تبلیغات
SCENT OF loVe - میکده اکـسو قسمت 30

مینویسم برای عشـق

میکده اکـسو قسمت 30

نویسنده :M O B I N A#
تاریخ:جمعه 25 مرداد 1392-11:53 ب.ظ


بـاورم نمیشه که رسیدیم پارت 30.......

اصلا این داستان با برکته!

بفرمائید ادامه که دوتا خروس جنگیه داستان از هم جـدا شدن!!!!نگار با آب شکر برو ادامــــــــه!!!

قسمت سی ام


یک ساعت بعد

سویونگ از در وارد شد.جیرینگ جیرینگه فلزی که بالای در بود به صدا در اومد.دو نفر رو توی سالن دید.جونهو و بکهیون.جونهو داشت میز هارو پاک میکرد و بکهیون هم یه حالت عجیبی به خودش گرفته بود.متوجه منظور چهره اش نمیشد.

جونهو رو مشغول دید پس گفت:بکهیون؟میتونی کمکم کنـی؟

بکهیون متعجب به سویونگ نگاه کرد و بعد از چند لحظه مکث گفت:بـاشه.

اما در طبقه ی بالا خبره دیگه ای بود.لـوهان پشت میزش نشسته بود.هه سون و جونگ این روی دوتا صندلی روبروی اون نشسته بودن.سونگهو هم به در بسته تکیه داد بود و دست به سینه به اونا نگاه میکرد.

لوهان گفت:باورم نمیشه زنم با یه نفر دیگه رابطه داشته!

سونگهو به دیوار نگاه کرد و گفت:کـافر همه را به نیک خویش پندارد.

هه سون که انگار دیگه از چیزی نمی ترسید گفت:منم باورم نمیشه که شوهرم جلوی چشمم با هرکی که دلش میخواد رابطه داره....حداقل قبلنا دخترا بودن....الان که جدیدا اقا زده تو خطه پسرا!

جونگ این نچی نچی کرد و گفت:متاسفم برات هه سون...

لوهان با اخم به سه نفری که روبروش قرار داشتن نگاه کرد و گفت:مَردم....دلم میخواد!حقشو دارم.

جونگ این خواست چیزی بگه که سونگهو زیر لب گفت:لـعنت به تو یومین....[و بعد بلندتر گفت]....ببین آقایه به اصطلاح رییس!این حرفا که میزنی مال دوره ی جومونگه....الان دیگه وضع فرق کرده!زن آزادی و استقلال داره....

لوهان پوزخند زد و گفت:دیگه چی؟

جونگ این بلند شد و گفت:ببین!منی که جلوت نشستم،ولیـعهد یه کشورم!...اون خانم هم خواهر پادشاه کشورته...بهتره تا قانونی وارد عمـل نشدم بذاری با زبون خوش هه سون رو با خودم ببرم.

هه سون:من میخوام ازت جدا بشم لوهان!

لـوهان:میتونی هه سون رو خوشبخت کنی؟

نگاهش موقع گفتن این جمله به جونگ این بود.جونگ این جا خورد.انتظار نداشت همچین آدمی همچین سوالی بپرسه.پاسخش رو داد:مطمئنا بهتر از تو باهاش رفتـار میکنم.

سونگهو خوشحال بود که لوهان زود قبول کرده که خنده ی بلنده لوهان همه ی افکارشو در هم شکوند:برو بابا....چه باورش شد.....[حالت چهره اش عوض شد.جدی تر شد و ادامه داد]...هه سون هیچ جا نمیره!

جونگ این محکم دست هه سون رو توی دستش گرفت.

یدفعه در باز شد.سونگهو با حرص گفت:آخ~~~~~

جونهو گفت:زنداداش!من به عنوان شاهـد باهات میام.

صدای دیگه ای اضاف کرد:منم.

جونهو و سویونگ وارد اتاق شدن.هه سون به پشت سرش جایی که اونا ایستاده بود نگاه کرد.برق چشماش خبر از خوشحالیش میداد.لوهان عصبی تر شد.نگاهش به غمگینی میزد که البته چون این نگاه واسه ی کسی آشنا نبود کسی هم متوجهش نشد.سونگهو گفت:لـوهان؟...بهتره بیشتر از این زندگیشو خراب نکنی....

لـوهان از جاش بلند شد.به سمت در رفت.هنوز کامل خارج نشده بود که  گفت:هرکاری دلت میخواد بکن...

جونگ این به هه سون نگاه کرد.هه سون هنوز نه مطمئن بود از چیزی که شنیده بود نه کاملا باور میکرد.جونگ این دیگه بیشتر از این تحمل نکرد و هه سون رو محکم به طرف خودش کشید.مقدمه هم نچید و لب های هه سون رو بلعید.جونهو سرفه کرد و سویونگ با زیرکی سرش رو پایین انداخت.ســونـگـهو دوتاشون رو هل داد بیرون و همونطور که در و میبست گفت:یومین بفهمه از خوشحالی میمیره!

 

***

از مـلکه ی اعظم اجازه ی خروج از قصر رو گرفت.جلوی در اصلی قصر ایستاد و مجوزش رو نشون داد.مامور گذاشت که بـره،برگشت و به پشت سرش نگاه کرد.ندیمه اش با نگرانی بهش زل زده بود.گفت:بانو؟مطمئنید که لازم نیست همراهمتون بیام؟؟؟؟

بانو آرا لبخند گرمی زد و گفت:نه لازم نیست....دو دقیقه میرم و زود میام دیگه.

سوار اسبش شد و به مرکـز شهـر رسید.از اسبش پیدا شد،همونطور که افسارش رو میکشید،با پرس و جو کردن بالاخره مکان مورد نظرش رو یافت.به مغازه نگاه کرد.در رو باز کرد و داخل شد.پسر جوون پشت میز نشسته بود سرش توی کتاب ها بود.صداشو از گلوش خارج کرد و گفت:سـلام...

کیونگ سو سرش رو بالا آورد و گفت:سلام...شما بـانو....

بانو آرا حرفش رو قطع کرد و گفت:من یون آرا ام.فکر کنی فرستاده شدم که تورو از خواب غفلت بیدار کنم.ناگهان حالتی به بانو آرا دست داد که انگار یه فرد نامرئی محکم با مشت بزنه به شکمت.بانو آرا روی زمین افتاد.شروع کرد به پیس پیس کردن زیر لب.کیونگ سو غافل گیر شده بود نمیدونست باید چیکار کنه.به سمته بانو آرا رت و گفت:حالتون خوبه؟؟بذارین کمک کنم بلند شید.

بانو آرا شونه هاش رو شل کرد و گفت:خوبم...ممنون.

و بازو ش رو گرفت و بلند شد.صداهای عجیبی به گوش میخورد.اما مثله اینکه فقط بانو آرا اونا رو میشنید.زمزمه های ارواح نگهبان بود.

کیونگ سو در حالی که صندلی رو بلند میکرد که برای بانو آرا بیاره گفت:من به صحبتتون گوش دادم....بهرحال شمـا منو نجات دادین.من تونستم گروه رو متقاعد کنم که دست از فعالیت هاشون بردارن...خودمم از اون گروه خارج شدم.الان دیگه فقط یه کتابدار ساده ام!

بانو آرا روی صندلی نشست و گفت:تو هیچوقت یه آدم ساده نمیشی...

کیونگ سو با تعجب گفت:منظورت چیه؟؟؟

بانـو آرا بلند شد و گفت:من فقط اومدم بهت هشدار بدم که بیشتر از هرچیز به فکر سلامتیت باشی!باید خوب از این بدنی که در اختیارت قرار دادن مراقب کنی.

کیونگ سو استفهام دار نگاهش کرد.متوجه حرفایه آرا نمیشد.بانو آرا گفت:من بیشتر از این نمیتونم اینجا باشم!..ملکـه نگرانم میشه!..

به سمت در رفت.لحظه ای برگشت و گفت:یادت نره!خوب مواظب خودت باش...

کیونگ سو هم بدون فکر جواب داد:باشه باشه....ولی آخه چرا!

بانو آرا با تعجب گفت:مگه مواظبه سلامتی بودن چرا داره!....گیج

و با لبخند مفهوم داری از اونجا خارج شد.

***

نزدیک های غروب بود.جونگ این هنوز آنجا بود و تازه قصد رفتن داشت.لوهان یکی از اسب هارو اسب هارو برداشته بود و رفته بود.کسی نمیدونست کجا!سویونگ نگران به جونهو گفت:رییس کجا رفت؟

جونهو هم آروم پاسخ داد:نمیدونم!دیدی چقدر ناراحت شد؟

سویونگ بشقابی رو که شسته بود کنار گذاشت و گفت:میکده بویه خانواده سلطنتی گرفته!این پسره کی میخواد بره؟

جونهو:نمیدونم والا!بانو سونگهو رو ببین چقدر خاکیـه!این شاهزاده ـه نه!خیلی افاده داره...به تنها کسی که محل میده زنداداش و بانو سونگهو ـه.

سویونگ گفت:راستی میگم،بکهیون چشه همه اش باسنشو گرفته و میگه کمرش درده!

جونهو خندید و گفت:بانو سونگهو یه چیزی پرت کرد خورد تو سرش بعد بکهیون رو صندلی ایستاده بود،افتاد...

و باز هم خندید.

سونگهو وارد آشپزخونه شد.ملتمسانه به جونهو نگاه کرد.شبیه گربه ی شرک شده بود!

جونهو گفت:چیزی شده نونا؟

سونگهو گفت:نونا؟من نونایه تو ام؟؟؟من از تو جوون ترما!

جونهو:صرفـا جهت احترام گفتم!

سونگهو:نه بابا ما که این حرفا رو نداریم.....میگم هیونگ~~~~~

جونهو:تو الآن بـه من گفتـی هیونگ؟؟؟؟

سونگهو لبخندی زد و سرش رو واسه ی جواب مثبت تکون داد.

و بعدش گفت:میدونم خیلی اسباب زحمتت میشـــم ولـی میشه یه کـاری واسه ام بکنی.

سویونگ همینطور که بشقاب هارو میشست گفت:سلام گرگ بی طمع نیست.

جونهو خندید و گفت:چه کاری؟

سونگهـو بهش یه کاغذ و داد و گفت:میشه بری به این آدرس؟

جونهو:خب بعدش؟....آه اینجارو میشناسم!

سونگهو ادامه داد:باید با مین یو مین ملاقات کنی و این نامه رو بهش بدی.

و کاغذ تا شده ای بهش داد.

جونهو گفت:باشـه....مشکلی نیست!

و از میکده بیرون رفت.سویونگ گفت:سونگهو سونگهو...

سونگهو برگشت سمتش و گفت:بله؟

سویونگ گفت:توجه کردی جونهو چقدر خوشتیپ شده!توی این لباس جدید معرکه به نظر میاد.

سونگهو با ذوق سرش رو تکون داد و گفت:آره!خیلی جذاب شده...اما بکهیون نه!چون قدش کوتاهه خیلی بی ریخت به نظر میاد!
صدای سرفه ای شنیدن.برگشتن سمت ورودی آشپزخونه و دیدن بکهیون با اخم غلیظی کج کج راه میره.

سونگهو شروع کرد به خندیدن.بکهیون گفت:والا خوبه!آدمو ناقص میکنن...به سر و وضعشم گیر میدن!تازه تهش بهشم میخندن!

سونگهو همونطور که میخندید از آشپزخونه بیرون رفت.



نوع مطلب : میکده اکــسو 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 10:08 ق.ظ
Hello! I could have sworn I've visited this website before
but after browsing through many of the articles I realized it's new to me.
Nonetheless, I'm certainly happy I stumbled upon it and I'll
be book-marking it and checking back frequently!
Foot Complaints
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:09 ب.ظ
It's truly very complicated in this full of activity life to listen news on TV, so I simply use internet for that reason, and get the most recent
news.
How you can increase your height?
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:00 ب.ظ
It is actually a nice and useful piece of info. I am satisfied that
you shared this helpful info with us. Please keep us up to date like this.
Thanks for sharing.
Do you get taller when you stretch?
جمعه 13 مرداد 1396 04:20 ب.ظ
Hi, Neat post. There's an issue with your website in internet explorer, might test this?
IE nonetheless is the market chief and a big part of folks will leave out
your great writing due to this problem.
http://slowancestry9999.jimdo.com/
جمعه 13 مرداد 1396 11:42 ق.ظ
Hi there! This blog post could not be written any better!

Reading through this article reminds me of my previous roommate!
He constantly kept preaching about this. I'll forward this post to him.

Fairly certain he will have a very good read. Thank you for sharing!
Foot Issues
شنبه 7 مرداد 1396 10:37 ق.ظ
Its such as you learn my thoughts! You seem to grasp so much about this, such as you
wrote the ebook in it or something. I think that you just could do with some
percent to power the message house a bit, but other than that, this is great blog.

A great read. I'll certainly be back.
nauseatingcoffi65.jimdo.com
سه شنبه 6 تیر 1396 07:38 ق.ظ
Wow! This blog looks exactly like my old one! It's on a entirely different subject but it has pretty much the same layout and
design. Excellent choice of colors!
home std test kit
یکشنبه 4 تیر 1396 08:12 ب.ظ
بسیار core از خود نوشتن در
حالی که صدایی دلنشین اصل آیا واقعا حل
و فصل خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر پاراگراف شما در واقع قادر به من
مؤمن اما فقط برای کوتاه در حالی که.
من هنوز مشکل خود را با فراز در مفروضات و
شما ممکن است را سادگی به پر همه کسانی معافیت.
در این رویداد شما که می توانید انجام
من خواهد مطمئنا تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
Beau
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:13 ب.ظ
Hi my loved one! I wish to say that this article is amazing, nice
written and come with approximately all vital infos. I would like to see extra posts like this .
Andreas
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:45 ق.ظ
I like the valuable info you provide in your articles.
I will bookmark your weblog and check again here frequently.

I'm quite sure I'll learn lots of new stuff right here!
Good luck for the next!
غزل
شنبه 2 شهریور 1392 07:01 ب.ظ
اصلا یه درصد فکر کن برگردونه.خوبیاش به ما که نمیرسه فقط واسه اوشونه.داداشه من مطعلق به همتونه.اصن واسه تو من نمی خوامش .خخخ
پاسخ M O B I N A# : اره....من الان پول لازمم !!!
Setare
سه شنبه 29 مرداد 1392 09:33 ب.ظ
مرسیییییییییییییییی مبینا جوووون
پاسخ M O B I N A# : خواهش میکنم!
ببخشید من شما رو اشتباه گرفتما!
غزل
سه شنبه 29 مرداد 1392 02:27 ب.ظ
پیکان گوجه ای جوانان.خخخخ. نه ازین زانتیا ورزن جدیدا .ما که بخوان کادو بدن بهمون برچسبشم قبول نمیکنیم نمی دونم مامان باباش نمیگن اینو از کجا اوردی؟.حالا بیخیال واسه من که بد نشد.
پاسخ M O B I N A# : همینو بگو!
من دوستم واسه تشکر از زحماتی که براش خریدم یه ساعت مچی برام خرید...بعد مامانم گیر داده بود که مبین زشته چرا قبول کردی!
ساعته هم صورتی بود خیلی خوشگل بود.
بعد اینا کات کنن ماشینو برمیگردونه به داداشت؟
میگم شماره داداشتو بده باش دوست شیم!!!!!عجب داداشه خوبی داری!
کی میاد اهواز؟
خخخخخخخخخ
Setare
دوشنبه 28 مرداد 1392 11:54 ب.ظ
من پنل ندارم
پاسخ M O B I N A# : اِه.....تو اون ستاره ای!من فکر کردم تو ستاره نویسنده ی خودمونی.
ببخشید واقعا!
خب پارت 23 رمزش:
2094
اولین بوق:
rt
دومین بوق:
hunhan
غزل
دوشنبه 28 مرداد 1392 09:37 ب.ظ
واقعا کدوم خری واسه دوس دخترش ماشین میخره.داداش ما از بچگی 32 درصد عقب افتادگی ذهنی داشت.اخجون دو سال تا تموم شه یه اتو دیگه دستم میاد.
پاسخ M O B I N A# : حالا ماشین چی براش خریده؟؟؟؟
Setare
دوشنبه 28 مرداد 1392 08:37 ب.ظ
داستان اولی منظورم میكده اس
پاسخ M O B I N A# : ک ک ک ک ک ک
Setare
دوشنبه 28 مرداد 1392 08:37 ب.ظ
بچه ها لطفا یكی به ومز قسمت ٢٣ داستان بگه لطفاااااا با داستان اولین بووووق
پاسخ M O B I N A# : ستاره از تو پنلت بخونشون!!!!
غزل
دوشنبه 28 مرداد 1392 05:17 ب.ظ
داداش ببوی بنده رفته واسه د.و.ست دخترش ماشین خریده حسابش صفره صفره بعد هی میاد ازمن پول میگیره د.د. زلیله بدبخت ای بدم ای بدم میاد اخه یکی نیست بگه هنره این کاری که کردی ؟.واااااااااااااالا.بابام بفهمه خودش باید بره شعرو عکسه رو سنگه قبرشو انتخاب کنه.دور از جونم نداریم.اندازه فندق عقل نداره.حالا اتو رو داشتی چه طوره ؟بنظرت تا چند وقت دووم میاره؟خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ.فعلا دوران پادشاهی منه
پاسخ M O B I N A# : فعلا تاج ملکه رو سرته!!!ببین هرکی ممکنه بشینه یه داستان مورد دار بخونه!!!اما هرکسی نمیره واسه دوس دخترش ماشین بخره!!!!ببین با این اتو یکی دو سال میکشی
غزل
یکشنبه 27 مرداد 1392 10:31 ب.ظ
راستی من امشب احساس کردم نمیتونم به دی او خیانت کنم خیییییییلی دوسش میدارم.اریرانگ داشت نشونشون میداد من نفسم جلو تلوزیون بند اومده بود داشیم هنگ کرده بود منو دیده بود.خیلی اونی که واسه تولد چنه باحال شده تموم که شد عکسو اینا زدی بازم کاملشو بذار ببینیم.و دیگر هیچ
پاسخ M O B I N A# : باشه عکسه کاملشم میذارم
غزل
یکشنبه 27 مرداد 1392 10:26 ب.ظ
نه بابا خبر نداری یه اتو دیشب ازش گرفتم هلو امروز عصری اومدم خونه دیدم اتاقم و خونه مثه دسته ی گل شده .تازه شامم درست کرده بود {قرمه سبزی}افتضاح بود ولی بازم خیلی تلاش کرده بود .دیگه جرعت نداره حرفه داستانو جلوی خووووووووودددددددممممممم بزنه .بعله داداش ما اینیم.
پاسخ M O B I N A# : حالا آتو ـه چی بوده که اینقدر اثرررررررررررر کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ו*~PΔ√m¡l]ㅅ Kπ€§±Δ±÷¢ √°¢^l~•*×
یکشنبه 27 مرداد 1392 07:13 ب.ظ
ببخشید ینییی خیلیی عالی و قشنگ بود
واللا اینا ک همش دارن بوقای منو میبینن
پاسخ M O B I N A# : یا تو ببندش!!!!
کصاف چهره ی کریهت تو پارت بعد دیده میشه
elahe
یکشنبه 27 مرداد 1392 06:26 ب.ظ
لوهاننننننننننننن دلم واسش سوختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...حالادرسته باهمه بوده ولی خیلی بدبخته...
میگم دقت کردی یومین نداره...یومین که نداره حال نمیده...
اهان راسی دقت کردی توداستان میذاری به من اس نمیدی که بیام بخونم...
دقت کردی من بوق نداشتمممممممممممممممممم تاحالا...
جومونگگگگگگگگگگگگگگگگگ؟؟؟
مثلبوق اراودی اوچه جوری میتونه اشه اخه؟؟؟ایناکه هنوزبهم نزدین اونطوری نشدن...
مرسیییییییییییییییی...خیلیییییییییییییییییی قشنگ بود
پاسخ M O B I N A# : منم دلم آتیش گرفت
خو من بخوام همه اش یومین بنویسمم بی مزه میشه
بله بوقایه شما مونده هنوز......خیلیم بوقت تپل مپله میدونی لوهان داره بکیو واسه تو آماده میکنه
فدای تو
غزل
یکشنبه 27 مرداد 1392 03:23 ب.ظ
حالا ارباب کیه؟ همون که با سوبینه.اینو بفهمم دیگه درکم از داستانو شخصیتا بالا میره
پاسخ M O B I N A# : ارباب ژانگ همون لی خودمونه!
قسمت سی تازه داره درکت میره بالا!خسته نباشی داداش
غزل
یکشنبه 27 مرداد 1392 03:12 ب.ظ
خدا کنه بشه که احتمالا نمیشه .حداقل چهار تا دوست توا ین خراب شده داشته باشیم ما که سال تا سال مامان بابا مونو نمیبینیم حداقل شمارو ببنیم.فقط ببین من چه قد بدبختم که مامان بابام منو میسپارن دسته یه شاسگول مشنگ بیست ساله ی نفهم.وااااااااااالا بخدا .امیدوارم بیایم اهواز هرچه زود تر .من اینجا یدونه دوستم ندارم شاید اونجا یه چندتایی پیدا کردم.
پاسخ M O B I N A# : تازه ارتی هم بچه اهوازه!
خخخخخخخخخ
بیا اینجا حداقل به هم نزدیک تر میشبم!
"شاسگول مشنگ بیست ساله ی نفهم" فک کنم یه تیکه رو جا انداختی:
"شاسگول مشنگ بیست ساله ی نفهمی که آتو دستش داری"
ו*~PΔ√m¡l]ㅅ Kπ€§±Δ±÷¢ √°¢^l~•*×
یکشنبه 27 مرداد 1392 09:24 ق.ظ
خخخخخخخخ بکی بنده خدااا..ناقص شدهه بچم..
هییییییییییییی یه لحظه دلم واسه لوهان سوختا...هیییییییییییی
اقا من خیلی دوس دارم بوقه ارا و کیونگسورو ببینم
خیلیییی خیلیییی خیلیییی خوووب بوووووود..مرسییییییییییییییییی
پاسخ M O B I N A# : اره منم دلم واسه لوهان سوخید
تو غلط میکنی میخوای بوق مردمو ببینی!آخه به تو چه ربطـی داره؟مگم آرا میگه "میخوام بوق ته یون بانو رو ببینم" که تو میخوای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خووووووووووووووووووووووب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیشعور خوب بود یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لادن
یکشنبه 27 مرداد 1392 08:56 ق.ظ
تازه تهشم کای سرم داد کشیددی او میخواست بکشتماخه فهمیدن زر زدم تو زنده ای.خلاصه کم مونده بود به ابدیت بپیوندوننم.دیگه کالی خوابش مشومد منم براش عشوه خرکی اومدم دیگه تو تخت از دلش در اوردم بام اشتی کرده.جات خالی سو هوگریه ای میکرداااااااااااا.سه هونم خل شده بود میخندید .کای و کریس و اینا هم کلی گریه کردن.پس قشنگی بود حیییییییییییییف پاک شد نکبت.اگه نتم پرسرعت بود باز مینوشتم اما حیف که نیست
پاسخ M O B I N A# : تو غلطططططططططططططططططططط کردی اشکه داداش سوهو ی منو درآوردی.....ببین بی تربیت اکسومو روانی کرده!
میگم اینارو ول کن............واکنش چانی چی بود وقتی فهمید من مردم؟
لادن
یکشنبه 27 مرداد 1392 08:52 ق.ظ
راستی جات خالی یه مجلس ختمی بود وسط شبی انقدر گشنم شده بود که نگو.از کباب و اینا بگیر تا پیتزا و لازانیا و چیز برگر و بستنی شکلاتیو یه عالمه چیز خوشمزههههههههههههههههههه.هیییییییییییییییییییییییی
تو جرئت داری وان شات بنویسی کای منو بکشه.منم یک ادم منحرفی ازت میسازم تو داستان خودت حض کنی.حض رو این شکلی مینویس؟نمیدونم هر شکلی هست دیگه
پاسخ M O B I N A# : منم نمیدونم چه شکلی مینویسنش!
ایول بساز!
من که منحرفو هستم!حـــــــــــــالا بذار حداقل انحراف باعثه اسباب خیـر بشه و ما به شوهر سابقمون برسیم!
لادن
یکشنبه 27 مرداد 1392 08:46 ق.ظ
اها راستی مبینا این داستان مبارکتو لطفا تا اینجا pdf بفرما 3سوت بخونم ساویز pdfکرد یه شبه کلشو خوندم.تو هم بدو.بعدم بیا بخل اونی دلم برات تنگیده.در شمن یونا خانوم سئول تشریف ندارن اهواز تشریف دارن نمیدونم چرا اونو گفته ولی من یه پست اساسی گذاشتم حالیش کردم اگکه دیده باشییییییییییدلم تنگ شده بود برات.میگم من واقعا درجه انحراف تووپاری رو درک نکرده بودم.دیشب دیدم که بلههههههههههه.چه خبرهههههههههههه.اصلا پاری یچیزایی گفت من فکم چسبید به زمین
پاسخ M O B I N A# : تازه جات خالی،من با nick name میرم چت روم!دو دیقه بعد همه میگن مبین تویی؟
میگم واسه چی میگید مبینام؟
میگن:آخه فقط مبین اینقدر منحرفه!
به خدا این اتفاق واسه ام افتـاد......از خودم خجالت کشیدم!
لادن
یکشنبه 27 مرداد 1392 08:41 ق.ظ
درضمن تو جرئت نداری منو بکشی.کای هم دلش نمیاد.مگر از عشق زیاد به نحو بووووووووووووووووووووووقی منو بکشه وگرنه بله.اهم اهم.یعنی من هنوز اعصابم بخاطر دیشب خط خطی.دیدم حال پارت نوشتن ندارم گفتم مجلس ختم بگیرم.سرعت دایالم که میدونی چقدر افتضاحه.رسما تباه شدم
پاسخ M O B I N A# : نحو بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق؟؟؟؟؟؟باشه حتمااااااااااااااااااااااااااا
حالا بذار یه وان شات مینویسم که ازت متنفره!بعد خیلیم راحت بکشت!
سوووووووووووووووووووووووووز ما سرعتمون 4 گیگه!بازم از نظر من زیاد نیست!اما تا حدی هست که من زرت و زرت ام وی دانلود کنم با کیفیت بالا
لادن
یکشنبه 27 مرداد 1392 08:39 ق.ظ
مبینااااااااااااااااااااااا.دیشب تا ساعت 2باکلی بدبختی نشستم عکس اپلود کردم اینور اونور انواع غذاها انواع حلوا ژله بستنی....دسر سالاد کلا همه چی.اعضا گریه کنان همه رو حسابی جور کردم یه عالم مراسشمات داشتیم کلیم متن نوشتم بعد این بقکی و چانی بیشعور عکس شراب قرمز بهم دادن نگو لینکش غیر مجازه.ثبت مطلب رو که زدم گفت امکان ارسال پست بدلیل وجود لینک غیر مجاز مقدور نیست.
برگشتم که درستش کنم دیدم کل متن پریده.یعنی موهای سرمو کندم قشنگ.بخدا راست میگم.
اس نرسید برام.بعدم بیشعور اونی دلش تنگ میشه.یکم بفکر باش
پاسخ M O B I N A# : خو مهم نیست بهرحال اون پست کذایی بود!
چون امکان نداره تو منو بکشی بعد کاراکتر های دختره میکده اکسو تورو نکشن!
ک ک ک ک ک ک
ولی من واقعا بهت اس دادم تازه پیغامم داد که بهت رسیده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد موس جاپای گربه




کد موس جاپای گربه