهم نشون داد.حالت یه سایت خبری رو داشت.یه عکس از یه پسر جوون و خوشگل بود و کنارش یه تیتر زده بود:"بیون بکهیون" جوانترین بیلیونر کره ای"

صدای ویبره ی گوشیم اومد.نگاش کردم.دیدم دوباره اس ام اس داده:تـو واقعا سونگهی نیستی؟؟؟اگه سونگهی نیستی پس کی هستی؟

نوشتم:من ایـم بویونگ از آشنایی با شمـا خوشبختم آقای بیون!فکـر کنم شماره رو اشتباه زدید!

بعد از یه مدتی فرستاد:ای بابا....من گوشیم هنگ کرد وقتی دوباره روشنش کردم دیدم کل دفتر تلفنم پریده....اینم دلیل اینکه اشتباهی بهتون اس دادم!بهرحال شرمنده وقتتونو گرفتم.

سریع فرستادم:نه بابا اشکال نداره!پیش میاد!

جواب داد:پس.....خدانگهدار!

منم براش خداحافظی فرستادم!سوآ داشت بغل دستم پرپر میشد.گفت:یونگی....جانه من شمارشو به منم بده!

من_برو گمشو!من اسرار پسر مردم رو فاش نمیکنم....میخوای برو دعا کن ایندفعه یه شماره دیگه رو اشتباه بزنه که به تو اس بده..ولی خوشگل بودا!!!!بده گوشیتو دوباره ببینمش!

دوباره گوشیش رو ازش گرفتم.به عکسش نگاه کردم خیلی خوشگل و جذاب بود.قیافه ی مهربونی داشت.اون مطلب که همه اش در رابطه با بیون بکهیون بود رو خوندم!!کل ثروتش ارثیه است و اینکه خودشم رئیس یه کمپانی جهانی و توپه.

شب شد.شام رو تنها خوردم چون خانواده دوباره منو دعوا کردن و مجبور شدم شامم رو تنها تو اتاقم بخورم.رفتم سراغ گوشیم.اس ام اس هارو دوباره خوندم.نمیدونم.....یه حس جالبی راجع به این جناب بیون بکهیون داشتم.نمیدونم چی شد که شمارش رو سیو کردم...دلــم میخواست یه بهونه ای باشه که بازم بهش اس بدم...کاش این بهونهِ یه جوری جور میشدا!

با گوشیم رفتم توی گوگل و اسمشو سرچ کردم و عکسای بیشتری ازش دیدم.واقعا خیلی جذاب بود.یه لحظه این جمله از تو ذهنم گذشت "خوش به حال سونگهی" نمیدونم چرا ولی واقعا خوش به حال سونگهی....با همین افکار خوابم برد.صبح با صدای بابام که میگفت:"پاشو!خواب زیاد آدمو تنبل میکنه و آدم تنبل هم دوست شیطانه " از جام بیدار شدم.یه ترسی تو بدنم افتاد و سریع گوشی رو توی کمد لباسیم قایم کردم.اگه یکی از داداشام یا حتی بابام چیزی از اس ام اس های دیروز میفهمد من باید خودمو مرده فرض میکردم.



نوع مطلب : پولدار بی غم 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How long does it take to recover from Achilles injury?
شنبه 25 شهریور 1396 03:02 ق.ظ
Good replies in return of this difficulty with solid arguments and telling the whole
thing regarding that.
Can you stretch to get taller?
یکشنبه 12 شهریور 1396 07:54 ب.ظ
Hello there! This is kind of off topic but I need some guidance
from an established blog. Is it very difficult to set up your
own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty fast.
I'm thinking about making my own but I'm not sure
where to begin. Do you have any tips or suggestions?
Appreciate it
مستاجرخدا
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:31 ق.ظ
عااالیییی بووود
saviz
چهارشنبه 9 مرداد 1392 12:51 ق.ظ
من تازه اومدم
بببببههههه دختر چ کردی....
تعریف کردن نداری دیگه مثل همیشه عالی...
ولی بیچاره دختره خیلی بدبخته
رااااستی نگفته بودم بکی روبه فرزندی قبول کردم.الان مامانشم
پسررررررررم
پاسخ M O B I N A# : اِه؟؟؟؟ننه بکی!
دارم یه داستانم مینویسم واسه وبه خودمون!آماده بشه میام میذارمش!
leili
سه شنبه 8 مرداد 1392 05:48 ب.ظ
خودت به یکی گفتی که رگ دویلت گرفته نذاری بعدیو
من می گم نمی شه رگ انجل[فرشته]ت بگیره سریع بعدیو بذاری؟
پاسخ M O B I N A# : آها.....من فهمیدم رگ آنجلت چیه!نمیدونستم دقیقا منظورت چیه!
باشه!رگ آنجلم الان
sang Han min
سه شنبه 8 مرداد 1392 01:22 ب.ظ
وااااای.....جییییییییییییییغ!!!!واقعا خیلی قشنگ بود...تركوندی وبو!!!من خداییش خیلی خیلی از این داستان خوشم اومد!!!
كی پارت بعد رو میذاری؟؟؟واااای!!!چی میشد لوهان و شیومین و هیونگ شیكم به من اشتباهی اس میفرستادن!!!اصن تو فی....س ب...وك منو اد میكردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ M O B I N A# : واقعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا؟؟؟؟میگم دوست داری کل آیدل ها بهت اشتباهی اس بدن؟؟؟؟؟
خانم چقدر خوش خیاله!یه لیست صد اسمی نوشته میگه کاش اینا بهم اس میدادن!!!!!
میخوای تو بهشون اس بده.....
fo-s مهرسا
سه شنبه 8 مرداد 1392 01:07 ب.ظ
خیلیییییییی باحال بود عجب خانواده ای ایششش بترکن
بکی پولدار به به خدا بده ازاین اشتباها
بیچاره نلی کلا داشت لباس عوض میکرد!!
مبین خیلی عااااالی بود زود بذارش لطفا مرررسی
پاسخ M O B I N A# : واقعا!!!!
من از بعد این داستان همه اش منتظرم یکی اشتباه بهم اس بده!اگه مائیم میفرسته:یکم شارژ برام میفرستی؟؟؟
خخخخخخخخخخخخخخخخخ
میگم خیلی وقته خودم تو داستان نبودم با 3هون بهتون حال ندادم!امشب میام با دست پر!من و پاری باید دست به کار شیم!
ladan
سه شنبه 8 مرداد 1392 12:20 ب.ظ
vaaaaaaaayyyyyyyyy ali ali ali.elahi man bemiram baraye boiong.man yeki behem gir bede vahshi misham dar hade sag.to khone ke babam aslan hagh nadare tazakorr bede manam ke losanjelese khonamon enghadr khoshgel migardam aslan.gahi vaghta ham mishe sahele sidni.k k k azizam begardam barash.vay che jaleb fek kon.....fek kon yeki injori behet s bede.vaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay.man alan dochare zogh margie kazeb shodam.mobin key mizari parte bado?han?han?han>?bodo bezar dg.bodo dokhtar.bodo dg labtama ke dari bahone nadaria.zod bezar.booooooos
پاسخ M O B I N A# : مگه من همیشه بهونه میارم لادن؟؟؟؟؟لادن من بهونه میارم؟؟؟؟نه من بهونه آوردم؟؟؟


آره منهای و اون دفعه و اون یکی و آه اونم اگه حساب نکنیم یه 20-30 باری بهونه آوردی!خخخخخ
saina
سه شنبه 8 مرداد 1392 09:15 ق.ظ
یااااا ابببررررررر فرررررضضض
چه خونوادیی داره!!!!!
خیلی قشنگ بود عاالییی بود موضوعش خیلی باحاله
زود ادامشو بزار
پاسخ M O B I N A# : خدایی خوب بود؟؟؟؟
پس خدا رو شکـــر
leili
سه شنبه 8 مرداد 1392 06:12 ق.ظ
چی می شد رگ انجلت بگیره؟
پاسخ M O B I N A# : دقیقـــا چیم بگیره؟؟؟؟
Elina
سه شنبه 8 مرداد 1392 02:38 ق.ظ

نمیشه امشب بزاری
پاسخ M O B I N A# : نه فردا میذارم!یعنی الان....
leili
سه شنبه 8 مرداد 1392 01:54 ق.ظ
چی قدر این داستانت قشنگه!من هنوزم سرش نیشم بازه
بعدی اینو آزمایشگاهو بذار من بد جوری منتظر این دوتام!
پاسخ M O B I N A# : فدای شما نظر لطفته!
Elina
سه شنبه 8 مرداد 1392 01:45 ق.ظ
وای مبین خیلی باحاله..
فدای داداش میلیونرم بشم...
وای بچم نلی چی میکشه...چه داداشای گندی داره..باباشم که افتضاح...0مبین قسمت بعدو بزار
عالی بود
پاسخ M O B I N A# : قسمت بعد اماده س ولی رگ دویلم گرفته دیر بذارمش!
نلی
سه شنبه 8 مرداد 1392 01:44 ق.ظ
اهم اهم
من یعنی تو واقعیت اگه همچین بابا و داداشایی داشتما سر دو روز خودمو میکشتم به شومواها چه ربطی داده من چی میپوشم
خوش به حال نگار
اوا بکی اس دادهههههه هیییی بی تربیت سونگعی کیه؟
بکی بیا اینجا کارت دارم حالا تو که داشتی پول میریختی واسه منم میریختی جناب بیلیونر
ای جونم آقامون چه پولدارم هست
ای بابا از دست این خانواده باید هفت سوراخ این گوشی بدبختو قایم کنیم
مرسیییییییی عالللیییییییییی بوووووووووووود
پاسخ M O B I N A# : من همچین دختری رو با همچین شرایطی میشناسم!
خخخخخخخ
خوشحالم خوشت اومد!
Elina
سه شنبه 8 مرداد 1392 01:35 ق.ظ
1111111111
پاسخ M O B I N A# : اوووووووووووووووووریـــــــــــــن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه