تبلیغات
SCENT OF loVe - میکده اکـسو قسمت 25

مینویسم برای عشـق

میکده اکـسو قسمت 25

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:جمعه 11 مرداد 1392-02:59 ب.ظ





(میگم،چانیول میخواد وضــو بگیره؟؟؟؟)



بفرمائید برید ادامه هرچقدر میخواید داستان بخونید و نظر نذارید(توهین نشه به دوستان محترمی که یه پیرزه نظر رو میذارن)
مبینــا کیه اصــــــــــــــــــــــــــن؟؟؟؟؟

عکس چانیولم میذارم چون دلم میخواد
اون از مدیر وبلاگ که اسمشم یادمون رفته!!!!!اینم از خواننده های گلش.
                                                                                                             با تشکر
                                                                                                             مدیریت پارک مرکزی خِشتاتیک ها

قسمت 25



صبح روز بعد.مین سوک با استرس از خواب بیدار شد.کابوسی وحشتناک دیده.در خواب دیده بود که آرتی رو آب شناور شده،وقتی هم نجاتش میدن،هرچقدر تلاش میکنن دیگه زنده نمیشه.اما آرتی رو دید که کنارش نشسته و یه کهنه رو تویه ظرف آب خیس میکنه.

آروم گفت:چی شده؟

آرتی لبخند ملیحی به روش پاشید و گفت:از دیشب بدنت خیلی داغ بوده.طبیب گفت تبت رفته بالا و خطر تشنج داره.منم دارم سعی میکنم تبت رو بیارم پایین!

مین سوک گفت:حالا حالـم چطوره؟؟؟

چـان آرتی از این سوال خنده اش گرفته بود.چطور یه نفر میتونه حال خودش رو از یکی دیگه بپرسه:تبت که اومده پایین!ولی خودت بگو،الان چطوری؟

مین سوک با گیجی گفت:نمیدونم....میخوام یه نفر رو ببینم صداش میکنی؟

مین سوک حتی سعی نکرد توی جاش بشینه.بدنش خسته بود.چان آرتی با کنجکاوی پرسید:کی؟

مین سوک هم بهش گفت.آرتی لبخند شیطونی زد و گفت:باشه الآن میرم صداش میکنم.وقتی آرتی اتاق رو ترک کرد.مین سوک شروع کرد به سرفه کردن.انگار آغاز یه بیماری رو پیش رو داشت.

بعد از تقریبا 5 دقیقه آرتی گفت:مین سوک،میتونه بیاد داخل؟؟؟

مین سوک گفت:آره بیا تو!

وقتی وارد اتاق شد،با نگرانی به مین سوک که توی جا افتاده بود نگاه کرد.آرتی هم با شیطنت خاصی گفت:من باید برم آشپزخونه،کارم داشتن.

و به همین بهونه،اون تا رو تنها گذاشت.سایونا کنار رختخواب مین سوک نشست و در حالی که اشک میریخت گفت:حالت خوبه؟؟؟؟چرا اینطوری شدی؟؟؟

مین سوک با خستگی گفت:بیا جلوتر!

سایونا اومد جلوتر.مین سوک دستش رو بالا آورد و اشک های سایونا رو پاک کرد و بعد صورتش رو نوازش کرد.

سایونا بیشتر اشک ریخت.و مین سوک با حوصله دونه دونه اشکاش رو پاک میکرد.با دلگرمی گفت:گریه نکن عزیزم...میتونی از داخل اون کشاب یه چیزی برام بیاری!

و به سمتی از اتاقش اشاره کرد.سایونا سرش رو تکون داد و گفت:آره،چی بیارم.

مین سوک گفت:یه کیسه ی کوچیکه قرمزه.سایونا بلند شد و به سمت کشاب رفت.بازش کرد و بعد از چند ثانیه جستجو کردن با چشماش اون کیسه رو دید.برش داشت و برای مین سوک آوردش.

مین سوک گفت:حالا کمکم کن بشینم.

سایـونا،با یک دست،بازوی مین سوک رو گرفت و دست دیگه اش رو پشت کمر مین سوک گذاشت و کمکش کرد که در همون حالت،بشینه.مین سوک به آرومی در کیسه رو باز کرد.گردنبند زیبایی بین دستاش خودنمایی میکرد.به سایونا نزدیک شد،گردنبند رو دور گردن سایونا انداخت.و دستاش رو دور بازوی های سایونا قفل کرد،به طوری که سایونا رو تو آغوش گرفته بود.سایونا،آروم آروم اشک از چشمش پایین می افتاد،مین سوک در همون حالت،از حال رفت.(رفت تو پذیرایی)

اشک ریختن سایونا تبدیل به هق هق شده بود.بین گریه هاش،اسمشو صدا میزد:مین سوک؟؟؟؟مین سوک بیدار شو.....مین سوووووووووووووووووک

***

_احمق!

_من از بزرگترم با من درست صحبت کن.

_احمقی به سن ربط نداره!.....واقعا خجالت نمیکشی!یه دختر باید ازت دفاع کنه!

_خب من خواب بودم!چون خیلیم خسته ام بود،به خواب عمیق رفته بودم...

_الهی هیچوقت بیدار نمیشدی.یعنی خدا بیامرزه پدرمو،نور به خاکسترش ببار ه که همین چهارتا تکنیک شمشیرزنی رو هم یادم داده.

این مکالمه ی سوبین با ارباب ژانگ بود،هنگامی که سعی میکردن از یه صخره بالا برن.در اون زمان که اون راهزن ها بهشون حمله کرده بودن،سوبین شمشیرش رو درآورده بود و باهاشون مبارزه کرده بود.البته بازوی خودش هم زخمی شده بود،اما چون نمیخواست خودش رو ضعیف نشون بده،چیزی درموردش به ارباب ژانگ نگفته بود.

_هی...یی جینگ،مواظب باش،اون سنگ محکم نیست.

بهش هشدار داد،بالاخره به بالای صخره رسیدن.سوبین روی زمین نشست و با پشت دست،عرق پیشونیش رو خشک کرد.ارباب ژانگ به محض اینکه به بالای صخره رسید،شروع کرد به غر زدن به سوبین که چرا با اسم کوچیک صداش زده.اما به دقت به صورت سوبین نگاه کرد،خیلی خسته به نظر میرسد.پشیونی و صورتش عرق کرد بود.آخه توی اون سرما و برف و بوران کی عرق میکنه؟؟؟

ناخداگاه یاد صدای جیغی که هنگام خواب شنیده بود افتاد.

از عمد گفت:خب دیگه پاشو راه بیفتیم!

اما سوبین گفت:نـه بذار یکم استراحت کنیم.

پوزخند زد و گفت:از کی تا حالا؟؟؟

سوبین با قمقمه ی آب رو برداشت و گفت:چی از کی تا حالا؟؟؟

ارباب ژانگ هم روز زمین نشست و گفت:از کی تا حالا تو میگی استراحت کنیم....تو که کل این مسیر رو بدون توقف بری خسته نمیشی!

سوبین احساس کرد،ارباب ژانگ مچش رو گرفته.در حال خوردن آب بود که آب پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن.

ارباب ژانگ در کمـال خونسردی گفت:من این حالات رو میشناسم.این عرقه سردو میشناسم.منم که جوون بودم،تو مبارزاتم زخمی میشدم و از سر غرور به کسی نمیگفتم،همینطور نفس نفس میزدم.عرق سرد رو پشیونیم مینشست...

سوبـین چهره ی سردی به خودش گرفت و گفت:من چیزیـم نیست.

ارباب ژانگ گفت:سوبین لـج نکن!ممکنه دردسرساز بشه ها....ممکنه میکروب وارد خونت بشه.ببین بذار زخمتو ببندم بعد هرچقدر خواستی لج کن.

سوبین نگاهی به ارباب ژانگ انداخت.به نظر می اومد خیلی نگرانه.گره لباسش رو باز کرد و دستش رو از توی آستینش در آورد.بازوی راستش به شدت زخمی شده بود.خودش با یه پارچه محکم بسته بودش،اما دستمالم خونی شده بود.

5 دقیقه بعد

سوبین_آی~~~~~~....آرومتر.......زود باش دیگه یخ کردم!!!!.....آخخخخخخخخ دردم گرفت........اووووووووف میسوزه!

ارباب ژانگ_چقدر غر میزنی.دو دیقه ساکت شو بفهمم دارم چیکار میکنم!

سوبین_تو که چیزی حالیت نی اون هم خودتو کشتی توروخدا بذار ببینم چت شده ات پ چی بود؟؟

ارباب ژانگ_میمیری دو کلمه مودبانه با من صحبت کنی؟؟

سوبین_من تو خونتونم،حرمتتو جلو مستخدمات نگه میداشتم وگرنه دلیلی برا احترام نمیبینم.

ارباب ژانگ_خیلی روت زیاده!

سوبیـن_بابامو ندیدی.

ارباب ژانگ_چرا دیدمش.....اون خیلی با فرهنگ و با کمالات بود.

سوبین_تو بابای منو از کجا میشناسی!؟!؟!؟!

ارباب ژانگ_از اونجایی که تو رو ازش خواستگاری کردم!!!!!

سوبین_تو غلط کردی....همینم مونده بخوام زنه توی دراز شم.

ارباب ژانگ_پدرت موافقت کرده بود!

سوبین_مهم رضایت منه که عمرا بدست بیاریش....

ارباب ژانگ_حالا میبینیم!

سوبین_میخوام کور شی نبینی!چیو میخوای ببینی؟؟؟

ارباب ژانگ_تمام شد.

سوبین_چی؟

ارباب ژانگ_اکسیژن هوا.....چی تمام شد؟؟؟درمانه زخمت دیگه!

***

از چشماش خون میریخت پایین اما عقب نمیکشید.ندیمه اش نگران دورش میچرخید و درحالی که گریه میکرد میگفت:بانو.....خواهش میکنم تمومش کنید.......بانو یون....

بانو آرا،در حاله مبارزه با ارواح سفید بود.اونا بهش اجـازه نمیدادن که کیونگ سو رو ببینه.

یکدفعه شروع کرد به جیغ زدن.جیغ بلندی زد.اینقدر بلند که ندیمه در حالیکه به شدت ترسیده بود،دستاشو رو گوشش گذاشته بود و التماس میکرد که بانو آرا تمامش کنه.

یکباره چشماشو محکم باز کرد.صورتش خونی شده بود.چند قطره خون هم روی لباس هاش چکیده بود.یه خنجر برداشت و کف دستش زخمی ایجاد کرد و از خون دستش رو گوی ریخت.تصاویر مبهمی رو توی گوی می دید.امـا تصاویر کم کم واضـح شد.اون کیونگ سو بود.یه جایی بود که یه عالمه کتاب وجود داشت.داشت قفسه های پر از کتاب رو گردگیری میکرد.

ندیمه اش گفت:بـانو،محافظ ایم به ملاقاته شما اومدن.

دستشو روی بینی و دهانش گذاشت به نشونه "ساکت باش" و گفت:ششششش

بویونگ وارد شد.ندیمه بهش اشاره داد که اون هم آروم باشه.بویونگ آروم یه کنار ایستاد.بعد از چند دقیقه بانو آرا،سرش رو بین دستاش گرفت و گفت:آخخخخخخخخخخخ سرم!
بویونگ گفت:حالت خوبه؟؟؟

آرا از پشت میزش بلند شد و یه گوشه روی زمین نشست و گفت:دارم دیوونه میشم....یه لحظه هم از فکر این پسره در نمیام.....امروز بالاخره تونستم اجازه بگیرم از ارواح سفید که ببینمش،دیدمش...حالـش خوب بود.فکر کنم کتاب خونه داره.خیلی جالبه.

بویونگ گفت:میشه ببینی سونگهو هنوزم تو همون میکده است یا نه؟؟؟؟

آرا گفت:اره عزیــزم چرا که نه؟؟؟

چشماش رو بست و تمرکز کرد.یهو چشماشو باز کرد و به گوی خیره شد.بویونگ چیزی روی شیشه ی گوی نمیدید اما بانو آرا گفت:آره هنوز همونجاست....هـــــــــــــــــــــــه راستی من میخواستم برم یه چیزیو به پادشاه بگم!!!!به کل یادم رفتا......وااااااااای خب شد اومدی گفتی سونگهو!

سریع از جاش بلند شد.از پله های روبروی اتاقش پایین اومد.حتی کفش هاش رو هم نپوشید.میدوئید خیلی تند.ندیمه و خدمتکارا با تعجب بهش نگاه میکردن.به اتاق شخصی پادشاه رسید.بدون اجازه ی ورود یا چیزی سریع در رو باز کرد.

آرتی که توی آغوش پادشاه بود سه متر پرید اونطرف تر.گونه هاش سرخ شده بود.

بدون توجه به موقعیت گفت:جینوو رو پیدا کردم....



نوع مطلب : میکده اکــسو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you increase your height by stretching?
شنبه 18 شهریور 1396 04:52 ق.ظ
This is a topic that's close to my heart... Thank you! Where are your contact details though?
How much does it cost to lengthen your legs?
شنبه 4 شهریور 1396 01:09 ب.ظ
Thank you a bunch for sharing this with all folks you really recognise what you're speaking about!
Bookmarked. Kindly also seek advice from my site =).
We may have a link change contract between us
http://francinetannenbaum.hatenablog.com/
سه شنبه 17 مرداد 1396 07:45 ق.ظ
I'm very happy to find this website. I want to to thank you for
your time for this fantastic read!! I definitely enjoyed every little
bit of it and i also have you saved as a favorite to check out new things on your blog.
غزل
یکشنبه 13 مرداد 1392 04:49 ب.ظ
اخی اینجا چقد ناز شده.من عشق عکسای اون گوشه که نمیدونم اسمش چیه شدم خیلی قشنگن.راستی یه سوال لادن جون گفته بود ادم کلی تلاش میکنه بعد نهایتا میگن مرسی من چون واقعا نمیدونم چی بگم خودت راهنماییم کن که اینجور موقع ها چی باید گفت.دیگه این که من منتظر جوجه پولدارا ام هستما .دیگه چی بگم؟؟؟؟؟؟
پاسخ M O B I N A# : خخخخخخخخخ چشات ناز میبینه
ببین عزیزم بحث این نیست که نگی مرسی و اینا!!!!
بحث اینه که چرا نهایت تلاش انسان رو اینقدر بی احساس به هدر میدیدن!کلی گفتما....نه اینکه تو اینطوری ای
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 13 مرداد 1392 04:35 ب.ظ
وایییییییییییییی این کیمییییییییی خعلییییییییییی باحالههههههههههه

ینی عاشقه این زوجه مینیونا بیدم
ژیو خعلیییی مردههه خخخخخ
سوبینم روانیه بخداااا..خخخخخخخخخ من از لی خعلیی خوشم میااااااااد
خیلییییییییییییییی خیلییییییی قشششنگگگ بووووود مرسیییییییی خشتاتیکککککک
پاسخ M O B I N A# : کلی فک کردم مینیونا چیه!!!!مین سوک و سایونا.....
خیلی بچه های باحالین
اینو جلو خود کوثر بگو تا لهت کنه
خشتاتیک عمته!
☆ P@rM¡Da Ba€k¥e0l ☆
یکشنبه 13 مرداد 1392 04:26 ب.ظ
خشتاتیککککککککککک
پاسخ M O B I N A# : اره میخوام اسم وبو بذارم ‍پارک مرکزی خشتاتیک ها
leili
یکشنبه 13 مرداد 1392 02:35 ق.ظ
پس همین جا می ذاری؟عزیزم زیاد ت0ناراحت نذار منم وقتی داستان می نوشتم هیچکی بهم نظر نمی داد من دیگه اون داستانمو ول کردم!
پاسخ M O B I N A# : زیاد ناراحت نیستم!دیروزم چون کار داشتم نتونستم بیام!
امروز میام داستان میذارم!
Elina
یکشنبه 13 مرداد 1392 12:11 ق.ظ
مبین خیلی از دستمون ناراحتی که دیگه وبم نمیای؟
پاسخ M O B I N A# : نه بابا
امروز گیر بودم،سه طبقه خونمونو میشستیم بعد منم یکی از اعضای اصلی این شستن بودم!میشه گفت تنها کسی که داشت میشست من بودم خخخخخخخ
ladan
شنبه 12 مرداد 1392 09:57 ب.ظ
مبیییییییییییناااااااااااا دقیقا حالتو درک میکنم.قربونت برم حرص نخور وای هیچی بدتر از این نیست مبیشینی با کلی بدبختی از همه چیزت میزنی فکر میکنی مینویسی بعد تهش مثلا لطف کنن بگن
وای خوب بود مرسی
قشنگ بود مرسی
وای خیلی ممنون
دقیقا در این موقعیت دلم میخواد بزنم تو دهن طرفم.بخخدا قشنگ ادم اعصابش خورد میشه دیگه حسش نیست بنویسی.خیلی عصبی میشم.اقا حالا که اینجور شد رگ غیرتم گرفت من برم این داستانو شروع کنم بلههههههههههه.
خواننده های محترم خجالت بکشید.بخدا اگه بدونید نویسندگی و فکر کردن رو هر پارت چقدر بدبختی داره دیگه مث مبی میاید کلی انشا مینویسید.حالا عزیزم حرص نخور...........
پاسخ M O B I N A# : لادن خیلی خوبه که تو منو درک میکنی!!!!
من امشب فقط میخوام به وب برسم،داستانو فردا میذارم!
بزنم تو دهن تیکه کلامته؟؟؟؟
تیکه کلامه منم هس!یه بار نزدیک بود به بابام بگمش خخخخخخ
غزل
شنبه 12 مرداد 1392 04:08 ب.ظ
میسی.
پاسخ M O B I N A# : فدای تو
sonny
جمعه 11 مرداد 1392 10:54 ب.ظ
مثل همیشهههههههههههههههه...عالی بووووووووووووووود...
دستت درد نکنه
fo-s مهرسا
جمعه 11 مرداد 1392 10:40 ب.ظ
آها راستی خیلی شدید از این عکس چانی خوشم اومد حس قشنگی داره توش
fo-s مهرسا
جمعه 11 مرداد 1392 10:39 ب.ظ
یعنی کیمی تهشهههه قدرتش خیلی باحاله چقدم باحال ضد حال میزنهبیچاره ارتی
کیمی چرا باید از ارواح اجازه بگیره کیونگ سو رو ببینه من اجازه بدم کافیه ها
ولی جدی خیلی باحال بود
ژیو رو خیلی خوشم میاد فهیمه پسر ارتی هم که پایه
اکسیژن هوا تموم شدمن جای ارباب ژانگ بودم با شمشیر نصفش میکردم
مبین خیلی عالی بود مرررررسی خیلی خیلی عالی
ailin
جمعه 11 مرداد 1392 08:13 ب.ظ
چانیییییییییی!عجلوا بالصلات!
yasaman
جمعه 11 مرداد 1392 07:05 ب.ظ
یعنی میخوام كه صد سال سیاه شیومین به هوش نیاد!!!برای من یه شاخه گل هم نمیاره!!اون موقع میره و به یكی دیگه گردنبند میده!!!!وایسا شب پاش برسه خونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به اون سوهو بگید این پسرشو تربیت كنه یه كم!!!!پدر ك اون باشه چه انتظاری میشه از پسر داشت..........................
حالا من خودمو چرا عصبی میكنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به این میگن خود در گیری!!!چرا آسمون آبیه؟چرا كره ی زمین گرده؟؟؟؟؟؟؟؟
Elina
جمعه 11 مرداد 1392 05:54 ب.ظ
عالی بود مثل همیشه
عاشقه نقشه ژیو و ساینام..
ارتی و سوهو هم یه ذره خجالت بکشن.
مر30000000
Elina
جمعه 11 مرداد 1392 05:41 ب.ظ
5555555555
ailin
جمعه 11 مرداد 1392 05:34 ب.ظ
مرسی گلم!شرمنده من چمیدونم استانت چقدره؟!!!چون نمیخوام ناراحت بشی هی میگم ناراحت نشیاااااااااااااا!همین دیگه!
**KimiBa€kh¥uN**
جمعه 11 مرداد 1392 04:54 ب.ظ

قربون خودم برم که انقدر زد حالم..خخخ
این سوبینم اخرشه به امام..خخ
مرسی مبین جون
leili
جمعه 11 مرداد 1392 04:52 ب.ظ
سلام!!خوبی گلم
؟؟
دستت ندرده!خوبه آرتی خجالت کشید!!
دوستم چرا از ما اعصابت خورده؟میانه
بای بای گلم داستانای دیگتم آپ کن خوشحال می شم
**KimiBa€kh¥uN**
جمعه 11 مرداد 1392 04:29 ب.ظ
1111111111111111
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه