تبلیغات
SCENT OF loVe - میکده اکسو قسمت 24

مینویسم برای عشـق

میکده اکسو قسمت 24

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:پنجشنبه 10 مرداد 1392-11:04 ب.ظ




از اونجایی که تعداد نظرات قسمت 23،سه رقمی شده بود،گفتم بیام یه پارته دیگه هم بذارم!!!

خجالت داره به خدا،ارزش کل مخه من 8 تا کامنته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه بخاطر لادن جونم،لیلی خانوم،نگار و نلی گل،الینا گلی،سانیه مهربون،الهه ی دیر به دیر بیا و اون پاریه دیوونه و غزل خانوم تازه وارد و بقیه دست اندرکاران نبود،منم میشدم عین کوثر صد سال صد سال میومدم یه پارت مینداختمو میرفتم.....


خیلی زیاد تایپ کردم اما کم میذارم تا حالتون جا بیاد!!!!!

شارژم باطری نداشتم که sms بدم بگم که داستان گذاشتم!آخه شارژر گوشیم گم شده



قسمـت 24


به سمته اتاق پدرش رفت.اینقدر خوشحال بود.که الان باباش میکشتش هم حس نمیکرد.

اجازه ی وارد شدن خواست و پدرش با صدای خشمگینی گفت:بیـا تو

هنوز چیزی نگفته بود که پدرش شروع کرد:من با تو چیکار کنم؟؟

یومین به اطراف اتاق نگاهی انداخت.یه اتاق مربع و تقریبا بزرگ.یک میز بزرگ و گوشه ای از اتاق بود که پدرش پشت اون نشسته بود و بالشک هم جلوی میز بود واسه کسی که بخواد بشینه.

رو اون بالشک نشست و گفت:بابا من استقلال میخوام!آزادی میخوام!چرا نمیذارین کاری که دوست دارمو انجام بدم؟؟؟

پدرش_گذاشتم هرکاری دوست داری انجام بدی که این شد دیگه!یومین تو دیگه نوزده سالته،یکم عاقل باش...خیلی شرمگینانه اس که من باید در اتاق دخترمو باز کنم ببینیم که...

ادامه ی جمله اش رو خورد.یومین خیلی جدی تر شد و گفت:من از اون پسر خوشم میاد.

پدرش با تعجب به یومین نگاه کرد.جمله ی غیر منتظره ای شنیده بود:چی؟؟؟اما اون فقط یه محافظه؟این همه آدمه با اصل و نصب دور و بر ما هست!خیلی احمقی....نمیتونم ببینم داره کورکورانه همچین مسیر غلطیو میری.

یومین بلند شد ایستاد.عصبانی بود با صدایی شبیه فریاد گفت:مگه یه محافظ آدم نیست؟؟؟من دارم مسیریو که قلبم بهم نشون میده رو میرم و کاملا هم مسیره درستیه.

و از دیگه نتونست تحمل کنه و از اتاق زد بیرون.

***

آخرین مشتری هم بیرون رفت.سویونگ،بکهیون رو به کار گرفته بود و مجبورش کرده بود که به جای اون ظرفا رو بشوره و خودش هم با هه سون مشغول صحبت کردن بود.

جونهو با سطل آب وارد سالن اصلی شد.سالن طبقه ی اول یه سالن خیلی بزرگ بود.مستطیل مانند بود.سرتا سرش میز و صندلی چوبی گذاشته شده بود.ته سالن هم یه گرامافون قرار داشت.از در که وارد میشدی،سمت راست پیشخون بود از سمت چپ میز و صندلی ها شروع میشد.

جونهو میزهارو تمیز میکرد.لـوهان یکم مست میزد.با داد میگفت که سرش درده.گفت که میره بخوابه.سونگهو هم کل روز دنبال موقعیت که یه جایی که لـوهان نباشه با هه سون صحبت کنه.به جمع هه سون و سویونگ پیوست.

سویونگ با ذوق تعریف میکرد:آره قرار از فردا صبح لباس هایه مثه لباس های فرانسوی های توی شهر بین همه به رایگان پخش بشه!!!
ریز خندید و ادامه داد:تازه من پیرهن هایی که زنای فرانسه میپوشن رو خیلی دوست دارم!یعنی خیلی قشنگن....تازه تازه کفشاشونم پاشنه داره.یه کلاه هایی هم میذارن رو سرشون که خیلی خوشگله!فکر کن از فردا ما هم میتونیم همین لباسارو بپوشیم!اونم مجانی

هه سون هم خوشحال بود و گفت:آره دیگه!حتما این لباسا از این هانبوکایه رنگ و رو رفته قشنگ ترن!

سونگهو که به نزدیک اوپن و به نزدیکیه اون دوتا رسیده بود،روی صندلیه کنار اوپن نشست و گفت:من سه ماه پاریس بودم.

سویونگ به وجد اومد،با اشتیاق گفت:خب~~~~~؟؟؟

سونگهو اندکی کلاس گذاشت و ادامه داد:خب معلومه دیگه!اون سه ماه رو میخواستم با اداب و رسوم فرانسوی ها آشنا شم!تازه اونا مثل ما نیستن که همه چیز رو توی آستیناشون بذارن.خانوما وقتی میخوان برن بیرون،رنگ پیراهن و کفش و کلاهشون رو ست میکنن و تازه یه بغچه هایی دارن به اسم کیف.توش هرچی که بخوان میذارن.همه اندازشم هست.

هه سون:پس حتما خیلی قشنگ لباس میپوشن.

سونگهو:تازه اونجا مثله ما نیستن که مغازه ها روی میز چوبیه!اونجا مغازه ها اتاق هایی ان که شیشه دورتا دورشونه.یه چیزی هم به اسم ویترین دارن.

سویونگ:واااااای منم دلم میخواد برم پاریس.

سونگهو:اینقدر شهر قشنگیه!.....تازه میدونستین چیه؟

هه سون و سویونگ:نه!

سونگهو:توی پاریس اگه زنی با شوهرش مشکل داشته باشه ازش طلاق میگیره!

هه سون:یعنی چی؟

سونگهو که این حرف رو با منظور میزد گفت:اگه مثلا یه مردی زنش رو بزنه،اون زنه حق داره بره پیش قاضی و از شوهرش جدا شه.

سویونگ:خب اینو که همینجا هم میتونن این کارو بکنن!

سونگهو به نشانه ی تایید سر تکون داد،اما هه سون میخواست بیشتر بدونه:یعنی چطور مثلا؟

سویونگ گفت:من چطورش دقیقا نمیدونم اما میدونم اگه زن از شوهرش ناراضی باشه میره پیشه دادرس یا همون قاضی و اون قاضی هم تصمیم میگیره که اونا از هم جدا شن.

سونگهو از روی صندلی بلند شد.دور گردن هه سون دست انداخت و گفت:ببین هه سون با تمام احترامی که برای رییس قائلم ولی من واقعا نمیدونم تو چطور از زیره کتک هاش زنده در میای؟؟؟آخه خیلی وحشیه!میدونستی تو الان کاملا این حق رو داری که بخوای از شوهرت طلاق بگیری؟؟؟من با همه ی مراحلش آشنام.باید به دادرس هان مراجعه کنی.اصولا جمعه ها بعد از ظهر وقتش آزاده.نیاز به دو تا شاهد داری...من نمیتونم باهات بیام چون دادرس هان منو میشناسه!اما جونهو و سویونگ میتونن شهادت بدن که رییس تورو میزنه!

هه سون خوشحال شده بود.احساس میکرد راه نجات جلوی پاش گذاشتن.سونگهو رو در آغوش کشید و گفت:واقعا ازت ممنونم که بهم کمک میکنی.به خدا نمیدونی چقدر کتکاش درد داری!

و سونگهو از بغلش در اومد و با لبخند مهربونی که انگار "من بخاطر خودت میگم" به هه سون خیره شد.ناگهان صدای شکستن چیزی اومد.همه برگشتن به سمت آشپزخونه.

بکهیون بلند گفت:بشقاب شکست.












عصبانی کردن نویسنده یعنی این !!!!



نوع مطلب : میکده اکــسو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How did the Achilles tendon get it's name?
یکشنبه 12 شهریور 1396 10:23 ب.ظ
I've been surfing online more than 4 hours today, yet I never
found any interesting article like yours. It is pretty worth enough for me.
In my view, if all web owners and bloggers made good content as you did, the net will be much more useful than ever before.
Alicia
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:28 ق.ظ
Hi to every single one, it's truly a pleasant for me to pay
a visit this web site, it contains precious Information.
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 13 مرداد 1392 04:25 ب.ظ
هووووووووییییی دیوونه خودتی بیشور
مبین من بابام سیمه مودمو قایمیده بود امروز به دردسر یافتمش
یایا مسیرهههه قلبببببببببببب
نوچ نوچ نوچ نگار خجالت نمیکشی میخای این دوتا مرغه عشقو از هم جدا کنی(چقدم مرغه عشقنشوهره با همه میپره جز زنش)
ولی این نگار چ اپن ماینده ها!
یکی بابات اپن ماینده یکی نگار
پاسخ M O B I N A# : چرا ‍‍پاچه میگیری؟؟؟؟
ووووووووووووو دیگه کاری هم هست که از دسته تو نکردن؟؟؟؟
این خروس جنگین نه مرغ عشق
بابای من که مخچه اش دیده میشه
ailin
جمعه 11 مرداد 1392 03:50 ب.ظ
مرسی دستت ندرده عزیزم!پست اثبات نخبگیتونم عکسش نیومد برام!دقیق دقیق نفهمیدم کجارو میگی ولی منظورو گرفتم اگه خدا بخواد! لطفا قهر ننموی!
پاسخ M O B I N A# : قهر که من واسه افه قهر میکنم!آخه اصن قهر کردن بلد نیستم.
این عکسو بخاطر اینکه وقتی پروکسی روشن بوده گذاشتمش!احتمالا عکسه فیلتره!
**KimiBa€kh¥uN**
جمعه 11 مرداد 1392 12:17 ب.ظ
مرسییییییییییییییییییییییییییپمن رمز قسمت قبل می خوام
پاسخ M O B I N A# : خب آی دی گذاشتی دیگه الان برات ایمیلش میکنم
--------------------------------------------------------------------
فرستــادم
SANG IN noona
جمعه 11 مرداد 1392 10:59 ق.ظ
خوب بود
پاسخ M O B I N A# : فدات
ladan
جمعه 11 مرداد 1392 10:43 ق.ظ
koft begiri mobin.enghadr hey migi kermam milole beram inam bekhonam.vaght konam miaam mikhonam,hahahah devil shodam
پاسخ M O B I N A# : نموخوام!!!!قهرم با همتون
Setare
جمعه 11 مرداد 1392 05:10 ق.ظ
راستش رمز ایمیلمو یادم رفته.حالا چیكار كنم
پاسخ M O B I N A# : میتونی شماره ی تلفن همراه،یا آدرس وبلاگ بدی!
شرمنده من نمیتونم رو رمز رو علنی بذارم
Setare
جمعه 11 مرداد 1392 02:13 ق.ظ
عزیزم رمز پارته ٢٣ میشه بگید؟
پاسخ M O B I N A# : براتون ایمیلش میکنم.
-----------------------------
فرستادم!چک کنید ببینید رسیده.اگه نرسیده دوباره ارسال میکنم
sonny
جمعه 11 مرداد 1392 01:06 ق.ظ
اونورز لیتوک بهم ایمیل زده بود که شما چیکار میکنید ایتقدر طرفدار دارید؟؟؟حتی طرفداراتون از مال ما هم بیشتره...
پاسخ M O B I N A# : بهت ایمیل زد؟؟؟؟؟
چه بی احساس!!!!
جی دراگون از بیگ بنگ زنگ زده به موبایلم میگه:مبینا توروخدا تو وبت یکمم واسه ما تبلیغ کن.
همون موقع برام پشت خطی اومد.دیدم CL از 2ne1 ـه....گفتم جی دی بعدا زنگ میزنم.
جوابه سی الو دادم!میگه توروخدا واسه بیگ بنگ تبلیغ نکنید.....واسه ما تبلیغ کنید.پوله خوبی بابتش میدیم
گفتم یعنی چقدر؟؟؟؟
گفت 5 برابره هر اندازه ای که بیگ بنگ گفته!
منم دیگه روشو زمین نزدم و قبول کردم
sonny
جمعه 11 مرداد 1392 12:58 ق.ظ
خخخخخخخخخخ
اره...به منم پیام داد....
تازه دیروز یکی تو خیابون اومد و گفت از طرفدارام...
تازه ازم امضا هم گرفت
پاسخ M O B I N A# : ای وای واسه تو هم همین اتفاق افتاد.بابا اون روز من تو ترافیک گیر کرده بودم،یهو راننده ی ماشین بغلیم پیاده شد،اومد طرفم.شیشه رو دادم پایین.گفت:شما واقعا مبینایی؟؟؟
گفتم:بله بفرمائید؟
جیغ زد فرا بنفش،گفت توروخدا بازوی منو امضا کنید.
منم گفتم زشته طرفدارو ناامید کرد بازوشو امضا کردم
sonny
جمعه 11 مرداد 1392 12:51 ق.ظ
اهه اهه
اشکال نداره...بیا به هم روحیه بدیم
پاسخ M O B I N A# : ما کامنت داریم تا آسموووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

وای وای دیدی چی شد؟؟؟؟میهن بلاک برام پیام فرستاد گفت تعداد کامنتای شما دیگه خیلی زیاد مجبوریم وبلاگتون رو ببندیم!
sonny
جمعه 11 مرداد 1392 12:49 ق.ظ
افرین....دقیقا همونه....زدی تو خال...
کلا به ما ظلم میشه
پاسخ M O B I N A# : به نویسنده جماعت داره ظلــم میشه!
sonny
جمعه 11 مرداد 1392 12:44 ق.ظ
البته میدونم چی میکشی...چون من خودمم اینطوری ام....
با ذوق و شوق داستان میذارم..بعد نظرات بعضی وقتا به 10 تا هم نمیرسه...جالب اینجاست که شخصیت های داستان 12 نفرن...نفری یه دونه هم نظر بدن از ده تا بیشتر میشه...
ادم قلبش میکشنه
پاسخ M O B I N A# : دقیقا مشکل منم همینه......چرا وقتی 10 تا دختر تو داستان هست،ده نفری میان کامنت میذارن که اصلا تو داستان نیستن؟؟؟؟؟
sonny
جمعه 11 مرداد 1392 12:43 ق.ظ
یااااااااااااااااااااااا.....یعنی چی؟
پاسخ M O B I N A# : یعنی همونی که گفتم!!!!
من مامانم صدام میکنه میگم:نمیام دارم داستان مینوسم که به موقع آپ کنم
بعد میام واسه کل زحمته من 11 تا کامنت....8 تا کامنت
الله وکیلی انصافه؟؟؟
sonny
جمعه 11 مرداد 1392 12:37 ق.ظ
میگم..جنابعالی قصد نداری ازمایشگاهو بذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : تا وقتی وضع کامنتا اینه من حتی مطمئن نیستم که دیگه بخوام اینجا نویسنده باشم
Elina
جمعه 11 مرداد 1392 12:37 ق.ظ
مبین جونم عالی بودشرمنده نظر درست حسابی نمیزارم اصلا حالم خوب نیست
پاسخ M O B I N A# : اشکال نداره الینا گلی......
sonny
جمعه 11 مرداد 1392 12:35 ق.ظ
بالاخره ههس ون هم داره از دست لوهان خلاص میشه...هورا... گودبای پارتی بگیریم
بابا استقلالت تو کلیه ام
مرسی عزیزم...خیلی قشنگ بود...مرسیییییییییییییی
پاسخ M O B I N A# : بالاخخخخخخخخخخخخخخره

نه کلیه ات درد میگیره!آخه استقلاله من خیلی زیاد
فدای تو
fo-s مهرسا
جمعه 11 مرداد 1392 12:34 ق.ظ
آزادی داره مییرسه بالاخره منم دارم طلاقمو میگیرم هیییییییییی نگار بیا ماچت کنم دست لوهی خیلی سنگینه خدا بهت رحم کنه!!!!!!کایی جان بیا بغلم دارم میام
مررررررسی مبین عالی بود زود عزیزمممم
پاسخ M O B I N A# : بوووووووووووووووووووقه شما در راه است.
sonny
جمعه 11 مرداد 1392 12:33 ق.ظ
ایییییییییییییییییییییییی..مبین از دست تو
پاسخ M O B I N A# : خخخخخخخخ
leili
جمعه 11 مرداد 1392 12:29 ق.ظ
هههه بابای بد اخلاق!
ههههه دیگه زن لوهیم طلاقشو گرف
یه سوال چرا اینجا لوهی اینقدر بی بند و باره؟؟
پاسخ M O B I N A# : بخاطر اینکه رییسه یه میکده اس
کار به لوهـان بودنش ندارم ولی اکثر رئیسای میکده ها همین شکلین!یعنی من مطلب میخوندم راجع بهشون یا فیلم می دیدم همشون همینطورن براشون مهم نیست طرفشون کیه فقط به فکر .... شدن خودشونن
fo-s مهرسا
جمعه 11 مرداد 1392 12:22 ق.ظ
111111111111111111111
پاسخ M O B I N A# : فدات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه